سه شنبه, جولای 18th, 2006


برنامه كوله پشتي شبِ روز زن رو ديديد يا نه؟
يه خانمي رو آورده بودن كه با شنيدن يك آيه دلش لرزيده و حالا حسابي مذهبي شده بود.
اونطور كه تعريف مي كرد تو آمريكا كه زندگي مي كرده ، يه زندگي كاملاً لوكس داشته،
بعد همسرش مجبورش مي كنه بياد ايران:(
اونطور كه خودش تعريف ميكرد، تو هر سفري كه دوباره مي رفته آمريكا به همسرش ميگفته اين دفعه آخره من ديگه برنمي گردم ايران.
ولي از اونجايي كه ايشون بنده منتخب خدا بوده و خدا خيلي دوستش داشته،
تو يكي از اون سفرها اتفاقي ميفته و زندگي اش رنگ و بوي تازه اي پيدا ميكنه،
به سمت مذهب گرايش پيدا ميكنه.
خب در نتيجه ،
ديگه زندگي تو ايران براش سخت نيست كه هيچي،
خيلي هم به نفعش شده…
خودتون ميدونيد چرا!! ;)

خانواده آدم برن مسافرت و مطمئن باشي تا يه هفته نميان چيكار مي كني؟
معلومه هر چي ميخوري، ظرفش رو ميذاري همونجا مي مونه.
يا خيلي لطف ميكني، همينجوري ميريزيشون تو سينك ظرفشويي…
خلاصه اگه يكي وارد خونه بشه سكته رو حتماً ميزنه ;)
بعدش هم ميگي سپردم بهشون دو سه ساعت قبل از اومدن به خونه زنگ بزنن.
خوش به حالت به خدا !!

عادت كه مي كني به يه چيزي سخت ميتوني ازش دل بكني.
مي دوني مسافرته و امكان آپديت كردن وبلاگش رو نداره
ولي باز هم هر روز سه چهار باري صفحه وبلاگش رو باز مي كني و بهش سر ميزني.
خب به هرحال يه دليلش هم اينه كه دوستش داري و دلت واسش تنگ شده!