شنبه، 17 ژوئن 2006


اين مادربزرگ مرحوم ما (همون آبا در زبان ما) خيلي اهل گشت و گذار بود. اگه امروز صبح مثلاً از سفر شمال با دايي كوچيكه مي رسيد ،مي ديد ما داريم بعدازظهر ميريم مثلاً اصفهان امكان نداشت دعوتمون رو رد كنه.هميشه آماده گردش بود!
مسافرت هم كه نمي رفت در هفته يك چندباري به شهرري و ديگر قسمتهاي شهر سر ميزد.
مهدي كه اسمش رو گذاشته بود : «آبا جهانگرد».
ما كه هيچوقت نمي تونستيم بفهميم اين همه انرژي رو از كجا مياره ! مخصوصاً با اون سرطاني كه تقريباً يه 15 سالي بود همراهش بود. ماها كه جوونتر و مثلاً سالمتر بوديم بعد از هر مسافرت حداقل دو روزي بايد استراحت مي كرديم تا بتونيم به كارهاي روزمره مون برسيم چه برسه به اينكه بخواهيم دوباره بريم مسافرت.
خداييش الان هم همين روحيه رو حفظ كرده. نزديك 7 ماهي ميشه كه از مرگش مي گذره ولي هنوز هم كه هنوزه اين كارها رو ول نمي كنه. من يكي كه هفته اي دو سه باري پيش مياد كه خوابي در احوالات ايشون ببينم . اينطور كه معلومه براي اكثر افراد فاميل اين اتفاق مي افتد يعني اينكه هنوز از سفر خواب من برنگشته ميره تو خواب يكي ديگه…
به اين ميگن يه مادربزرگ شيطون! خدا بيامرزدش.
يكي گفت اگه آخرش نشه…
حتي اين خيال زشت رو ………………………………..نمي خوام
ما بايد امروز ببريم!!