همیشه بی پروا جلو رفته،
همیشه سعی کرده برخوردهاش با اطرافیانی که میشناسه
و تو زندگیش وارد شدن تا حد امکان صمیمی باشه،
هیچوقت سعی نکرده برای خودش محدودیتی تو روابطش ببینه،
از همون اول از کسانی که برای رابطه برقرار کردنشون
پیش شرط گذاشتن خوشش نمیومده،
تو دوران دانشگاه هم با همه جور دختر و پسری دوست بود،
براش فرقی نمی کرد این فرد از کدوم شهر و از چه خانواده ای هست،
مگر اینکه از برخوردها و نگاههای فرد احساس نا امنی بهش دست میداد،
الان هم همینطوره،
نه تو محیط کار و نه تو محیط اجتماعیش
سِمت و خانواده و ظاهر و جنسیت و وضعیت مالی و علمی و … اشخاص محدودش نکردن،
ولی حالا که روزها میگذره و میبینه که سنش داره میره بالا،
حالا که سالهاست از ازدواجش میگذره،
حالا که احساس می کنه تو جامعه بعضی جاها نگاهها نسبت به این برخوردها ناجوره،
میترسه ،
میترسه که یه موقع یه سری برخوردهاش تعبیر بد بشن،
میترسه که یه موقع دیگران به خاطر بی اعتمادی ای که این روزها هست،
برخوردهای اون رو هم از دید مثبت نگاه نکنن،
و یا حتی ازش برداشتهای احساسی و …بکنن،
نمیدونه…
دوست داره مثل قبل بمونه و برخورد کنه!
دوست داره همونطور که میخواد با همه دوست باشه،
بگه ، بخنده و حرف بزنه
ولی امان از جامعه ….
نوامبر 18, 2007 at 10:25 ق.ظ
بعضي ها اول شدن يوهوووووووووووووووووووووووووو
نوامبر 18, 2007 at 10:30 ق.ظ
بعضي ها درست مي گن
بعضي ها هم فكر مي كنن مشكل سر فرهنگ بعضي جوامع
نوامبر 18, 2007 at 10:31 ق.ظ
بعضي ها عجب جامعه داني هستن
نوامبر 18, 2007 at 1:21 ب.ظ
بابا جامعه را بي خيال هر چي خودت دوست داري عزيزم
نوامبر 18, 2007 at 10:27 ب.ظ
بعضي وقتا هم اون طرف ممكنه شديدنگ بيجنبه باشه و تفاوت فرهنگ و كلاس و ظرفيت بالاي شما رو با ذهنيات مطرود خودش ، نفهمه و … حالا خر بيار و باقالي بار كن …
نوامبر 18, 2007 at 10:31 ب.ظ
ووووووووووي !!! چه خانم با شخصيتي هستيندينديندي !!!
با مو اُزدُواج مُكُني ؟
نوامبر 18, 2007 at 10:35 ب.ظ
نترس ! كسي درون تو نيست جز خودت ! همان باش !
نوامبر 18, 2007 at 10:38 ب.ظ
كاش عنوان نوشته ات روابط اجتماعي نبود.
روابط اجتماعي و عرف و فرهنگ محدودكننده، چرا بايد عنوان اين نوشته آزادي طلبانه باشه ؟
نوامبر 19, 2007 at 9:10 ق.ظ
بابا بـــــــــــي خيـــــاله جامعه خودت باشو خودت نه بيشتر نه كمتر
نوامبر 19, 2007 at 1:41 ب.ظ
چقدر اين حرفت برام آشنا بود…
نوامبر 19, 2007 at 2:01 ب.ظ
یکی به من بگه ، تو جامعه دهکده جهانی، ما کجاییم؟
نوامبر 19, 2007 at 10:12 ب.ظ
پس امروز ياد گرفتيم كه وقتي لرزشي در زانو يا دست يا حتي دل اتفاق بيفتد، يعني نه اينكه چيزي شده است اصلا ، يعني اينكه كُمپلِت نابود داريم ميشويم …
نوامبر 20, 2007 at 3:07 ب.ظ
جدي جدي اشتباه ترجمه كرده بودم؟ بابا شرمنده… از قول من از مجيد جان عذر خواهي كن چون خودم روم نميشه …
نوامبر 20, 2007 at 8:25 ب.ظ
سلام عزیزم
اصلا سخت نگیر
اونطوری که دلت میگه باش راحت راحت….
موفق باشی
نوامبر 21, 2007 at 11:08 ق.ظ
يه شعر كه خيلي دوست داشتم يادمه بچه بودم مادر بزرگم با لحجه خودش برام مي خوند و اونم مادر بزرگش براش مي خونده :
حسن رفته گو داری
ریشاش پر مرواری
دختر خیردا ورچینید
دست میله ممتون
خبر ندین ننتون
ننتون می کشتون
..
خصوصا خط چهارم و كه مي خوند من و خواهرم غش مي كرديم از خنده
ولي بچه هاي الان از بزرگتر ها هم اين چيزا رو بهتر بلدن