سه‌شنبه، 29 اوت 2006


همكاري از يكي از واحدها:
«من واقعاً معذرت ميخوام
وقتي شنيدم خيلي ناراحت شدم
ولي شما به دل نگيريد
ايشون با همكارهاي واحد خودمون هم اينجورين
من از جانب خودم از بابت اون اتفاق معذرت مي خوام.»
من ( در عين تعجب و متوجه نشدن ماجرا):
«خواهش مي كنم،
اختيار داريد، اصلاً مهم نيست.»
خداييش دلم نيومد وقتي داره اونطوري احساساتش رو بيان مي كنه
بزنم تو ذوقش و بپرسم چي رو داري ميگي؟!
امان از دست اين بابا!
آخرش هم سايزش رو نفهميدم چنده
هرچي واسش مي گيريم براش بزرگ ميشه
وقتي هم كه سعي مي كنيم كوچكترش رو بگيريم
خيلي كوچيك ميشه
اين دفعه يه تي شرت براش خريده بوديم
با هزار زحمت با سايز كردن صد تا تي شرت ، رو تن اين و اون !!
ديروز اومد آزمايشش كنه
ميگه: « خداييش به فروشنده گفتيدپسرتون چند سالشه؟؟»
هيچي ديگه معلومه براش كوچيك بود
البته نه خيلي ها…
فقط يه كم مدل چسبون بود به تنش
تازه كلي خوش تيپ شده بود.