دوست نداشت كه لحنش هنگام صحبت كردن در مورد آينده او ، لحن بدي داشته باشد، ولي خب هميشه از آنجايي كه نگران او بود و از مسيري كه او پيش گرفته بود راضي نبود، نمي توانست هنگام اظهار نظر كردن ناراحتي خودش را پنهان كند و به روي خودش نياورد.
واقعاً نمي دانست چرا او با وجودي كه نگراني اطرافيان را در مورد خود مي داند باز هم به خودش اهميتي نميدهد.
آيا واقعاً اهميت عمرش را كه به همين ترتيب داشت به هدر مي رفت، نمي دانست؟تا چه وقت مي خواست به گذراندن عمر به اين ترتيب و بدون هدف ادامه دهد. آرزوهاي بلندبالايي داشت ولي اينكه حتي يك قدم براي رسيدن به آرزوهايش برنمي داشت همه را متعجب مي كرد.
آنقدر به نظرش سخت مي آمد؟ يك ثبت نام ساده در يك موسسه آموزشي كه به راحتي مي توانست وابستگي اش را به اطرافيان كمتر كند…تحمل يك دوره كوتاه دانشگاهي (در رشته اي كه به خاطر علاقه داشتن به آن ورود خود به دانشگاه را يك سال به هدر داده بود!) آيا واقعاً اينقدر سخت بود؟ نكند راحتي زندگي و اينكه خانواده فشار واقعي را به او وارد نمي آوردند باعث شده بود كه اين چنين راحت انديش باشد! چرا براي ديدن دوستان و جلسات گروهي هميشه وقت داشت ولي براي انجام كارهايي كه مي توانست آينده راحت تري را برايش در پيش داشته باشد، هيچوقت خالي پيدا نمي كرد؟
هميشه صحبت كردن و فكر كردن در مورد آينده او را تحت فشار قرار ميدهد ،ولي آيا اين تنها بهانه اي براي فرار از آن نيست . من كه فكر ميكنم اين افسردگي ها و تنشهاي عصبي دليلش همان دليل دل دردهاي زمان دبستانش است.
خداييش زمان آن نرسيده كه با خودش خلوت كند و كمي بيشتر فكر كند؟ يا حداقل از اطرافيانش كمك بگيرد؟