فوریه 17, 2008
سکوت،
خنده،
گریه،
زندگی روزمره،
انتظار،
انتظار،
و انتظار کشنده. . .
فوریه 17, 2008
سکوت،
خنده،
گریه،
زندگی روزمره،
انتظار،
انتظار،
و انتظار کشنده. . .
فوریه 16, 2008
میگن یه سری چیزها نشانه است…
یه سری از کارها هم وقتی خدا بخواد سریع جور میشه ،
خودت به دلشون انداختی که مهلت ثبت نام سفر برای اون زمان
فقط برای اشخاصی باشه که ثبت نامشون تو یه زمان خاص باشه
که مال ما هم بوده،
اینکه شب به دل یکی بندازی که حتماً بره خبر بگیره
و آدرس رو پیدا کنه،
اینکه یه شب تا صبح کمکش کنی که بیدار بمونه برای این مسئله،
تا حالاش که جور کردی،
بقیه اش رو هم خودت هر جور میدونی
پیش ببر که پشیمون نشیم از این کار،
خودت میدونی که به یه دلیل خاص میترسیدیم امسال بریم،
میدونم که خودت تا اینجاش رو خواستی.پس باز مثل پست قبل ،
خدایا مخلصتیم خودت میدونی و خودت. . .
فوریه 4, 2008
سرم حسابی گرم بوده این چندوقته،
میخواستم کارهای شرکت رو به خاطر دانشگاه سبک ترش کنم،
که نه تنها کمتر نشد. . .
تازه یه سری کارهای عجیب غریب هم اضافه شد،
دانشگاه هم که برنامه اش طوریه که اگه بچه ها متحد نشوند،
و نشه کلاسها رو جابجا کرد ،
دو روز کامل باید مرخصی بگیرم!
یه برنامه خاص جدید هم تازه به کارام اضافه شده
که دیگه نور علی نور شده،
نمیدونم زیادی ادعا کردم و خدا خواسته بگه تو که این همه ادعات میشه
بیا و همه این کارها رو انجام بده،
یا نه جنبه مثبتش رو بگیرم
و فکر کنم که خداییش خدا هم خیلی قبولم داره
و فکر میکنه که واقعاً از پسش برمیام
اگه اینطور باشه نباید زیرش بزنم و باید پاش واستم دیگه،
حالا خدا بهم بگو واقعاً هدفت چی بوده؟
اگه اولی بوده ، حاضرم هرنوع عذرخواهی ای که بگی انجام بدم،
ولی به شرطی که کمک کنی هر سه تا مورد رو ادامه بدم،
اگه هم دومی بوده که باز خودت باید کمکم کنی که ادامه بدم،
وگرنه از هیچ کس دیگه ای کاری بر نمیاد!
پس هرکدوم که باشه باز باید بگم،
“مخلصتم خدا جون هوای ما رو داشته باش”
ژانویه 30, 2008
ژانویه 26, 2008
بخشی از زندگی روزمره:
- کتابچه کمکی ماشین رو ندیدی؟
- نه. ولی فکر کنم تو کشوهای کتابخونه باشه.
(صدای باز و بسته شدن و جستجو میان وسایل درون سه کشوی کتابخانه شنیده می شود.)
- نبود؟ تو کمد آخری رو نگاه کن.
- نیست. . .
- باشه من بعداً دنبالش می گردم.
(نیم ساعت بعد باز صدای باز و بسته شدن و جستجو میان وسایل درون دو کشوی کتابخانه، این بار توسط همسر شنیده می شود.)
- بیا بگیرش.
- کجا بود؟
- همین جا تو کشوی دومی .
****
نتیجه گیری : این که میگن همیشه باید اعتماد حاکم باشه درست نیست.
عدم اعتماد هم گاهی مفید که نه لازمه!
ژانویه 20, 2008
-گریه ام گرفته ،
میون این همه غریبه،
و نباید اشکهام و کسی ببینه،
پس این پلکها به چه درد میخورن؟
کاش خدا پلکها رو واترپروف می آفرید.
- آره راست میگی،
ولی اون موقع ،
وقتی گریه میکردی اشکها بیرون نمیریخت،
و چشمات باد میکرد،
و میشد یه گردو.
اونوقت. . .
ژانویه 19, 2008
یک ،
دو ،
سه ،
چهار،
و پنج. . .
به همین راحتی گذشت،
با همه پستی بلندیهاش،
باورت میشه
امروز سرد بود،
و شب برف بارید،
ولی با بودنت ،
هیچ سرمای خارجی مهم نیست،
و راحت تحمل میشه کردش،
تا وقتی که این شعله درونی روشنه
و میدونه که روشن میمونه
مرسی که بودی و هستی و خواهی بود
پی نوشت1: از چهارشنبه دارم این پست رو میذارم، وردپرس بازیش گرفته هی ارور میده. . .
می ترسیدم مجبور شم یه شش اضافه کنم و بذارم سال بعد این پست رو بذارم!
پی نوشت 2: من از ورد پرس پررو ترم! لج کردم و هر دفعه آنلاین شدم،
مجدد سعی کردم. :
پی نوشت 3: والله اینکه سالگرد رو جدا نوشتم تنها راه حلی بود که به ذهنم رسید،
حدس زدم شاید چون قبلاً پستی با این عنوان داشتم وردپرس خطا میگیره که
البته درست هم بود! پس فکر نکنید خدای نکرده سوادم نم کشیده و یخ زده!
ژانویه 14, 2008
- دندونم درد میکنه ،
احتمالاً باید عصب کشی کنم،
اصلاً اعصاب دندونا به چه درد میخورن؟
کاش خدا واسه دندونا از اول عصب نمیذاشت.
- آره راست میگی،
اونوقت راحت میتونستیم با دندونامون فندق بشکونیم!!
ژانویه 8, 2008
خاطراتش رو ورق زد،
تمام احساساتش رو تو این چندساله،
یادش اومد که چقدر از داشتنش احساس امنیت میکنه همیشه،
اینکه میدونه حتی نگاهش رو میخونه،
حتی تک تک چینهای پیشونیش رو میشناسه
و اگه یه روز یکیش بیشتر بشه ازش میپرسه که چی شده،
حتی نمیتونه به این فکر کنه که یه روزی برسه که دیگه نشناسدش،
جدی اش نگیره و باورش نکنه
و فکر کنه چینهای پیشونی و خمهای ابروهاش برای شوخی باشه،
حتی نمیتونه فکر کنه که شاید روزمرگی به حدی برسه
که این اتفاق برای اونا هم بیفته،
برای اونا که ،
از اول و همیشه دوتایی سعی کردن روابطشون با بقیه فرق کنه،
آره!
همه عاشقن ،
همه همدیگه رو دوست دارن،
ولی اینکه دو نفر نفسهای هم رو هم بشناسن،
نگاه همدیگه رو هم بتونن تا ته اش بخونن،
و معنی کنن و حتی توش خطایی نداشته باشن. . .
خیلی کَمَن ،
گرچه آرزو داشت زیادتر باشن،
تا بتونه با استفاده از تجربیات اونا کاری کنه که از این هم بهتر باشه،
کاش. . .
ژانویه 6, 2008
1- چشمان سیاهت را به کجا دوخته ای؟
در انتظار کدام نور هستی . . .
تاریکی را بپذیر که زندگیت با اولین اشعه های خورشید
به نابودی کشیده خواهد شد . . .
*****
2- لبهایت کجاست؟
تا آتش نهفته در وجودت بیرون بریزد،
میدانی که تحمل آن ذره ذره آبت خواهد کرد . . .
*****
پی نوشت1- به گیرنده های خود دست نزنید اشکال از فرستنده است.
پی نوشت 2- برف که زیاد بباره تیستو هم شاعر میشه.
پی نوشت 3- با اجازه از اساتید شعر و موسیقی البته : مجید، DNA و نازنین اخوان