هميشه از نشانههاي پاييز،
صداي خش خش برگها زير پاي عابران بوده،
ولي با اين زندگي ماشيني جديد ما،
كه صبح كله سحر بدو بدو براي اينكه دير نشه،
ميپريم سوار ماشينمون ميشيم،
و عصر هم به همين ترتيب،
تنها نشانه پاييز ،
برگهايي هستند كه گهگاه،
تو خيابون ريختن و
تو سعي ميكني موقع عبور چرخهاي ماشين از روشون،
احساس كني كه صداشون رو،
همون صداي خش خش قديمي رو،
از زير چرخهاي ماشين ميشنوي،
و اين تلاش بيهودهاي بيش نيست
كه بتوني خودت رو بچسبوني به گذشتهها.
سپتامبر 18, 2007 at 8:46 ق.ظ
گاهي هم برگهايي كه روي شيشه ماشين افتادن آدمو ياد پاييز ميندازن…
سپتامبر 18, 2007 at 8:58 ق.ظ
سلام سلام دوست جونم
خوبي؟
با اينكه پائيز فصلته (ببخشيد اينو مي گم) ولي زياد از پائيز خوشم نمي ياد خيلي غم زدست البته به جز روزهايي كه بارون مياد چون از روزهايي بارونيش خاطرات خوبي دارم
سپتامبر 18, 2007 at 9:01 ق.ظ
سلام تيستو جان
واقعا كه راست مي گي
سپتامبر 18, 2007 at 9:13 ق.ظ
عصر پنجشنبه، خیابون ولی عصر از پارک وی تا تجریش و برگشتن ، آدم رو زنده میکنه ، امتحان کن
سپتامبر 18, 2007 at 11:46 ق.ظ
به يه بابايي…منظورت كه پياده نيست؟؟ چون تو پست نشون دادم كه چقده تنبلم.
سپتامبر 18, 2007 at 11:47 ق.ظ
به رز عزيز،
نه چرا ببخشيد؟؟ خب معلومه كه من پاييزيم!
سپتامبر 23, 2007 at 1:04 ق.ظ
یادش به خیر کتاب تیستو سبزانگشتی…سالها پیش وقتی بچه بودم خوندمش…
سپتامبر 24, 2007 at 4:22 ق.ظ
ماشین دارید؟ خوش به حالتون واقعا…!! خوشی زده زیر دلتون..
سپتامبر 24, 2007 at 7:30 ق.ظ
خوش بحالتون ماشين دارين با همون لاستيكها و شيشه هاي ماشينتون هم مي توني پاييز و خش خش برگها رو حس كني .
سپتامبر 24, 2007 at 11:00 ق.ظ
شما هم كه فقط نوك انگشت رو ديديد (مجيد و فراز و فرود) . هرچي احساس بود تو وجود من كشتيد
اکتبر 18, 2007 at 4:04 ب.ظ
سلام!
براوو !
چه جالبه این جا همه چیز در قالب شعره