مه 2006


زندگي هنر نقاشي كردن است بدون پاك كردن
پس هميشه چنان زندگي كن كه چون به عقب باز گشتي نياز به پاك كردن نباشد
مردم خود را با همه چيز خسته ميکنند مگر با تفکر وانديشه
اين جمله را كه امروز ديدم ، من رو ياد يك جمله اي انداخت كه هميشه مادرم تكرار مي كند. خيلي به هم ربط ندارند ولي خب بد نيست در موردش بيشتر فكر كنيم.
جمله هميشگي مادر اين است: هركس فكرش كار نكند دست و پايش كار مي كند.
اين را زماني به كار مي برد كه مي خواهد به ما ثابت كند كه اگر مي خواهيد يك زندگي به نسبت آسوده ، حداقل از نظر كاري با حداقل فعاليت جسماني داشته باشيد بايد فكرتان را به كار بيندازيد . يا زمانهايي كه كاري را بدون فكر انجام مي دهيم به طوري كه به اشكال بر مي خوريم و مجبوريم آن را تكرار كنيم اين جمله را به كار مي برد.
حالا اين جمله هم همان را به طريق ديگري عنوان مي كند، آن هم اينكه همه ما داريم زندگيمان را همينطوري پيش مي بريم، همه نوع كاري هم در طول روز انجام مي دهيم. در حالي كه اگر كمي چاشني فكر و انديشه را هم به اين زندگي اضافه كنيم ، هم مسيرمان براي رسيدن به اهداف را كوتاهتر مي كند و هم باعث مي شود با كمتر كردن اشتباهاتمان دوباره كاريها را حذف كنيم كه خود باعث خستگي كمتر ما خواهد شد و …
قبلاً لطيفه هايي مي ساختند كه مثلاً شخصي خواب ميديده كه داره يك ساندويچ بزرگ مي خوره بيدار ميشه مي بينه نصف لحافش رو خورده.
البته از نوع خرافي مذهبي اش رو هم زياد شنيده بوديم كه مثلاً كسي به شخصي بدهكار بوده و تو خواب مي بينه مرده و روز قيامت اون شخص به تلافي طلبي كه داشته قسمتي از بدن اين فرد بدهكار را مي سوزانده و بعد كه فرد بيدار مي شده است ، مي ديده كه دقيقاً در همان جايي كه در خواب سوزانده شده بوده لكه يا زخم سوختگي بزرگي وجود دارد…
حالا بگذريم ، امروز صبح اين اتفاق براي من افتاد. هميشه براي خودم ساعت مي گذارم، و هميشه هم قبل از اينكه ساعت زنگ بزند از خواب بيدار مي شوم، ديشب بر همين احوالات ساعت نگذاشتم و چون به نسبت روزهاي ديگر زودتر مي خوابيدم مطمئن بودم كه بيدار ميشوم و نيازي به ساعت ندارم.
صبح تمام مدت خوابي را مي ديدم كه مثلاً فراموش كرده ام به كلاسم بروم و در نتيجه دير يادم مي افتد و …درگيري هاي بعد از آن كه هميشه وقتي آدم ديرش مي شود رخ مي دهد، گم كردن وسايلي كه بايد همراه مي داشتم، سوييچ ماشين، لباسها و غيره .
خلاصه در همين حين و درگيريها بود كه صداي در همسايه را شنيدم،اين همسايه هميشه دخترش را ساعت 6:30 دم در همراهي مي كند تا سرويس سوار شود و من هم تقريباً هميشه،همزمان با ايشان از خانه خارج ميشوم.
بله …بيدار شدم و ديدم از زماني كه هميشه بيدار ميشوم نيم ساعتي گذشته است. خدا خلوتي خيابانهاي تهران در روز چهارشنبه را حفظ كند…به موقع رسيدم.
دوست نداشت كه لحنش هنگام صحبت كردن در مورد آينده او ، لحن بدي داشته باشد، ولي خب هميشه از آنجايي كه نگران او بود و از مسيري كه او پيش گرفته بود راضي نبود، نمي توانست هنگام اظهار نظر كردن ناراحتي خودش را پنهان كند و به روي خودش نياورد.
واقعاً نمي دانست چرا او با وجودي كه نگراني اطرافيان را در مورد خود مي داند باز هم به خودش اهميتي نميدهد.
آيا واقعاً اهميت عمرش را كه به همين ترتيب داشت به هدر مي رفت، نمي دانست؟تا چه وقت مي خواست به گذراندن عمر به اين ترتيب و بدون هدف ادامه دهد. آرزوهاي بلندبالايي داشت ولي اينكه حتي يك قدم براي رسيدن به آرزوهايش برنمي داشت همه را متعجب مي كرد.
آنقدر به نظرش سخت مي آمد؟ يك ثبت نام ساده در يك موسسه آموزشي كه به راحتي مي توانست وابستگي اش را به اطرافيان كمتر كند…تحمل يك دوره كوتاه دانشگاهي (در رشته اي كه به خاطر علاقه داشتن به آن ورود خود به دانشگاه را يك سال به هدر داده بود!) آيا واقعاً اينقدر سخت بود؟ نكند راحتي زندگي و اينكه خانواده فشار واقعي را به او وارد نمي آوردند باعث شده بود كه اين چنين راحت انديش باشد! چرا براي ديدن دوستان و جلسات گروهي هميشه وقت داشت ولي براي انجام كارهايي كه مي توانست آينده راحت تري را برايش در پيش داشته باشد، هيچوقت خالي پيدا نمي كرد؟
هميشه صحبت كردن و فكر كردن در مورد آينده او را تحت فشار قرار ميدهد ،ولي آيا اين تنها بهانه اي براي فرار از آن نيست . من كه فكر ميكنم اين افسردگي ها و تنشهاي عصبي دليلش همان دليل دل دردهاي زمان دبستانش است.
خداييش زمان آن نرسيده كه با خودش خلوت كند و كمي بيشتر فكر كند؟ يا حداقل از اطرافيانش كمك بگيرد؟
اينكه ديگران هميشه از تفكرات آدم اشتباه برداشت مي كنند ، هميشه وجود داشته و هيچ راه گريزي هم برايش وجود نداره .
و مخصوصاً مشكل از آنجايي شروع ميشه كه بر پايه اين برداشت اشتباهشون سعي مي كنند راه حل هم ارائه بدهند. اين ديگه ميره جزء عذاب آورترين كارها ، چون به خودت قول دادي كه نظرات همه رو گوش بدي و بهترين رو انتخاب كني پس نمي توني زيرش بزني ، درسته؟ ولي اگه انتخابت اشتباه باشه و به مسير اشتباه بري ديگه تقصير خودته ، نمي توني بندازي گردن كساني كه خب به هرحال تو ديدگاه خودشان داشتند براي صلاح تو نظر ميدادند. شايد اون نظرات براي اونها عملي بوده ولي براي تو جواب نداده است.
ولي مطمئناً راه حلش اين نيست كه آدم از همه كس آدم ببرد و با هيچ كس حرف نزند و به قولي گوشه عزلت بگيرد. هيچوقت هيچ كس تا حالا نمي تونسته بفهمه تو ذهنم چي مي گذره بماند كه الان هم با وجود اين نوشته ها نخواهند فهميد. ولي خب اين وب نوشته ها باعث شده حداقل افراد و دور و بريهام رو بهتر بشناسم!!
حالا من هم از تمام دوستاني كه من گاهي نسبت به حرفها و تفكراتشون سوء برداشت داشتم معذرت مي خواهم و اميدوارم در اون زمان پيشنهادي ارائه نكرده باشم كه باعث حركتشون به سمت غلط شده باشه…
ما بچه هاي قديمي كه زمانمون نه ماهواره اي بود ، نه ويديويي و حتي تلويزيون دو تا كانال بيشتر نداشت، خيلي بيشتر از بچه هاي امروزي از كارتونها و برنامه هاي اونطوري لذت مي برديم ، البته الان هم همينطوره ، يكي از لذت بخش ترين كارها هنگامي كه چند نفري با هم هستيم ، اسم بردن از كارتونهاي قديمي است و فكر كردن به اينكه چرا هميشه شخصيت اصلي كارتونها بالاخره از دوري يكي از اعضاي خانواده رنج مي برد.
امروز كه داشتم وبگردي مي كردم تو يكي از وبلاگها، به سايت رسمي كارتون بارباپاپا رسيدم و دلمون نيومد لينكش رو براتون نذارم.
همون خانواده با شخصيتهاي رنگ به رنگ كه با تغيير شكل مي تونستن مشكلات رو حل كنن.
بارباپاپا عوض ميشه
اين جمله رو هيچكدوممون از يادمون نميره.
ببينم هيچ كدومتون مي تونيد اعضاي خانواده رو نام ببريد؟؟؟
يادآوري خاطرات خوش هميشه براي همه مون لذت بخش است.
همه اش از زندگي مون ناراضي هستيم ، فكر مي كنيم اونور دنيا با اينجا فرق مي كنه.
درس اين دو سه جلسه كلاس هم در مورد احساسات و تنشهاي وارده بر آدم است.مكالمه اي كه داشت بين دو دوست بود كه يكي از آنها از كار و مسير خانه تا كار خسته شده و داره شكايت مي كنه.
اصطلاحاتش خيلي به كارمون مياد:
Métro , Boulot , Dudu
حالا از نظر ديكته شايد يك اشكالاتي داشته باشه. ولي به معني اين است كه روزمان را با مترو براي رسيدن به كار مي گذرانيم، بعد هم كه كار و در آخر هم خواب يا همون لالا…
پس در مورد كار و تأثيرش بر زندگي روزمره بايد باور كنيم كه همه جا آسمان همين رنگ است.
Vivre , pour celui qu’on aime

Aimer , Plus que l’amour même

Donner , sans rien attendre en retour

Libre , de choisir sa vie … Sans un anathème , sans un interdit

دوست داشت ، زمان مدتي مثلاً يك ماه متوقف مي شد تا اون مي تونست تمام كارهاي عقب افتاده اش رو انجام بده . مثل كتابهايي كه روي هم تلنبار شده بود، مثل فيلمهايي كه دوست داشت ببينه، مثل نوشتن خاطراتي كه هميشه اول سال سعي مي كرد به موقع بنويسه ولي وقتي يك مدتي از سال مي گذشت زمان به روز كردنش مي رسيد به ماه به ماه. مثل دوستاني كه دوست داشت باز هم دور هم جمعشون كنه و ….
دوست داشت ، بقيه هم همونطوري كه اون دنيا رو نگاه مي كرد دنيا رو مي ديدند.
دوست داشت‌، همه نسبت به هم محبت داشتند، اگر هم نه لااقل قدر محبت ديگران رو مي دونستند.
دوست داشت ، همه افراد قدرت اين رو داشتند كه از چهره طرف مقابلشون بفهمند كه چه حسي داره و عكس العملهاي مناسب اون حس رو انجام بدهند.
دوست داشت….
و دوست داشتني هاي او هيچ گاه پاياني نداشت همانطور كه بيشتر آنها نيز هيچ گاه به نتيجه نمي رسيدند.
Dear…
Just wanted to say:
Don’t cry over anyone who won’t cry over you.
Don’t let the past hold you back; you’re missing the good stuff
When it hurts to look back, and you’re scared to look ahead, you can look beside you and your best friend will be there
If you think that the world means nothing, think again. You might mean the world to someone else.(Ne cherches l’amour,il est la…)
Don’t frown. You never know who is falling in love with your smile.
What do you do when the only person who can make you stop crying is the person who made you cry?
Everything is okay in the end. If it’s not okay, then it’s not the end…
SO GO ON MY BELOVED ONE…I can’t stand your tears although i can stand your bad temper that you mentioned!!!

« صفحهٔ پیشصفحهٔ بعد »