چهارشنبه، 2 اوت 2006


تمام برنامه هام رو براي پنجشنبه ها ست ميكنم
كه قبل از كلاس زبانم به اونها برسم.
اين پنجشنبه از طرف شركت به يه كلاس معرفي شدم
و بايد زمان خودم رو براي اون كلاس بذارم
پس چهارشنبه خوشگله ام ميشه
يه چهارشنبه با يه حجم كاري بالا
يعني عملاً شنبه بي ريخته D:
Advertisements
ساعت 6 ميرسي خونه: خب طبق معمول خسته اي، ميري يه دوش ميگيري
بعد هم ولو ميشي جلوي تلويزيون با يه ظرف پر از ميوه
با آرامش كامل استراحت ميكني
ساعت 7 تصميم ميگيري يه غذايي هم محض دلخوشي و جلوگيري از سوءهاضمه درست كني
برنج رو خيس ميكني
تو ذهنت برنامه هاي مختلف رو ست ميكني براي شب
مثل كتابهايي كه ميخواهي بخوني
ساعت ميشه 8 :يكدفعه تاريكي مطلق…
ميدوني اين تابستون برق زياد رفته منتها هميشه صبحها بوده كه تو نبودي
و تو فقط از اينكه صفحه ديجيتال ماكروفر كه عددهاش عوض شده متوجه ميشي
اما حالا؟؟
حتي نميتوني شام درست كني
چون پلوپزت هم كه ديگه كار نميكنه
هيچوقت هم دلت نخواسته كه برنج رو تو قابلمه دم كني
چون به هرحال مدام بايد حواست به مقدار آب داخلش باشه
و اين به نظرت اتلاف وقت و انرژيه
يه نيم ساعتي رو الكي تو نور شمع و چراغ روشنايي مي گذروني
ساعت 8:30 : ميري ميخوابي به اين اميد كه صبح بيدار شي و كارهايي كه تو فكرت بوده رو انجام بدي.
ساعت 6 صبح ساعتت طبق معمول هميشگي زنگ ميزنه
و اين يعني اينكه تو اصلا باورت نميشه كه 10 ساعته خوابيدي
بدون اينكه محض رضاي خدا يه بار چشمات رو باز كني .
آخه آدم چقدر بايد كمبود خواب داشته باشه؟