شنبه، 24 ژوئن 2006


تو خواب يادت ميفته كه دو روز پيش تولد يكي از آشناها بوده است. بلند ميشي به او هم مي گي.
مي پرسي كه تبريك گفته يا نه؟ ميگه نه! چون او هم تولدش رو تبريك نگفته بوده است.
يادت ميفته سال قبل چقدر از اينكه همه تولد تو را فراموش كرده بودند ناراحت شده بودي. آخه هيچوقت انتظار چنين چيزي رو نداشتي.
و البته از همه بيشتر از اين حرصت گرفته بود كه تازه وقتي يكيشون فهميده بود، بعدش به بقيه خبر داده بود و آنها هم يكي يكي تازه زنگ مي زدند و به بهانه هاي مختلف خودشون رو توجيه مي كردند. شايد اگه اين كار رو نمي كردن ، خب مي گفتي فراموش كرده اند ولي خب بهانه تراشي چيزيه كه هميشه ناراحتت مي كنه.اون هم بهانه هاي بچگانه اي مثل … بگذريم.
اونجا بود كه به خودت قول دادي فقط كساني برايت اهميت زياد داشته باشند كه واقعاً به تو اهميت مي دهند! به قول معروف براي كسي بميري كه برات تب مي كنه!
ديگر برايت اهميتي نداشت. اينكه ديگران بخواهند تو را به ياد داشته باشند يا نه. هيچ فرقي نمي كند.
ولي خودت يك چيز را سعي مي كني فراموش نكني:
اينكه تو مانند ديگران نباشي.
اينكه تو سعي كني با كارهايي كه مي كني ديگران را از اشتباهاتشان مطلع كني.
به هر دليلي باشد، هر حسي را هم كه درونت ارضاء كند اشكالي ندارد مهم اين است كه تو در همه موارد از بقيه برتر و بالاتر باشي.
پس از او هم مي خواهي ، هر چند دير شده ولي به هر حال به هرصورتي كه خودش مي داند ،تولد او را تبريك بگويد تا مثل او نباشد.
باز هم رفتم شيراز…
باز هم بايد بروم …
آخه خداييش سخت نيست آدم از ساعت 3 بعدازظهر تا 7:35 دقيقه كه پروازشه بشينه تو فرودگاه فكسني شيراز ، تازه ساعت 7 اعلام كنند كه پرواز تأخير داره؟
تازه بليط ساعت 7:35 رو هم روز قبلش با مسئول تهيه بليط تو شركت كلي چك و چونه زده باشي و التماس كرده باشي كه به جاي ساعت 10 بگيرن.
دو هفته ديگه باز درخدمت شيراز و …يادم باشه سفارش بليط رو امروز بدم كه ديگه بهانه اي واسه زمانش نداشته باشن.
پنجشنبه به عنوان آخرين روز اين ترم كلاس فرانسه و با توجه به اينكه ميكروبيولوژيست عزيز ديگه كم كم عازم فرنگ هستند، تصميم داشتيم با دوستان بعد از امتحان بريم بيرون . جالب اينجاست كه پيشنهاد اوليه اش هم از جانب خودم بود.
ولي چهارشنبه كه برنامه پلور صد در صد شد، نمي دونم چرا پا رو دلم و برنامه هام گذاشتم و رفتم پلور.
دوستان كم و بيش ناراحت شدند كه حق هم داشتند.
اينجا مي خوام بگم كه شايد قسمت اين بوده است . چون افراد خانواده كه شامل پدر و مادر و خاله و مادربزرگ بودند صبح پنجشنبه رفته بودند. ما هم كه برنامه مون همينجوري جور شد و رفتيم به طوري كه انتظار نداشتند.
پدر و مادر به خاطر يك مريض مجبور شدند برگردند تهران !! و به خاطر شرايط بد اون مريض ديگه نتونستند برگردند پلور.
اگه ما نرفته بوديم برنامه ها بدجوري گره مي خورد. مادربزرگ كه به خاطر شرايطش مطمئناً نمي تونست همون عصر همراه پدر و مادر برگرده ، فرداش هم كه آنها نمي توانستند دوباره بيايند پلور…حالا پيدا كنيد پرتقال فروش را كه البته ما بوديم ديگه پيدا شديم.
سفر خوبي بود.نزديك كوه دماوند بودن ، ديدن اين كوه در كنار دشتهاي زيباي شقايق لذت بيشتري داشت تا ديدن اين كوه از ميان گرد وغبار و آلودگي شهر تهران.
سد لار هم كه زيبايي خودش را داشت.دوربين عكاسي نداشتيم ولي يه چندتا عكس با گوشي موبايل انداختيم كه در اولين فرصت بايد بذارمش اينجا…
ولي خب اين رو مي خواستم بگم كه باز يه برنامه اي رو كه ميشد با دوستان رفت رو كنسل كردم. از اين ناراحتم…