ژوئن 2006


ديروز سر راه كه داشتم ميرفتم پالايشگاه طبق معمول از كنار بهشت زهرا رد شديم.
باز هم جا به جا خانواده هايي بودند كه اومده بودند عزيزاشون رو بذارن و برن.
تنها چيزي كه اون لحظه تو ذهنم پر شد اين بود كه :
تنها چيزي كه مرگ نداره قبرستونه!
Advertisements
– سلام خانم، من قبلاً شما رو نديده ام؟
– نمي دانم . چهره شما هم به نظرم آشنا مي آيد.
– دانشگاه تو دانشگاه تهران نبودي ؟
– نه…
– خونه تون سمت تجريش نبود؟
– نه… شما تو دبيرستان پندارنيك درس نمي خوندي؟
– نه … راهنمايي كجا ميرفتي؟
– مدرسه زهرا…
– نه . من مدرسه زينب مي رفتم.
– كلاس زبان چي . كلاس زبان مي رفتي؟
– آره . آره . كانون زبان…
– اي بابا. من شكوه مي رفتم.
– عجب فيلميه ها . ولي باور كن من تو رو يه جا ديدم.
– من هم همين فكر رو مي كنم . تو دوستي به نام سارا نداشتي ؟
– ….
فردا هم يكي ديگه…شما روزانه با چندنفر برخورد مي كنيد كه چهره اش خيلي آشناست ولي نمي توانيد بشناسيدش و البته گاهي حتي جلو نمي رويد تا پرسشهاي بالا را ازش بپرسيد؟
همينطور هم كه روزها مي گذره. تعداد مكانهايي كه مي رويم و افرادي كه مي بينيم بيشتر و بيشتر مي شود و بايد عملاً گفت كه سوالات بالا طولاني تر.
– خيلي وقته ديگه اون شر و شور اوليه رو نداري . بگو چي شده؟
– هيچي . مگه بايد چيزي بشه؟ باور كن چيزيم نيست.
– نمي دونم احساس مي كنم ديگه اون آدم سابق نيستي كه من مي شناختم.
اوني كه من چند سال پيش مي شناختم ، هيچوقت يه جا بند نمي شد.
اوني كه من مي شناختم تا من رو مي ديد، از سير تا پياز ماجراهايي كه واسه اش اتفاق افتاده بود رو تعريف مي كرد، تازه از من هم ايراد مي گرفت كه چرا تو چيزي نمي گي.
اوني كه من مي شناختم هميشه مشوق انجام كارهاي عجيب و غريب بود.
اوني من مي شناختم من رو هميشه تو همه كاري همراهي مي كرد. به طوريكه الان هم حس مي كنم نمي تونم تصميماتي رو كه دارم بدون او شروع كنم.
حالا برعكس شده، من كم حرف ، من كم انرژي بايد به تو انرژي بدم. باور كن اجازه ندادي كه من اين كار رو تمرين كنم نميدونم چطوري بايد شروع كنم.
باز هم تو اين مورد هم به تو وابسته ام كه بدونم چطوري مي تونم كمكت كنم. بگو چطور…
اولي – گوش كن ، خيلي داری تند ميري يه كم آرومتر. همه جي رو كه نميشه با عجله جمع كرد.
آرامش هم خوب چيزيه مخصوصاً تو حرف زدن. من دوست دارم با تو بيشتر ، حرف بزنم، اينطوري هم تو از من بیشتر چیزی میفهمی هم من احساس خوشایندی پيدا مي كنم. اين همه هم صندليت رو اون دور دورا نذار ! بيا يه كم جلوتر صداي همديگر رو بهتر بشنويم.
دومي – نه! ببين اينطوریا هم كه تو ميگي نيست. آخه مگه تو اين دنياي مافوق سرعت وقت اضافه ای هم دارم كه بخوام آروم هم حرف بزنم و در مورد همه چيز كامل توضيح بدهم؟واضحه كه نبايد وقت رو تلف كرد شما آدمهايي كه دوست داريد همه چيز رو با آرامش و حوصله زياد توضيح بدين، حوصله من رو سر مي برين. بهتره شما بجنبين.من که نباید به خاطر شما سرعتم رو كم كنم. زياد حرف زدن فقط الكي از آدم انرژي مي گيره. حتي همين روبوسي موقع ديدن همديگه، دست دادن هم به نظرم زياديه.
مثلا همین تو، انقدر به من نچسب. يه كم برو عقب تر، خوشم نمياد.
آخري – من كجا به تو چسبيدم؟ خيلي آدم يخي هستي و هیچی از محبت حالیت نیست. اين كارهايي رو كه تو میگی بده، همه براي اینه که آدم بتونه بگه که یکی رو دوست داره.
ما با هم و واسه ی هم زندگي مي كنيم. نباید همدیگه رو دوست داشته باشیم؟ فقط یه ذره؟
دو تا انگشت شست و نشانه ات رو بچسبون به هم. همونقدر!
پ.ن. با تشكر از نوزاد شاعر
من هميشه فكر مي كنم هر كسي بسته به ميزان درآمد و دارايي كه داره بايد خرج كنه.
نمي تونم باور كنم و به خودم بقبولانم كه فردي كه در آمد بالايي ندارند ، براي وسايلي هزينه كند كه شايد ضروري نيستند و واقعاً لازم نيست چنين چيزي داشته باشند.
البته گاهي اوقات خودم براي خودم دليل مياورم كه خب حالا اين فرد كه با اين مقدار پول نمي توانست مثلاً ماشين بخرد ، چه اشكالي دارد كه اين وسيله را بخرد!
بماند كه بعدش خنده ام مي گيرد براي اين دليل نادليل…
نمونه اين مسأله ديروز به چشمم خورد.
نصب سيستم ضبط و پخش بسيار مدرن از نوع پخش mp3 در يك پيكان مدل … (فكر كنم اصلاً به مدل هم نمي رسيد. )
نمي دونم شايد واقعاً من اشتباه مي كنم !
ديشب از اول بازي آرژانتين و مكزيك داشتم به اين فكر مي كردم كه اگر به جاي مكزيك ، تيم ايران در زمين بود چه اتفاقي مي افتاد؟؟
واقعيتش اين بود كه اصلاً دل ديدن يه همچين بازي را به هيچ وجه نداشتم. عملاً قلبم تحمل اين همه تنش و استرس را مسلماً نداشت.
ولي وقتي بازي به وقت اضافي كشيد و خواب داشت غلبه مي كرد ، به طوريكه به سختي خودم را بيدار نگه داشته بودم ، به اين نتيجه رسيدم كه ايكاش ايران بود. حداقل خيلي زودتر نتيجه بازي مشخص مي شد و من هم مجبور نبودم تا ديروقت بيدار بمانم. 😉
تو خواب يادت ميفته كه دو روز پيش تولد يكي از آشناها بوده است. بلند ميشي به او هم مي گي.
مي پرسي كه تبريك گفته يا نه؟ ميگه نه! چون او هم تولدش رو تبريك نگفته بوده است.
يادت ميفته سال قبل چقدر از اينكه همه تولد تو را فراموش كرده بودند ناراحت شده بودي. آخه هيچوقت انتظار چنين چيزي رو نداشتي.
و البته از همه بيشتر از اين حرصت گرفته بود كه تازه وقتي يكيشون فهميده بود، بعدش به بقيه خبر داده بود و آنها هم يكي يكي تازه زنگ مي زدند و به بهانه هاي مختلف خودشون رو توجيه مي كردند. شايد اگه اين كار رو نمي كردن ، خب مي گفتي فراموش كرده اند ولي خب بهانه تراشي چيزيه كه هميشه ناراحتت مي كنه.اون هم بهانه هاي بچگانه اي مثل … بگذريم.
اونجا بود كه به خودت قول دادي فقط كساني برايت اهميت زياد داشته باشند كه واقعاً به تو اهميت مي دهند! به قول معروف براي كسي بميري كه برات تب مي كنه!
ديگر برايت اهميتي نداشت. اينكه ديگران بخواهند تو را به ياد داشته باشند يا نه. هيچ فرقي نمي كند.
ولي خودت يك چيز را سعي مي كني فراموش نكني:
اينكه تو مانند ديگران نباشي.
اينكه تو سعي كني با كارهايي كه مي كني ديگران را از اشتباهاتشان مطلع كني.
به هر دليلي باشد، هر حسي را هم كه درونت ارضاء كند اشكالي ندارد مهم اين است كه تو در همه موارد از بقيه برتر و بالاتر باشي.
پس از او هم مي خواهي ، هر چند دير شده ولي به هر حال به هرصورتي كه خودش مي داند ،تولد او را تبريك بگويد تا مثل او نباشد.

صفحهٔ بعد »