جمع شدن همزمان حس قدرت طلبي،
خود بزرگ بيني،
برتري نسبت به ديگران،
در كنار حس انسان دوستي،
محبت به همنوع،
دستگيري از ديگران
عمراً تو يه نفر بتونه اتفاق بيفته،
آخه پدر من ،
براي اينكه به يه مقامي برسي
مطمئناً،
خيليهاي ديگه ناديده گرفته شدن،
خيليهاي ديگه مورد ظلم قرار گرفتن،
و …
آخه چطور ميخواي باور كنم،
تو خيلي هم به فكر همه هستي
و تمام كارهايي كه ميكني به خاطر بقيه است؟؟
هميشه به نظرم وقت خيلي اهميت داشته،
حتي هيچوقت حاضر نميشم خاطره اي
يا موردي كه برام اتفاق افتاده رو براي ديگران توضيح بدم
چون احساس ميكنم وقتي سودي نداره،
فقط وقت طرف مقابلم رو گرفتم
و البته مهمتر از اون وقت خودم رو تلف كردم
كه يه اتفاقي كه برام افتاده رو
دوباره براي خودم تكرار كردم
ولي از طرفي هم چون آدم پرحوصله اي هستم
خيلي از افراد خوششون مياد و دوست دارن
كه مسائلشون رو براي من تعريف كنن،
البته خب به احترام اين اشخاص،
هميشه با دقت هم گوش ميدم
و البته دوست هم دارم كه بشنوم،
ولي بعضي چيزها ديگه خيلي برام بيمعني ميشه
و واقعاً نميتونم تحملشون كنم…
واي از وقتي كه كسي بخواد
راجع به مسألهاي هـــــــي توضيح اضافي بده
متأسفانه به خاطر خصوصيات شخصي
با گرفتن يك كلمه ميتونم تا آخرش برم
و هميشه توضيحات اضافي برام مصيبت باره.
خدايا چرا مردم از زبان بدن سر درنميارن،
وقتي موقع حرف زدنتون،
طرف مقابل هي اينور اونور رو نگاه ميكنه،
وقتي طرف مقابل با انگشتاش بازي ميكنه،
وقتي جملهتون رو كامل ميكنه
و يا….
يعني تا تهش رو رفته
يعني بسه ديگه،
يعني :
Taisez-vous
خدا به همرات اي خسته از شب
اما سفر نيست علاج اين درد….
امروز تو شركت
دستام رو گذاشته بودم تو جيبهاي جلوي مانتوم
و از اتاقي به اتاق ديگه ميرفتم.
اولين چيزي كه به يادم افتاد
كارتون “رابرت كه ميخواست كوچك شود” بود،
احساس كردم دلم ميخواد
همونطوري بي خيالي طي كنم،
يه لحظه تونستم بفهمم واقعاً رابرت چه احساسي داشته.
موضوعي كه دوران كودكي درك نميكرديم،
وقتي تو كارتون ميديديم كه تو محل كارش داره
خيالپردازي ميكنه…
دلش ميخواد بچه باشه…
تازه دارم دركش ميكنم.
كاش دوباره اون كارتون رو ببينم.
داشت درباره زني صحبت ميكرد
كه با يه دختر بچه سه چهار ساله به خاطر اينكه شوهرش معتاده
صاحبخونه انداختدشون بيرون
و هر جاي ديگه هم ميره تا شوهرش رو ميبينن
بهشون خونه نميدن
خانواده اش شهرستانن و البته
ازش هميشه ميخوان كه مرده رو ول كنه
و برگرده پيش خانواده اش.
ولي…
ميگه عاشقشه، ميگه نميتونه تركش كنه،
ميگفت،
آشنايي كه باهاش ارتباط داره ازشون خواسته كمكشون كنن
حتي پيشنهاد داده بيارنش چند روز خونه خودشون نگه دارن
ولي ميگفت،
آخه مگه ميشه به يه مردي كه انقدر اوضاعش بيريخته اعتماد كرد،
دو روز بعد مياد مدعي ميشه كه زن و بچه ام رو بردن،
گفتم:
فكر ميكني بشه به كسي كه خودش به فكر خودش نيست
كمك كرد؟
آخه اون مرد كه دلش به حال خودش نميسوزه
چه برسه به زن و بچه اش،
در ثاني اون زن هم يه جورايي قابل تحمل نيست،
چون واقعيت اينه كه وقتي حاضر به ترك اون مرد نيست
يعني عملاً
دلش نه به حال خودش ميسوزه نه دخترش،
فكر ميكني من و تو بايد دلمون به حالشون بسوزه؟؟
ديگه از اينكه بخوام به همه فكر كنم خسته شدم،
به خودم قول دادم از اين به بعد فقط دلم به حال كساني بسوزه
كه خودشون دلشون به حال خودشون ميسوزه
كساني كه واقعاً ميخوان پيشرفت كنن
كساني كه واقعاً از شرايط زندگيشون خسته شدن،
بقيه افراد….
اينجا اصلاًَ احتياجي نيست كه
با اجبار و زور خانمها رو تو خونه نشوند،
چون خودشون كم كم به اين نتيجه ميرسن
كه اگه بخوان به اون چيزهايي كه ميخوان برسن
البته از نوع خوشگذروني و لذت بردنش
بايد سر كار نرن!!
پاييز و زمستون كه هيچي
ولي تابستون و بهار، من يكي كه از بس دنبال
كلاسهاي ورزشي و تفريحي براي بعد از ظهر
چهار به بعد گشتم و
هميشه شنيدم كه كلاسهاي ورزشي
يا شنا و ديگر كلاسهاي تفريحي براي خانمها
فقط صبحهاست ديگه كامل نوميد شدم.
پس نتيجهگيري اخلاقي ميشه:
يا سلامتي يا كار!!
ببين مثل اينكه يادت رفته كه باهم تصميم گرفته بوديد،
اقدامات اوليه اش برعهده اون بود،
اون هم كارهايي كه لازم بوده انجام داده،
از اين به بعدش بايد باهم پيش بريد،
ولي تو همراهي نميكني،
چرا حتي ازش يه سوال هم تا حالا نپرسيدي كه
چطور بايد ادامه بديد!
كي بايد شروع كنيد به كار!
چرا عكس العمل خاصي نشون نميدي
چرا نميپرسي ازش كه آيا بعد از انجام دادن اقدامات اوليه
به مشكلي برنخورده يه موقع؟
چرا ديگه سكوت كردي!
آيا از ادامه كار منصرف شدي؟
نكنه ميترسي!
يا انقدر دچار روزمرگي شدي
كه هدفهاي خودت رو هم يادت رفته،
اگه قرار باشه همه چي رو بندازي به دوش اون كه نميشه
فكر نكنم بتونه تنهايي ادامه بده،
اصلاًَ نميشه…
البته يادش مياد وقتي ميخواست براي اينكار با كسي مشورت كنه
بهش گفته بودن كه اول مطمئن شو كه همراهي هم داري يا نه
چون كاري نيست كه تنهايي پيش ببري
حالا داره به اون موضوع ميرسه…
شايد اين هم نبايد ادامه بده
فقط يه اشاره هم كافيه!
منتظر نشونه از طرف توئه!
ديروز با دو تا از دوستان
داشتيم درباره وبلاگ نويسي صحبت ميكرديم
و اونا هردوشون اين عقيده رو داشتن
كه خيلي علاقمند به اين نيستن كه
بخوان احساساتشون رو از طريق وبلاگ
در اختيار ديگران بذارن،
و از اينكه بعضيها كليه احساساتشون رو
با جزئيات كامل تو وبلاگشون ميذارن
تعجب ميكردن…
راستي هم خيلي جالبه اين كه بعضي افراد اينكار رو ميكنن
آخه مسئله اينجاست كه بعضيها (مثل اين تيستو سبز انگشتي)
مشخصات خودشون رو كامل نميذارن
خب اين مهم نيست…
ولي مشكل از اونجا شروع ميشه كه
وقتي وبلاگ مينويسي بعد از يه مدت
دلت ميخواد كه حتماً خواننده داشته باشي
و خوانندههات هم حتماً برات كامنت بذارن
اونجاست كه مشكل پيش مياد،
اگه خيلي شخصي نوشته باشي،
حتماً سعي ميكني كه به طور كامل،
ناشناس بودن خودت رو ادامه بدي
ولي…
از اونجا كه هميشه دوستان ناديده براي آدم جذابترن،
يه روز به اينجا ميرسي كه دلت ميخواد
تو يه قرار وبلاگي هم ببينيشون،
و…داستان دنباله دار ميشه،
حالا مسئله اين ميشه كه اگه برات مهمه
بهتره از همون اول قيچي رو بگيري دستت و
خودت، خودت رو سانسور كني
اگه هم مهم نيست،
چرا ناشناس باشي؟؟؟