دوشنبه، 19 ژوئن 2006


ديروز پس از ديدن عكسهاي جشن تولد پرشين بلاگ فكر كردم كه چرا هميشه يه عده از آدمها هميشه در همه چيز پيشتاز و فعالند و در عين حال خيلي هاي ديگه هم مثل ما فقط نقش سياهي لشكر رو بازي مي كنند.
دوران دانشگاه كه بودم ، جزء افرادي بودم كه حتماً تو هر جمعي حضور داشتم ، گرچه الان هم كه فكر مي كنم باز هم هميشه حضورم به عنوان يه مصرف كننده بوده تا توليد كننده. يعني خودم دنبال تدارك براي يك جمع نبودم. فعاليت داشتم ولي نهايتش در حد برنامه ريزي اوليه !
ولي الان چي؟؟
الان ديگه كاملاً حالت انفعالي پيدا كردم حتي مصرف كننده هم ديگه نيستم. كلي زحمت مي كشم ، پيشنهاد اوليه رو ميدهم كه البته اون رو هم پيگيري نمي كنم.
بيشتر از چهار ساله كه فارغ التحصيل شدم ولي هنوز يك بار هم در گردهمايي هاي ماهانه كانون فارغ التحصيلان دانشكده شركت نكردم. تصميمي كه خيلي از مواقع با هم گرفتيم ولي عملي نكرديم.
خيلي از دوستان رو مي بينم كه تو كارهاي مختلف سرگرمند.
بهانه وقت نداشتن يك بهانه بي معني است ، خودم هم اين رو مي دونم.
بهانه خستگي از اون هم بدتره.
بهانه راههاي دور و ترافيك كه ديگه آخرشه.
بهانه احتياج به تنها بودن ، ديگه نمي دونم اين چه صيغه اي است؟؟
بهانه مردم گريزي ، آخه به چه دليل چي كمتر از بقيه داري؟
بهانه …
بسه ديگه !
به قول نوزاد شاعر ، الان احساس مي كنيم احتياج نداريم ، وقتي پير بشيم با كله ميريم سراغ همه اين جمع ها.
اين هم بهانه خوبيه… فردايي هست كه بريم ولي آيا واقعاً فردايي هست؟
يك زماني بود،تقريباً هرسال هم اگه نمي شد ، يك سال در ميان مي رفتيم يك سفر شيراز.برنامه تعطيلات نوروزي بود.
از آنجايي كه بابا اينها يك دوره اي تو اصفهان و شيراز زندگي كرده بودند به هرحال اونجا دوستاني داشتند و براشون خاطره انگيز بود.
خلاصه از تهران در ميومديم، يه شب رو مي مونديم اصفهان و يك چرخي تو اين شهر مي زديم ، فرداش راه مي افتاديم سمت شيراز. سفرهاي خوبي بود و به هرحال كم و بيش خوش مي گذشت.
ولي الان….
اسم شيراز رو كه مي شنوم مو برتنم سيخ ميشه.همه اش هم به اين دليله كه به خاطر يك پروژه مسخره بايد گاه و بيگاه مأموريتي برم شيراز.
با وجوديكه تو اين يك سال گذشته حداقل 7 باري شيراز رفتم ولي يك بار هم تو اين سفرها قدم به جاهاي پرخاطره نگذاشتم،خيلي از اوقات شده كه پرواز برگشتم زمانش ديروقت بوده ولي از همون ساعت 2 كه از پالايشگاه در اومدم ترجيح دادم بروم و تو فرودگاه بنشينم تا اينكه بروم و داخل شهر را بگردم.
نمي دانم اين كلمه «كار» چه سمي تو وجودش داره كه وقتي اسمش روي هرچيزي مي نشيند ، تمام لذتهاي اون رو از بين مي بره.
تا اين پروژه تموم نشه حتي اگه خانواده پيشنهاد سفر به شيراز رو بدهند جوش ميارم.