سه‌شنبه، 27 ژوئن 2006


– سلام خانم، من قبلاً شما رو نديده ام؟
– نمي دانم . چهره شما هم به نظرم آشنا مي آيد.
– دانشگاه تو دانشگاه تهران نبودي ؟
– نه…
– خونه تون سمت تجريش نبود؟
– نه… شما تو دبيرستان پندارنيك درس نمي خوندي؟
– نه … راهنمايي كجا ميرفتي؟
– مدرسه زهرا…
– نه . من مدرسه زينب مي رفتم.
– كلاس زبان چي . كلاس زبان مي رفتي؟
– آره . آره . كانون زبان…
– اي بابا. من شكوه مي رفتم.
– عجب فيلميه ها . ولي باور كن من تو رو يه جا ديدم.
– من هم همين فكر رو مي كنم . تو دوستي به نام سارا نداشتي ؟
– ….
فردا هم يكي ديگه…شما روزانه با چندنفر برخورد مي كنيد كه چهره اش خيلي آشناست ولي نمي توانيد بشناسيدش و البته گاهي حتي جلو نمي رويد تا پرسشهاي بالا را ازش بپرسيد؟
همينطور هم كه روزها مي گذره. تعداد مكانهايي كه مي رويم و افرادي كه مي بينيم بيشتر و بيشتر مي شود و بايد عملاً گفت كه سوالات بالا طولاني تر.
– خيلي وقته ديگه اون شر و شور اوليه رو نداري . بگو چي شده؟
– هيچي . مگه بايد چيزي بشه؟ باور كن چيزيم نيست.
– نمي دونم احساس مي كنم ديگه اون آدم سابق نيستي كه من مي شناختم.
اوني كه من چند سال پيش مي شناختم ، هيچوقت يه جا بند نمي شد.
اوني كه من مي شناختم تا من رو مي ديد، از سير تا پياز ماجراهايي كه واسه اش اتفاق افتاده بود رو تعريف مي كرد، تازه از من هم ايراد مي گرفت كه چرا تو چيزي نمي گي.
اوني كه من مي شناختم هميشه مشوق انجام كارهاي عجيب و غريب بود.
اوني من مي شناختم من رو هميشه تو همه كاري همراهي مي كرد. به طوريكه الان هم حس مي كنم نمي تونم تصميماتي رو كه دارم بدون او شروع كنم.
حالا برعكس شده، من كم حرف ، من كم انرژي بايد به تو انرژي بدم. باور كن اجازه ندادي كه من اين كار رو تمرين كنم نميدونم چطوري بايد شروع كنم.
باز هم تو اين مورد هم به تو وابسته ام كه بدونم چطوري مي تونم كمكت كنم. بگو چطور…