شنبه، 12 اوت 2006


يه لحظه با ديدن ظرفيت 6 نفر پذيرش تو كل ايران،
دچار دپرسيون شدم.
ولي خب ديگه تصميميه كه گرفتم نميشه كه كوتاه اومد.
امان از اين عادت بد من
يه چيزي رو كه شروع مي كنم،
حتماً بايد تا آخرش برم
به هر جون كندني كه باشه…
(مثل فرانسه خوندنم)
D:
Advertisements
اين سري فيلمهاي Final Destination خيلي بامزه است
اينكه ميخواد نشون بده وقتي اجلت برسه
هر جوري هم فرار كني بالاخره دنبالت مياد
به اين نتيجه مي رسيم اگه كسي داشت بلايي سرش ميومد
جلوش رو نگيريم چون ممكنه به مرگ فجيع تري بميره 😉
من نميدونم چرا در مورد كارهاي مهندسي دچار شك و ترديدم
از طرفي اصلا دوست ندارم تو اين شغل فعال باشم
هر از گاهي دچار احساس كسلي ميشوم
و دنبال راه گريزي مي گردم
ولي …
از طرف ديگه وقتي يه كار طراحي مي كنم،
يا كارهاي محاسباتي انجام ميدم،
كلي حال مي كنم و روحيه مي گيرم.
تازه از بچگي هم تو كارهاي مهندسي و شناخت دستگاههاي مختلف
و سر در آوردن از طرز كارشون يد طولايي داشتم.
فكر مي كنم احساس خستگي كردن فقط زاييده مشكلات كاري باشه
يعني اگه الان كارهايي كه به طور تفريحي انجام ميدم رو،
به عنوان شغل اصلي انجام ميدادم مطمئناً از اونها هم خسته شده بودم.