یکشنبه، 28 مه 2006


اين عكس توپ تنيس من است. كه پارسال با كلي هيجان رفتم و خريدم ولي به دليل وجود امكانات و وقت كافي فقط در حد 4 جلسه آموزشي رفتم باشگاه انقلاب.
يكي يه باشگاه معرفي كنه كه هزينه ثبت نام سالانه نخواهد و همچنين امكان آموزش همزمان براي من و همسرم وجود داشته باشد تا دو نفري برويم و تنيس را با هم تمرين كنيم.
همين عدم وجود امكانات است كه باعث مي شود ، جوانها بخواهند بروند خارج از كشور ديگه…
خب مي بينم كه كم كم داريم دوستان ديگر رو هم وارد مجموعه وبلاگ نويسها مي كنيم.البته به نظر من كار بدي كه نيست هيچ، خيلي هم عالي است.
نبايد هم فكر كنيم كه حتماً كلماتمان بايد قلنبه سلنبه باشند. اتفاقاً هرچه ساده تر بگيريمش بهتر است. خب حالا به هرحال بعضي از دوستان واقعاً هنرمند هستند كه من در مقابلشان اصلاً حرفي هم نمي زنم. ولي خب دوستان ديگري كه اين كار را بخواهند بكنند ، به نظر من بد نيست كمي با راحتي و بدون احساس معذب بودن و يا رودربايستي اين كار را انجام دهند.
مخصوصاً فكر مي كنم كساني كه در مرحله اي از زندگي به سر مي برند كه حالا يا در حال تصميم گيري براي آينده هستند يا در روزهايي به سر مي برند كه در آينده شان تأثير زيادي خواهد داشت ، اين كار را هم براي اينكه در آينده براي خودشان يادآوري باشد و هم اينكه ديگر دوستان از آن استفاده كنند انجام دهند خيلي عالي خواهد بود.
شعاري كه در دنياي اينترنت وجود دارد اين است :
I blog , so I am
و به قول دوستان
you are, so blog…
خيلي نوشته هاي قبلي دپرستون كرد؟؟
نه بابا زندگي اونقدرها هم كه مي نويسم تلخ نيست…فقط آنهايي را كه گاهي اذيتم مي كند يا درباره ديگران است مي نويسم تا هم خودم كمي احساس آرامش بكنم و هم اينكه باور كنيم و بدانيم چه چيزهايي ممكن است در زندگي گاهي آدميزاد را دچار تنش و ناراحتي بكند.
شايد اين يادآوريها براي خودم هم كمكي باشد براي اينكه فراموش نكنم كه لازم است از كساني كه نسبت به من لطف داشته اند تشكر كنم، كساني را دوستشان دارم ، بيشتر دوست داشته باشم و …
خلاصه به قول معروف گذشته هاي خودمان و گذشته هاي ديگران بايد براي بهتر كردن زندگي آينده مان استفاده شود.
پس نگران من نشويد حالم خوبه!!
او از نفرت چيزي نمي دانست. در خانه اي بزرگ شده بود كه مادر همه را مي بخشيد و هميشه در گوش كودكانش سخن از محبت با ديگران را مي گفت. محبت با همه كس ، از طفل كوچك تا يك سالخورده !
براي او همه انسانها خوب بودند مگر اينكه خلافش ثابت مي شد. خيلي از مواقع هم براي دفاع از اين اعتقادش با بسياري از دوستان نزديكش در مبارزه بود. خوشبختانه خداوند حس خوبي به او داده بود كه مي توانست با دو يا سه ارتباط طرف مقابلش را بشناسد و محدوده نزديك شدن به او را تعيين كند و هميشه هم فكر مي كرد همين حفظ محدوده است كه او را از مشكلات حفظ مي كند، البته تا آن موقع اشتباه هم نمي كرد.
تا زماني كه وارد دنياي كار و منافع مادي شد…
او همچنان با همين اعتقاد ادامه راه ميداد، بدون اينكه باور كند كساني هستند كه حاضرند براي دستيابي به مال و اندوخته بيشتر حتي خواهر و برادر خود را زير پا بگذارند چه برسد به اشخاص غريبه اي مثل او…
خوشحال شد ، زماني كه به وسيله يكي از نزديكان به كاري دعوت شد كه علاوه بر درآمد بيشتر، ارتباطات بيشتري را براي او مي آفريد و او هم شديداً دوستدار روابط گسترده!
ولي …
باور نمي كرد، بلايي كه در آن دوران دو ساله به سرش آمد برايش به اندازه يك عمر تجربه به همراه آورد. البته و صد البته باعث شد، كلمه تنفر و نفرت داشتن را نيز با جان و دل احساس كند و به زبان آورد.
آه كشيد،
اشك ريخت،
بدش آمد، متنفر شد،
ديگر حاضر نبود بعضي افراد را ببيند و فهميد حتماً لزومي ندارد بعضي مسائل و حرمتها حتماً حفظ شود چرا كه ديگران اين كار را نمي كردند.
بعد از مدتي دوباره توانست اعتقادات گذشته خود را باز يابد، ولي اين بار با گسترده كردن محدوده اوليه نزديك شدن به ديگران، تا دامنه اي كه حتي نزديكترين افراد را هم كه قبلاً وارد كرده بود به بيرون راند…
البته و صد البته ،ديگر براي او، همه انسانها خوب نبودند 😦