مِی 2006


هركس بتونه يك عكس از پل عابر پياده ميدان شهرك غرب در حالي كه عابري از روي اون در حال عبوره براي من بفرسته ، يك جايزه خوب پيش من داره.
آخه …
چرا ما آدمها نمي توانيم يكسري قوانين و قواعد را ازش پيروي كنيم.قواعدي كه هم به نفع خودمونه و هم حالا به نفع ديگران.
نفع خودمان را مهمتر دونستم براي اينكه جديداً به اين نتيجه رسيدم كه هموطنان عزيز ما و از همه بيشتر همشهريان عزيز تهراني خيلي خيلي خيلي خودخواه شده ايم و اين حس خودخواهيمون در همه زمينه ها داره روي ما اثر ميذاره.
از نحوه پارك كردن ماشينهامون تو پاركينگ خونه ها گرفته تا …
گفت : به نظرت به آنها بگويم كه ما وسيله مورد نظر شما را داريم؟
با اشاره گفتي : نه!
نپرسيد ، چرا ؟
و تو هم نگفتي به اين دليل كه اولاً هنوز تصميم خودتان براي فروش آن وسيله قطعي نيست.
نگفتي به اين دليل كه ديگر حاضر به معامله با آنها نيستي.
نگفتي به اين دليل كه ديگر حتي حاضر به كمك به آنها نيستي و از اينكه او هم اين همه زمان و حوصله براي راهنمايي آنها به خرج مي دهد ناراحتي.
نگفتي كه ديگر آنها را تنها به اندازه حضور يك يا دو ساعته در يك جمع و در حد سلام و خداحافظ دوستشان داري و تحملشان مي كني و البته فقط به خاطر او.
نگفتي چون مي دانستي او مي داند و فهميدي كه چرا او هم نپرسيد.
نگفتي چون مي دانستي او آنها را بسيار دوست دارد.
نگفتي چون ميدانستي تو هم بايد اينچنين كه او هست باشي.
و البته نگفتي كه چقدر دوست داري ، مي توانستي تو هم مانند او ديگران را ببخشي و دوست داشته باشي .
و تمام شب را افسوس خوردي كه چرا چنين نيست!!!
البته دوست داشتي من هم اينها را اينجا نياورم تا هيچگاه او را ناراحت نكني.!
كدام رفتگر در كدام پارك دل شما را از روي زمين جمع كرده است؟
واي…امروز همه اش سورپريز!
خب البته به خاطر يكي دو مورد مجبور شدم برنامه امروز پالايشگاه رفتن رو كنسل كنم. فقط به خاطر شركتهايي كه كارشناساشون تازه ساعت 4 به بعد يادشون مي افته كه بايد يه كمي هم كار بكنند.
واي كه اگه ديروز كلاس نداشتم ، ساعت 4 رفته بودم و اين دردسر هم برام درست نميشد.
خلاصه تو همين حين و احوالات برنامه ريزي بودم كه نوزاد شاعر بهم خبر داد كه بالاخره نيكا كوچولو يگانه نوزاد واحد مهندسي هم بالاخره به جمع وبلاگ نويسها پيوسته است. ورود ايشان را هم تبريك مي گويم. خوشحال شدم يه عالمه.
لينكش رو به نام نوزاد نوزاد شاعر گذاشتم تو لينك دوستانم.
موفق باشي نيكا جون . انشاءالله نوشته هاي بهتري رو ازت تو خونه جديد ببينيم.
اين عكس توپ تنيس من است. كه پارسال با كلي هيجان رفتم و خريدم ولي به دليل وجود امكانات و وقت كافي فقط در حد 4 جلسه آموزشي رفتم باشگاه انقلاب.
يكي يه باشگاه معرفي كنه كه هزينه ثبت نام سالانه نخواهد و همچنين امكان آموزش همزمان براي من و همسرم وجود داشته باشد تا دو نفري برويم و تنيس را با هم تمرين كنيم.
همين عدم وجود امكانات است كه باعث مي شود ، جوانها بخواهند بروند خارج از كشور ديگه…
خب مي بينم كه كم كم داريم دوستان ديگر رو هم وارد مجموعه وبلاگ نويسها مي كنيم.البته به نظر من كار بدي كه نيست هيچ، خيلي هم عالي است.
نبايد هم فكر كنيم كه حتماً كلماتمان بايد قلنبه سلنبه باشند. اتفاقاً هرچه ساده تر بگيريمش بهتر است. خب حالا به هرحال بعضي از دوستان واقعاً هنرمند هستند كه من در مقابلشان اصلاً حرفي هم نمي زنم. ولي خب دوستان ديگري كه اين كار را بخواهند بكنند ، به نظر من بد نيست كمي با راحتي و بدون احساس معذب بودن و يا رودربايستي اين كار را انجام دهند.
مخصوصاً فكر مي كنم كساني كه در مرحله اي از زندگي به سر مي برند كه حالا يا در حال تصميم گيري براي آينده هستند يا در روزهايي به سر مي برند كه در آينده شان تأثير زيادي خواهد داشت ، اين كار را هم براي اينكه در آينده براي خودشان يادآوري باشد و هم اينكه ديگر دوستان از آن استفاده كنند انجام دهند خيلي عالي خواهد بود.
شعاري كه در دنياي اينترنت وجود دارد اين است :
I blog , so I am
و به قول دوستان
you are, so blog…
خيلي نوشته هاي قبلي دپرستون كرد؟؟
نه بابا زندگي اونقدرها هم كه مي نويسم تلخ نيست…فقط آنهايي را كه گاهي اذيتم مي كند يا درباره ديگران است مي نويسم تا هم خودم كمي احساس آرامش بكنم و هم اينكه باور كنيم و بدانيم چه چيزهايي ممكن است در زندگي گاهي آدميزاد را دچار تنش و ناراحتي بكند.
شايد اين يادآوريها براي خودم هم كمكي باشد براي اينكه فراموش نكنم كه لازم است از كساني كه نسبت به من لطف داشته اند تشكر كنم، كساني را دوستشان دارم ، بيشتر دوست داشته باشم و …
خلاصه به قول معروف گذشته هاي خودمان و گذشته هاي ديگران بايد براي بهتر كردن زندگي آينده مان استفاده شود.
پس نگران من نشويد حالم خوبه!!
او از نفرت چيزي نمي دانست. در خانه اي بزرگ شده بود كه مادر همه را مي بخشيد و هميشه در گوش كودكانش سخن از محبت با ديگران را مي گفت. محبت با همه كس ، از طفل كوچك تا يك سالخورده !
براي او همه انسانها خوب بودند مگر اينكه خلافش ثابت مي شد. خيلي از مواقع هم براي دفاع از اين اعتقادش با بسياري از دوستان نزديكش در مبارزه بود. خوشبختانه خداوند حس خوبي به او داده بود كه مي توانست با دو يا سه ارتباط طرف مقابلش را بشناسد و محدوده نزديك شدن به او را تعيين كند و هميشه هم فكر مي كرد همين حفظ محدوده است كه او را از مشكلات حفظ مي كند، البته تا آن موقع اشتباه هم نمي كرد.
تا زماني كه وارد دنياي كار و منافع مادي شد…
او همچنان با همين اعتقاد ادامه راه ميداد، بدون اينكه باور كند كساني هستند كه حاضرند براي دستيابي به مال و اندوخته بيشتر حتي خواهر و برادر خود را زير پا بگذارند چه برسد به اشخاص غريبه اي مثل او…
خوشحال شد ، زماني كه به وسيله يكي از نزديكان به كاري دعوت شد كه علاوه بر درآمد بيشتر، ارتباطات بيشتري را براي او مي آفريد و او هم شديداً دوستدار روابط گسترده!
ولي …
باور نمي كرد، بلايي كه در آن دوران دو ساله به سرش آمد برايش به اندازه يك عمر تجربه به همراه آورد. البته و صد البته باعث شد، كلمه تنفر و نفرت داشتن را نيز با جان و دل احساس كند و به زبان آورد.
آه كشيد،
اشك ريخت،
بدش آمد، متنفر شد،
ديگر حاضر نبود بعضي افراد را ببيند و فهميد حتماً لزومي ندارد بعضي مسائل و حرمتها حتماً حفظ شود چرا كه ديگران اين كار را نمي كردند.
بعد از مدتي دوباره توانست اعتقادات گذشته خود را باز يابد، ولي اين بار با گسترده كردن محدوده اوليه نزديك شدن به ديگران، تا دامنه اي كه حتي نزديكترين افراد را هم كه قبلاً وارد كرده بود به بيرون راند…
البته و صد البته ،ديگر براي او، همه انسانها خوب نبودند 😦
شکست تنها يک چيز را ثابت مي کند:
اينکه اراده و قصدمان براي پيروزي کافي نبوده است.
پس بهتره دوباره بشينيم و هدف هامون رو مجدداً بنويسيم.شايد در انتخاب اهداف اشتباه كرده بوديم كه نتونستيم اراده قوي اي هم براي رسيدن به اونها داشته باشيم.
نمي دونم چرا هر روز ديگه اي از هفته خيلي بيشتر از 24 ساعت طول ميكشه ولي اين پنجشنبه ، جمعه ها خيلي كمتر؟
ديروز تا اومدم به خودم بجنبم ديدم شب شده و از ساعت ده و نيم گذشته و بايد دوباره بخوابم!
يكي نيست كه بتونه يك فكري براي افزايش زمان اين دو روز آخر هفته بكنه؟

صفحهٔ بعد »