شنبه، 10 ژوئن 2006


نميدونم اين coral كوچولو چه هدفي داشت كه پنجشنبه اي جلوي ما زنگ زد سينما عصرجديد و ساعت سأنس هاي فيلم آتش بس رو پرسيد. ولي خب باعث شد ما همت كنيم و بريم سينما…بماند كه به خاطر نمازجمعه كلي تو خيابونها دچار دردسر شديم و آخرش هم به جاي عصرجديد سر از سينما آفريقا در آورديم.
ولي به هرحال رفتيم و اين فيلم رو ديديم.
از ديدگاه من فيلم مسأله خوبي رو عنوان كرده بود. اينكه افراد وارد زندگي مي شوند، ازدواج مي كنند و حتي بچه دار هم مي شوند بدون اينكه ذره اي از وجود خودشون رو بشناسند و اين زندگي به همين صورت پيش مي رود.
گرچه متأسفانه فكر كنم به دليل اينكه خانم ميلاني چاشني طنز رو به اين فيلم اضافه كرده بود، اكثر افراد به جاي اينكه به جنبه آموزشي آن اهميت بدهند فقط قسمتهاي طنز رو بگيرند و فقط بگويند فيلم جالبي بود، خنده دار بود :(…
به هرحال من فكر مي كنم خيلي هم گريه دار بود. چون واقعيت عيان جامعه رو نشون ميداد.
چهارشنبه رو به طور كامل بدون شبكه كامپيوتري و تلفن گذرونديم.
تو اين شركت ما كه حتي كار با بعضي نرم افزارهاي معمولي به شبكه كامپيوتري ربط داره واقعاً فاجعه است.
ولي خب من يكي كه شانس آوردم چون يك سري مدرك از شركت مشاور به دستم رسيده بود كه بررسي اش به اين نياز داشت كه كسي كاري به كارم نداشته باشه و قطع بودن شبكه اين شانس رو به من داد.
بقيه رو نميدونم چي كار كردند؟؟؟