گفت : به نظرت به آنها بگويم كه ما وسيله مورد نظر شما را داريم؟
با اشاره گفتي : نه!
نپرسيد ، چرا ؟
و تو هم نگفتي به اين دليل كه اولاً هنوز تصميم خودتان براي فروش آن وسيله قطعي نيست.
نگفتي به اين دليل كه ديگر حاضر به معامله با آنها نيستي.
نگفتي به اين دليل كه ديگر حتي حاضر به كمك به آنها نيستي و از اينكه او هم اين همه زمان و حوصله براي راهنمايي آنها به خرج مي دهد ناراحتي.
نگفتي كه ديگر آنها را تنها به اندازه حضور يك يا دو ساعته در يك جمع و در حد سلام و خداحافظ دوستشان داري و تحملشان مي كني و البته فقط به خاطر او.
نگفتي چون مي دانستي او مي داند و فهميدي كه چرا او هم نپرسيد.
نگفتي چون مي دانستي او آنها را بسيار دوست دارد.
نگفتي چون ميدانستي تو هم بايد اينچنين كه او هست باشي.
و البته نگفتي كه چقدر دوست داري ، مي توانستي تو هم مانند او ديگران را ببخشي و دوست داشته باشي .
و تمام شب را افسوس خوردي كه چرا چنين نيست!!!
البته دوست داشتي من هم اينها را اينجا نياورم تا هيچگاه او را ناراحت نكني.!