سه‌شنبه، 16 مه 2006


چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود:‌ همه کس، يک کسی، هرکسی، هيچ کس.
کار مهمی در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسی اين کار را به انجام می رساند. هرکسی می توانست اين کار را بکند،‌ اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسی عصبانی شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوری تمام شد که هرکسی يک کسی را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد.
اين ماجراي هر روزه ما رو مي سازه !! وقتي مي خونمش مي بينم كه هميشه همينجوريه، به هركسي ميگي تو شروع كن ، ميگه نه !چرا هيچ كس كاري نمي كنه؟ درحالي كه واقعاً وقتي انجام ميشه كارها كه همه كس با هم انجامش بدهند.
ولي… اين روزها زيادي از حد خودمون رو دوست داريم در نتيجه دلمون نمي خواد كاري كنيم كه باعث بشه خسته بشيم! من كه اميدم رو از دست نميدم انقدر منتظر مي مونم تا بالاخره هركسي بتونه يك كسي بشه تا شايد همه كس هم بتونه جاي هيچ كس رو بگيره و دنيا بشه گلستان 😉
نوزاد شاعر كه خودش خداي كلمات ادبي و لحن خوش و بيان زيباست به من تو يكي از پستها يادآوري كرده بود كه مگه قرار نبود وبلاگم رو نوشته هاي خودم تشكيل بده.(خب بيراه هم نميگه اصلاً وبلاگ ساختن رو كه با هم شروع كرديم سر همين مطلب بود.)
راستش امروز با خودش هم صحبت كردم و گفتم كه متأسفانه من نوشته هاي ادبي بلد نيستم بنويسم،اصلاً واقعيتش اينه كه در سالهاي مدرسه هم از زنگ انشاء بدم ميومد،خيلي از مواقع انشاءها رو مامانم برام مي نوشت 😉 ، نوشته هاي خودم هم مطمئناً بي ادبي نيستند ولي ناچارم يا چيزهايي كه مي بينم و احساس مي كنم رو بنويسم يا اينكه گريزي بزنم به نوشته هاي ديگران و با اقتباس از حرفهاي اونها متني رو بنويسم كه توش تراوشات ذهني خودم هم گنجانده شده باشه.
البته براي اين كار دوستان هم كمكم مي كنند و گاهي نوشته هايي به من ايميل مي كنند كه چون خوشم مياد يا باعث ميشه به فكر فرو بروم ، سعي مي كنم تو پستهايي كه ميذارم ارائه بدم. اميدوارم مورد قبول باشه 😉