ژوئن 2006


يك زماني بود،تقريباً هرسال هم اگه نمي شد ، يك سال در ميان مي رفتيم يك سفر شيراز.برنامه تعطيلات نوروزي بود.
از آنجايي كه بابا اينها يك دوره اي تو اصفهان و شيراز زندگي كرده بودند به هرحال اونجا دوستاني داشتند و براشون خاطره انگيز بود.
خلاصه از تهران در ميومديم، يه شب رو مي مونديم اصفهان و يك چرخي تو اين شهر مي زديم ، فرداش راه مي افتاديم سمت شيراز. سفرهاي خوبي بود و به هرحال كم و بيش خوش مي گذشت.
ولي الان….
اسم شيراز رو كه مي شنوم مو برتنم سيخ ميشه.همه اش هم به اين دليله كه به خاطر يك پروژه مسخره بايد گاه و بيگاه مأموريتي برم شيراز.
با وجوديكه تو اين يك سال گذشته حداقل 7 باري شيراز رفتم ولي يك بار هم تو اين سفرها قدم به جاهاي پرخاطره نگذاشتم،خيلي از اوقات شده كه پرواز برگشتم زمانش ديروقت بوده ولي از همون ساعت 2 كه از پالايشگاه در اومدم ترجيح دادم بروم و تو فرودگاه بنشينم تا اينكه بروم و داخل شهر را بگردم.
نمي دانم اين كلمه «كار» چه سمي تو وجودش داره كه وقتي اسمش روي هرچيزي مي نشيند ، تمام لذتهاي اون رو از بين مي بره.
تا اين پروژه تموم نشه حتي اگه خانواده پيشنهاد سفر به شيراز رو بدهند جوش ميارم.
باختيم ولي راضي كننده…
اين دفعه ديگه دايي نبود كه بندازيم گردن او.
البته بازهم يك گل الكي به دليل ضعف دروازه بان خورديم.
فقط اين وسط من نمي فهمم چرا فقط ماييم كه مي دونيم مكزيك تيم چهارم جهانه، ماييم كه مي دونيم پرتقال تاكتيك بالايي داره.
خوش به حال آنگولايي ها كه تا حالا تلويزيون نداشتند و بازيهاي اين دو تا تيم رو قبلاً نديده بودند در نتيجه با خيال راحت جلوي اينها بازي كردند بدون اينكه بترسند.
ما ولي چون مي دونستيم ترسيديم و ترسو هم كه هميشه بازنده است…
آخه يكي نيست به اينها بگه شما كه ميدونيد از پرتقال ممكنه ببازيد و جلوش كم مياريد چرا فقط دفاع مي كنيد.خب اون همه حمله بالاخره به گل تبديل ميشه ديگه.
فقط ديكته نانوشته است كه غلط نداره، ديديم كه پرتقال هم خط دفاعي اش تو يكي دو تا حمله كم آورد.پس يه دو سه تا حمله كم داشتيم…
ولي بازهم تيم ملي خودمونه ، بقيه بازيهاش رو هم با هيجان و استرس دنبال مي كنيم و البته با اميد.
اين مادربزرگ مرحوم ما (همون آبا در زبان ما) خيلي اهل گشت و گذار بود. اگه امروز صبح مثلاً از سفر شمال با دايي كوچيكه مي رسيد ،مي ديد ما داريم بعدازظهر ميريم مثلاً اصفهان امكان نداشت دعوتمون رو رد كنه.هميشه آماده گردش بود!
مسافرت هم كه نمي رفت در هفته يك چندباري به شهرري و ديگر قسمتهاي شهر سر ميزد.
مهدي كه اسمش رو گذاشته بود : «آبا جهانگرد».
ما كه هيچوقت نمي تونستيم بفهميم اين همه انرژي رو از كجا مياره ! مخصوصاً با اون سرطاني كه تقريباً يه 15 سالي بود همراهش بود. ماها كه جوونتر و مثلاً سالمتر بوديم بعد از هر مسافرت حداقل دو روزي بايد استراحت مي كرديم تا بتونيم به كارهاي روزمره مون برسيم چه برسه به اينكه بخواهيم دوباره بريم مسافرت.
خداييش الان هم همين روحيه رو حفظ كرده. نزديك 7 ماهي ميشه كه از مرگش مي گذره ولي هنوز هم كه هنوزه اين كارها رو ول نمي كنه. من يكي كه هفته اي دو سه باري پيش مياد كه خوابي در احوالات ايشون ببينم . اينطور كه معلومه براي اكثر افراد فاميل اين اتفاق مي افتد يعني اينكه هنوز از سفر خواب من برنگشته ميره تو خواب يكي ديگه…
به اين ميگن يه مادربزرگ شيطون! خدا بيامرزدش.
يكي گفت اگه آخرش نشه…
حتي اين خيال زشت رو ………………………………..نمي خوام
ما بايد امروز ببريم!!
شب رو با خوابهاي گوناگون سپري كني ، در طول شب چندين بار بيدار شي ، بعد تازه چشمات گرم بشه كه يه دفعه يه صداي خش خش از بالا سرت بشنوي.
تو خواب و بيداري بپري هوا. يهو ببيني يه ابوطياره در شرايط عدم تعادل بالا سرت داره مي چرخه و نفهمي حتي چي هست!!
تنها كاري كه مي توني بكني اينه كه دو سه تايي جيغ بنفش بكشي و در حالي كه دستات رو براي دور كردن اون موجود موذي و ناشناس كه وارد حريمت شده تو هوا مي چرخوني از اتاق بدوي بيرون. در حالي كه اين مسير طولاني دور تخت خواب تا خروجي اتاق خواب را داري طي مي كني ياد فيلمهاي ترسناك مي افتي كه موجودات پرنده ناشناس به انسانها حمله مي كنن و جونشون رو مي گيرن ، تازه مي فهمي وقتي مي گويند يه فيلمي ترسناكه براي چيه. پس سعي مي كني فراموش نكني كه از اين به بعد انقدر با شجاعت نشيني پاي فيلمهاي ترسناك و چهارچشمي نگاهشون كني.
ميري بيرون از اتاق ، يه نفسي مي كشي ،خواب كه از سرت پريد، مي ري ببيني اصلاً اين مزاحم چي مي تونست باشه.تنها حدستون سوسكه كه ميتونه از كانال كولر اومده باشه، ولي وقتي فكر مي كني يادت مياد كه خيلي از سوسك بزرگتر بود. خلاصه يه اسپري سوسك كش برميداريد و كل اتاق خواب رو البته با حفظ فاصله ايمني سمپاشي مي كنيد، دو تا بالش برميداريد و هر كدام يه گوشه اتاق پذيرايي مي خوابيد ، خيالت هم راحته كه در اتاق خواب رو بستي.
صبح كه بيدار مي شوي مي بيني جسد يك سوسك گنده بالا بلند افتاده كنار كفش دوني.
تازه مي فهمي عجب گولي خوردي،دلت خوش بوده كه در اتاق خواب بسته است؟؟؟ هه هه هه…
– سلام چطوري؟
– خوبم .
– چه خبر؟ امتحانات چطوره؟
– …
خب ، آخرش چي ؟ اگه واقعاً تصميم گرفتي كه تحصيلاتت رو ادامه ندي يا رشته ات رو عوض كني، مرد باش و با قدرت از تصميمت دفاع كن.
اين موش و گربه بازي كه خيلي بدتره. تو كه اين همه دوره هاي مختلف شناخت و اعتقاد و باور و غيره رو گذروندي چرا نمي توني يه تصميم جدي در مورد زندگيت بگيري و اون قدر اين تصميم رو با قدرت بگيري كه حرفي توش نباشه.
باور كن اگه بيايي حتي با قدرت بگي ديگه نمي خواهي تحصيل كني يا بگي فقط مي خواهي رو يه حرفه خاص كار كني از نظر خانواده و اطرافيان مورد قبول تره تا اينكه يكي رو كنارشون ببينن كه حتي نتونه از علايقش دفاع كنه يا بگه كه از چه چيزي بدش مياد.
پس واقعاً فكر كن و تصميمت رو در اولين فرصت اعلام كن. منتظر هستيم!
وقتي فكر مي كني يادت مياد كه شايد نزديك دو سالي باشه كه كوه نرفتي.
وقتي بيشتر فكر مي كني يادت مياد يه زماني تو دانشگاه اگه يه هفته پنجشنبه كوه نمي رفتي ، كوه خونت كم مي شد و كل هفته رو بيحال بودي.
واقعاً چه روزهايي بود!
اون روزها كه گروه 6 نفرتون هيچوقت كم و زياد نمي شد.
اون روزها كه تو نماينده اين گروه بودي و او نماينده اون گروه و با هم چك و چونه ميزديد براي محل قرار و زمانش و تعداد افراد.
اون روزها كه شما كه كلي سختي مي كشيديد تا يه قراري رو براي شادي و گردش بقيه ست كنيد بايد تازه تا آخرين لحظه نازشون رو هم مي كشيديد.
اون روزها كه براي تلافي از ناز ديگران سرقرار نمي رفتيد و ميرفتيد يه كوه ديگه.
اون روزها كه با كلي تلاش دوستان رو راضي مي كرديد كه بيان دارآباد و نمي فهميديد چرا انقدر از دارآباد وحشت دارن.
اون روزها كه…
حالا چطور شده كه زندگي باعث شده از 6 نفرتون شايد فقط از يك نفر به طور مداوم خبرداشته باشي، و چي شده حالا كه داري با نماينده اون يكي گروه از دوستان زندگي مي كني حتي خودتون براي شادي و گردش خودتون نمي تونيد يه پنجشنبه بريد كوه.
واقعاً چرا؟

اين باخت ايران ميدونيد چي رو به يادمون آورد؟؟
اينكه چقدر اعتقاد و ايمان واقعي و از ته دل مي تونه موثر باشه.
من مطمئنم مكزيكي ها اعتقادشون به اون عروسك يار دوازدهمشون تو كليسا و جادوگرشون خيلي بيشتر از اعتقاد ما به خودمون و مذهبمون بود.
قبل از انتقاد از بقيه و بازيكنها ، رو اعتقاداتمون بيشتر كار كنيم.

نميدونم اين coral كوچولو چه هدفي داشت كه پنجشنبه اي جلوي ما زنگ زد سينما عصرجديد و ساعت سأنس هاي فيلم آتش بس رو پرسيد. ولي خب باعث شد ما همت كنيم و بريم سينما…بماند كه به خاطر نمازجمعه كلي تو خيابونها دچار دردسر شديم و آخرش هم به جاي عصرجديد سر از سينما آفريقا در آورديم.
ولي به هرحال رفتيم و اين فيلم رو ديديم.
از ديدگاه من فيلم مسأله خوبي رو عنوان كرده بود. اينكه افراد وارد زندگي مي شوند، ازدواج مي كنند و حتي بچه دار هم مي شوند بدون اينكه ذره اي از وجود خودشون رو بشناسند و اين زندگي به همين صورت پيش مي رود.
گرچه متأسفانه فكر كنم به دليل اينكه خانم ميلاني چاشني طنز رو به اين فيلم اضافه كرده بود، اكثر افراد به جاي اينكه به جنبه آموزشي آن اهميت بدهند فقط قسمتهاي طنز رو بگيرند و فقط بگويند فيلم جالبي بود، خنده دار بود :(…
به هرحال من فكر مي كنم خيلي هم گريه دار بود. چون واقعيت عيان جامعه رو نشون ميداد.
چهارشنبه رو به طور كامل بدون شبكه كامپيوتري و تلفن گذرونديم.
تو اين شركت ما كه حتي كار با بعضي نرم افزارهاي معمولي به شبكه كامپيوتري ربط داره واقعاً فاجعه است.
ولي خب من يكي كه شانس آوردم چون يك سري مدرك از شركت مشاور به دستم رسيده بود كه بررسي اش به اين نياز داشت كه كسي كاري به كارم نداشته باشه و قطع بودن شبكه اين شانس رو به من داد.
بقيه رو نميدونم چي كار كردند؟؟؟

« صفحهٔ پیشصفحهٔ بعد »