آگوست 2007


نميدونم اين چه حركتيه ولي:

اگه كسي بهم حس خوبي رو القا نكنه،

يعني تو اولين ديدار و اولين آشنايي

از يه چيزي تو اون شخص خوشم نياد،

حالا ميخواد صداش باشه

 يا قيافه‌اش من رو ياد كسي بندازه كه خاطره خوبي ازش ندارم،

سريع ميرم تو فاز تهاجمي،

تهاجم من هم هميشه با متلك و يا 

 عكس العمل مخالف با اظهارنظرات اون شخص همراهه،

ظرف اين يه هفته گذشته با دو نفر اينطوري برخورد پيدا كردم،

اوليش تو يه دوره آموزشي بود كه شخصي حضور داشت

كه من رو ياد يكي از همكاران قديمي مينداخت

كه اصلاً دل خوشي ازش نداشتم،

با هركلمه اي كه اين شخص سر كلاس عنوان ميكرد،

دلم ميخواست برگردم و يه مشت بزنم تو صورتش!!!

حالا خوبه اصلا آدم دعوايي نيستم،

در نتيجه تنها راه دفاعي و هجوميم همانا حمله كلامي بود

كه دو سه جا يه جوري جوابش رو دادم

كه شايد خود خنگش نفهميد

 ولي حداقل خودم حال كردم،

يكي ديگه هم يكي از همكاراي بابك

 (كه البته بايد بگم تو مايه هاي رئيس محسوب ميشه بود)،

كه ديروز ديدمش و اصلاً حس خوبي نسبت بهش نداشتم

و همين امر باعث شد به خاطر تأخيري كه براي خروج بابك از شركت ايجاد كرده بود

دو سه تا جانانه نثارش كنم

 كه خودش هم حالش گرفته بشه،

حالا بعداً با بابك چه ميكنه من نميدونم،

نهايت بايد واسش دنبال كار بگرديم ديگه!!! J

گاهي اوقات هست كه آدم از خودش هم بدش مياد،

حالا نه اينكه بخواد سر خودش بلايي بياره،

بلكه فقط با خودش درگيره،

دلش ميخواد كسي به كارش كاري نداشته باشه،

دلش ميخواد بست بشينه يه جا و حرف نزنه،

دلش حتي نميخواد كسي ازش بپرسه چه ات شده،

براي اينكه جوابي نداره،

حالا تو اين گير و دار مهموني يا مراسمي باشه

كه مجبور باشه بره،

چيكار ميكنه وقتي همه كارهاي ممكن رو انجام بده

كه معافش كنن از اين مراسم،

ولي ببينه كه كسي نيست كه به احساسش اهميت بده!

وقتي ببينه كه بقيه فكر ميكنن اگه نره آسمون به زمين مياد،

وقتي بالاخره به زور ببرنش؟؟

هيچي…

 تمام راه رو دعا ميكنه كه اين مراسم بي‌محل كنسل شه،

و قربون خدا كه جاي حق نشسته،

و اين كار رو در حقش انجام ميده

تا همه بفهمن،

زور زوركي نميشه كاري رو به كسي تحميل كرد.

خدايا دوستت دارم.

« Previous Page