سپتامبر 2006


پاييز اومده،
پاييز زرد با روزهاي كوتاهش
پاييز زرد كه به فصل شروع زمزمه هاي مرگ طبيعت مشهوره
پاييز كه فصل مهاجرته
پاييز كه هم خاطرات خوب توش داشتم
هم خاطرات تلخ
من هم كه اصل پاييزيم.
متولد ماه مهر
همراه زندگي يك پاييزي ديگه

عوض شد…
قالب وبلاگم رو مي گم.
خواستم بگم ما پاييزي ها
مثل فصل تولدمون نيستيم
ما سبزيم ، هميشه پر از لطافت بهاري هستيم.
سعي هم مي كنيم به سبز بودن ديگران كمك كنيم
از زردي و نفرت و دشمني هم متنفريم
شاد باشيد و سبز!

يك تجربه :
يكي از همكارا جديداً كلي از مداركش رو كه شامل
كارت ماشين،بيمه نامه هاي ماشين، گواهينامه، كارت معافيت،
دو سه تا كارت عابربانك، كارت خريد پارسيان و … بوده رو گم كرده
ماجرا رو امروز داشت برام تعريف مي كرد
كه برگشتني از يه جشن تولد كه براش كلي شيك كرده بوده
موقع سوار شدن به ماشين براي اينكه بتونه كتش رو بذاره رو صندلي عقب
كيفش رو ميذاره رو سقف ماشين…
و البته به دليل آلزايمر مزمني كه كليه جووناي امروزي بهش دچارن
معلومه چي ميشه ديگه!
بعد از كلي مسير تازه يادش ميفته كه اي دل غافل…
خلاصه ميره كل مسير رو تا جايي كه ميتونسته ميگرده
ولي خب هيچي پيدا نميشه.
خوشبختانه تو كيفش شماره تلفنش بوده و همون شب كسي
زنگ ميزنه كه وقتي داشته ماشينش رو پنچر گيري ميكرده
كيفش رو پيدا كرده!
فردا صبحش ميره كيف رو تحويل مي گيره ولي دريغ از مدارك
طرف محدوده اي رو كه كيف رو پيدا كرده بوده ميگه اين دوست ما
ميره اونجاها رو ميگرده، عابربانكهاش رو پيدا مي كنه
ولي از كارتها خبري نبوده…احتمالاً قبلاً از كيف افتاده بوده
نتيجه 1 : اگه اين همكار ما ازدواج كرده بودن اين مشكل براشون پيش
نميومد، چون مدارك رو ميتونستن بدن خانمشون بندازه تو كيفش.
نتيجه 2 : باز هم اگه ايشون ازدواج كرده بودن و با خانمشون مشتركاً
از ماشين استفاده مي كردن، مطمئناً يه كيف يا دفترچه اي تهيه ميكردن
و همه مدارك رو ميذاشتن تو اون تا لازم نباشه هي هردفعه دونه دونه مدارك
رو به هم بدن، در نتيجه الان هم مدارك يكي يكي گم نميشد!
نتيجه 3 : هميشه وقتي تولد ميريد تنها نريد همراهتون يكي رو ببريد
كه موقعي كه كتتون رو در مياريد كيفتون رو بديد بهش!
البته سعي كنيد با اين شخص روابط صميمانه بدون رودربايستي داشته باشيد.
تا روتون بشه موقع كت در آوردن كيفتون بديد نگه داره واستون.
نتيجه گيريهاي بعدي رو خودتون انجام بديد.
اون روز يه سوال پرسيدي
اون هم اين بود كه حالا كه تصميم اوليه رو گرفتي
احساست چيه؟
نميدونم اون موقع باز چه حسي بهم دست داد
كه گفتم هيچي…
ولي تو گفتي كه حس خاصي داري
كه حس بدي نيست.
خب راستش رو بخواهي
من هم خيلي هم بي حس نيستم راجع به اون ماجرا
من هم به نسبت خوشحالم
اگرچه خب خودت مي دوني هنوز هم احساس بين زمين و آسمون بودن مي كنم.
نميتونم دقيق بگم چه حسيه
حس خوشحالي، حس ترس، حس عدم اطمينان، حس دودلي
و هزارتا حس پيچ در پيچ ديگه كه اصلاً نميدونم چي به چيه!!
ولي چون ميدونم تو رو دارم هيچ كدومشون روم تأثير نميذاره.
مثل هميشه كمكم كن.
واي امان از اين ماه رمضون و رقابت افراد تو افطاري دادن…
از اونجايي هم كه افراد اكثراً شاغل هستن
يه پنجشنبه ، جمعه مي مونه كه بتونن همديگر رو دعوت كنن
البته من اين رو ميگم براي اينكه اصولاً خودمون اگه كسي
وسط هفته دعوتمون كنه خيلي احتمال پاييني داره كه بريم
اصلاً به روي خودمون نمياريم در نتيجه يادم نمي مونه كه اصلاً كيا
ما رو وسط هفته دعوت مي كنن.
خلاصه اين چهار تا آخر هفته اي كه تو ماه رمضون وجود داره
براي ما كه هميشه از اول ماه رزرو شده است.
ما زوجهاي جوون هم كه طفلكي هستيم و خيلي وقتها ميشه كه
دو جانبه دعوت ميشيم…از اونجايي كه زورمون هم به فاميل نميرسه
و نميتونيم جواب رد بديم…هميشه مجبوريم از قبل كلي برنامه ريزي كنيم
كه خونه كي براي افطار بريم و خونه كي براي شام…
البته براي اين انتخاب چندتا فاكتور رو در نظر مي گيريم…
اينكه كدوم خونه اش به ما سر راست تره!
اون رو ميذاريم براي شام كه بعدش راحت تر برگرديم خونه
اينكه كدوم سفره افطارش باحال تره يا برعكس…
البته برعكسش كمتر اهميت داره چون طبعاً شام براي همه يه جوره
يا مرغه يا جوجه كباب و كباب و …
ولي افطار اهميتش بيشتره…نوع نوني كه خريده ميشه
انواع مرباها و يا آش و حليمي كه گذاشته ميشه!
ديگه ظرف اين سه چهارسال خوب فاميل همديگه رو شناختيم 😉
اصلاً سر همين فاكتورهاي انتخابيه كه من خودم اصلاً افطاري نميدم
فكرش رو كه مي كنم كه اين همه بساط براي سفره افطار بايد آماده كنم
رنگ از رخم مي پره!!
بي خيالش ميشم با جاش…
اين قديميها مخصوصاً اونايي كه به خاطر مسائل سلامتي شون
نميتونن خيلي هم از خونه خارج بشن
هنوز تو حال و هواي گذشته ها باقي موندن
تو حال و هواي اون موقعها كه همسايه ها به هم محبت مي كردن
اگه كسي نذري داشت يه گروه بزرگ از همسايه ها جمع مي شدن و كمك مي كردن
اگه كسي مشكلي داشت امكان نداشت بقيه تنهاش بذارن
واي به روزي كه اين فرد مسن رو از محله قديمي اش هم دور كرده باشي
و الان تو محله جديدي زندگي كنه
حالا بيا و ثابت كن كه به خدا ديگه مردم مثل قديما نيستن
مگه باور مي كنن؟؟
باز هم اسم صغري خانم و سكينه خانم رو ميارن كه بله اگه اونا بودن اِل مي شد و بِل مي شد.
هي ميرن و ميان و ميگن مثلاً اينجا چيه مردم عاطفه ندارن
نميدونيم همسايه مون كيه!!
خلاصه همسر گرامي ما مادربزرگي داره كه تو اين مايه هاست.
سالهاست كه سعي مي كنه مراسم افطار شب احياش رو برگزار كنه
سالهاست كه هنوز روز هفت ماه محرم آش مي پزه
هرسال هم نيروهاي كمكي دارن كمتر و كمتر ميشن
براي اينكه اونايي كه هنوز به اين مسائل اعتقاد دارن سنشون داره بالاتر مي ره
جوونا هم كه ميتونن كمك كنن اصلاً از اين كارا خوششون نمياد.
اطرافيان نزديكشون هم مثل دخترها، انقدر مشغله ذهني و كاري دارن كه
واقعاً دلشون نميخواد اين كارها انجام بشه
ولي و فقط و فقط به خاطر دل اين فرد مجبورن به اين كارها رضايت بدن.
باقي موندن رو يه سري اعتقادات توسط بعضي نسلها
خيلي افراد نسل بعدي رو اذيت مي كنه.
ولي آيا كسي راه حلي ميتونه داشته باشه؟
البته به قول مامان يه راه حل داره…
اين نسل برن!
خب ماه رمضان باز هم از راه رسيد.
نميدونم چرا افراد نسبت به ماه رمضان حساسيت پيدا كردن.
البته روزه گرفتن يه مسأله كاملاً شخصي است
كسي مجبور نيست روزه بگيره ولي تو محيطهاي كاري
و اجتماع خب طبعاً اون شخص دچار مشكلات زيادي مي شود.
يادمه تو دانشگاه مي رفتيم سر ظهر در به در دنبال يه كلاس خالي و پرت مي گشتيم
تا بريم با خيال راحت غذا بخوريم
البته ميدانستي كه در هر كلاسي كه بسته است يعني اينكه چند نفري آنجا مشغول صرف ناهار هستند.
پارسال تو واحدي كه بودم، اكثراً تو مايه هاي روزه خواري بودن غير از يك نفر
كه البته ايشان هم آنقدر آدم منصف و واقعاً دينداري بود كه براي نماز ظهر مي رفت مسجد نزديك شركت
ما هم از خدا خواسته تو يه ربعي كه ايشون نبودن دلي از عزا در مياورديم.
حالا امسال هم اميدوارم سر ظهر آدم غريبه تو اتاقمون نياد…
اگه اينطور بشه خب ميشه نرم نرمك يه كاريش كرد.
تا عصر از گشنگي نميريم!
به به حاج مهدي آغميوني استنفوردي
از اينورا…
خوش اومديد…
صفا آورديد.
بيشتر ببينيمتون!
نميدونم حالا كه من به فكر افتادم توجهم جلب مي شه
يا خيلي وقته اين مسأله وجود داره و من توجهي نمي كردم.
ولي جديداً دست خيلي از آدمها كتابهاي آمادگي آزمون IELTS رو مي بينم.
يعني افرادي در سنين مختلف تا حتي شصت سال!!
خوش به حالشون…
امروز يه اتفاق جالب برام افتاد.
هميشه موبايلم رو به عنوان ساعت كوك مي كنم:D
تا صبح بيدارم كنه
و هميشه اگه البته صبح لازم نباشه حتماً زود بيدار شم
ميذارمش دم دستم تا صبح كه زنگ زد بتونم زود خفه اش كنم
و دوباره يه ده دقيقه اي چرت بزنم.
ديشب تا خوابيدم رو تخت يادم افتاد كه موبايل رو از كيف در نياوردم
تا دم دست بذارم . توجهي نكردم و خوابيدم.
صبح ساعت زنگ نزده بيدار شدم و آماده بودم كه كم كم ساعت زنگ بزنه
چون مجبور بودم براي خاموش كردنش از جام بلند شم و البته از طرفي هم دلم نميومد زودتر برم…
خلاصه ساعت مبارك زنگ زد و جالب اينجاست كه وقتي داشتم
به طور خواب آلود از جام بلند ميشدم
يه لحظه يه حسي بهم دست داد و اون هم اين بود كه احساس كردم،
الان كه گوشي رو مي بينم ، يه اس ام اس هم رسيده
و البته اولش حس كردم شايد از دوستي باشه كه ديروز بهم زنگ زد
و من چون امكان صحبت كردن با او را نداشتم گفتم بهش بعداً زنگ مي زنم كه
البته به خاطر اينكه دير رسيدم خونه نشد.
ولي بعدش در ذهنم ديدم كه اس ام اس از نسيم است.
همه اين اتفاقها در زمان بلند شدنم رخ داد…
و وقتي رفتم و گوشي رو برداشتم تا زنگش رو قطع كنم…
ديدم دقيقاً برام اس ام اسي اومده است و البته اس ام اس از نسيم بود!!
يه چند ثانيه اي هنگ كردم…
نميدونم اون احساس اوليه رو خواب ديده بودم
يا ارتباطم با عالم ماوراء برقرار شده؟ 😀
يه كار خيلي بد كردم
كه ميدونم با عكس العمل سخت گروهي از اطرافيان ممكنه مواجه بشم.
ولي اصلاً برام مهم نيست.
جديداً يه قولي به خودم دادم كه:
كاملاً انفعالي برخورد كنم…
يعني اصلاً نه به كسي بگم چه هدفهايي دارم
نه نظر خاصي در مورد مسائل جمعي بدم
و البته رو نظر هيچ كس حرف نزنم
بذار همه به حال خودشون خوش باشن
بذار فكر كنن نظر خودشون آخرشه!
فكر كنن انتخابشون بهترينه!
فكر كنن تصميمشون عاليه!
اصلاً اينجوري همه شاد ميشن و خوشحال!! D:
آخه ميدوني فكر مي كنم دنيا ارزش اين حرفها رو نداره
كه بخواهيم ديگران رو با مخالفت با عقايدشون رنج بديم.
از اين به بعد اگه سوالي هم بخوان در مورد اهدافم بپرسن
مطمئناً مي پيچونمشون…
يه جوري مي گم كه نفهمن چي به چيه و از طرفي هم فكر كنن
تصميماتي كه دارم با تصميمات اونها يكسانه…
O La La
چه حالي ميكنن ها!!

صفحهٔ بعد »