یکشنبه، 21 مه 2006


ما بچه هاي قديمي كه زمانمون نه ماهواره اي بود ، نه ويديويي و حتي تلويزيون دو تا كانال بيشتر نداشت، خيلي بيشتر از بچه هاي امروزي از كارتونها و برنامه هاي اونطوري لذت مي برديم ، البته الان هم همينطوره ، يكي از لذت بخش ترين كارها هنگامي كه چند نفري با هم هستيم ، اسم بردن از كارتونهاي قديمي است و فكر كردن به اينكه چرا هميشه شخصيت اصلي كارتونها بالاخره از دوري يكي از اعضاي خانواده رنج مي برد.
امروز كه داشتم وبگردي مي كردم تو يكي از وبلاگها، به سايت رسمي كارتون بارباپاپا رسيدم و دلمون نيومد لينكش رو براتون نذارم.
همون خانواده با شخصيتهاي رنگ به رنگ كه با تغيير شكل مي تونستن مشكلات رو حل كنن.
بارباپاپا عوض ميشه
اين جمله رو هيچكدوممون از يادمون نميره.
ببينم هيچ كدومتون مي تونيد اعضاي خانواده رو نام ببريد؟؟؟
يادآوري خاطرات خوش هميشه براي همه مون لذت بخش است.
همه اش از زندگي مون ناراضي هستيم ، فكر مي كنيم اونور دنيا با اينجا فرق مي كنه.
درس اين دو سه جلسه كلاس هم در مورد احساسات و تنشهاي وارده بر آدم است.مكالمه اي كه داشت بين دو دوست بود كه يكي از آنها از كار و مسير خانه تا كار خسته شده و داره شكايت مي كنه.
اصطلاحاتش خيلي به كارمون مياد:
Métro , Boulot , Dudu
حالا از نظر ديكته شايد يك اشكالاتي داشته باشه. ولي به معني اين است كه روزمان را با مترو براي رسيدن به كار مي گذرانيم، بعد هم كه كار و در آخر هم خواب يا همون لالا…
پس در مورد كار و تأثيرش بر زندگي روزمره بايد باور كنيم كه همه جا آسمان همين رنگ است.
Vivre , pour celui qu’on aime

Aimer , Plus que l’amour même

Donner , sans rien attendre en retour

Libre , de choisir sa vie … Sans un anathème , sans un interdit

دوست داشت ، زمان مدتي مثلاً يك ماه متوقف مي شد تا اون مي تونست تمام كارهاي عقب افتاده اش رو انجام بده . مثل كتابهايي كه روي هم تلنبار شده بود، مثل فيلمهايي كه دوست داشت ببينه، مثل نوشتن خاطراتي كه هميشه اول سال سعي مي كرد به موقع بنويسه ولي وقتي يك مدتي از سال مي گذشت زمان به روز كردنش مي رسيد به ماه به ماه. مثل دوستاني كه دوست داشت باز هم دور هم جمعشون كنه و ….
دوست داشت ، بقيه هم همونطوري كه اون دنيا رو نگاه مي كرد دنيا رو مي ديدند.
دوست داشت‌، همه نسبت به هم محبت داشتند، اگر هم نه لااقل قدر محبت ديگران رو مي دونستند.
دوست داشت ، همه افراد قدرت اين رو داشتند كه از چهره طرف مقابلشون بفهمند كه چه حسي داره و عكس العملهاي مناسب اون حس رو انجام بدهند.
دوست داشت….
و دوست داشتني هاي او هيچ گاه پاياني نداشت همانطور كه بيشتر آنها نيز هيچ گاه به نتيجه نمي رسيدند.