احساس مي‌كنم

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ :
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه ی خورشید
در دلم
می جوشد از یقین ؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین .
آه ای یقین گمشده ، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافی ام ، اینک! به سحر عشق ؛
از برکه های آینه راهی به من بجو!
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من این سان بزرگ و شاد:

احساس می کنم
در چشم من
به آبشار اشک سرخ گون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم
در هر رگ ام
به هر تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ای می زند جرس.

آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دست اش آینه
گیسوی خیس او خزه بو ، چون خزه به هم.
من بانگ برکشیدم از آستان یأس :
» آه ای یقین یافته بازت نمی نهم!»
– احمد شاملو

2 پاسخ to “شعر وبلاگ”


  1. سلام دوست عزیز حیف نیست وب رو ساختی ولش کردی به امان خدا سعی کن بنویسی لا اقل هفته ای یه شعر

  2. رسول (صبا) Says:

    سلام ادامه بده تعطیل نکن حیفه

نظر شما در مورد این نوشته چه بود؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s