سه‌شنبه، 15 اوت 2006


چرا بعضي ها شوخي و جدي رو نمي تونن از هم تميز بدن؟
حتي با وجودي كه كلي علامت چشمك و خنده و …. تو پيامت استفاده مي كني؟
اه اه اه آدم هم انقدر يخ و بي مزه
چه بهشون بر مي خوره
زود هم جوابت رو ميدن
هميشه از آدمهايي كه يه بعدي زندگي كردن بدم اومده
اونايي كه فقط درس خوندن بدون اينكه لذت از لحظه لحظه دانشگاهشون ببرن
اونايي كه فقط كار كردن بدون اينكه بفهمند از كل زماني كه در شبانه روز بيدارن
مدت بيشتري اش رو تو محيط كار به سر مي برند
پس بايد با همكاراشون طوري رفتار كنن كه محيط رو هر دو طرف بتونن تحمل كنن
و …
آدم بايد انقدر ظرفيت داشته باشه كه اينور با يكي همدردي كنه
اونور با يكي ديگه تو شادي اش سهيم باشه
دقيقه ديگه بتونه به يكي تو مشكلش راهنمايي كنه
و زماني هم بتونه با خودش خلوت كنه و به درد خودش برسه
خب وقتي يه مشكلي حل نميشه
با وجودي كه به هر دري ميزني
حتي مي خواي خودت رو از محيط مشكل زا دور كني
ولي بقيه نميذارن
تنها راه حلي كه مي مونه ميدوني چيه؟
اين كه صورت مسأله رو پاك كني
تو ذهنت ، با خودت كلنجار بري كه
تو اصلاً با اين شخص
با اين محيط و با تمام اتفاقاتي كه
دور و برت ميفته مشكل نداري
در نتيجه رفتارت رو هم به سمتي بچرخوني
كه همه هم فكر كنن واقعاً همينطوره
اولش به طور وحشتناكي سخته
ولي بعدش كم كم امر به خودت هم مشتبه ميشه.
با زبون بي زبوني بهم فهموندي
كه مشكل از شيوه كار كردن منه
كه كارها پيش نميره
دارم فكر مي كنم كه چطور بهت بگم
«خب آره بي دليل هم نيست .»
من اين شيوه كار رو دوست ندارم
گرچه قبلاً هم دو سه بار بهت گفتم
ولي نخواستي بفهمي
حاضرم به نحو ديگه اي كار كنم
حتي اگه كار فكري و فيزيكي اش بيشتر باشه
ولي تو اين سيستم و به اين نحو كار نكنم
اصلاً حوصله اش رو ندارم!