اکتبر 2006


از صبح به نسبت انرژي ام خوب بود.
كار هم زياد داشتم و يه بند نشستم بودم داشتم كار مي كردم.
ولي نمي دونم چي شد كه
بعد از ظهر يهو دلم گرفت.
از اون دل گرفتنهايي كه دست و دل آدم به هيچ كاري نميره
به نظر شما وقتي يه عالمه بايد كار انجام بديد
همه شون هم فوري و فورس ماژور باشن
ولي حسش تو وجودتون نباشه چيكار ميتونيد بكنيد؟
اگه با من بود و موقعيت مناسب داشتم
مثل بچه ها كه يه كاري رو دوست ندارن
ولي به زور انجام ميدن….
مي نشستم اول يه فصل گريه اساسي مي كردم
بعد همونطور كه هق هق مي كردم و
عصبانيتم رو با پرت كردن كاغذها و خودكارها
يا كوبودن وسايل و مدارك رو ميز نشون ميدادم
بقيه كار رو با حرص و غضب اساسي ادامه ميدادم
كاش مي شد…
حداقلش اينجوري يه كم سبك مي شدم.
Advertisements
بهم گفتي كه چند روزه پستهام كاري شدن
يعني همه اش حول و حوش كار مطلب مي نويسم.
آخه بنده خداهايي كه من و تو باشيم
و از صبح زود تا عصر كه بهترين ساعات يه روز پاييزيه
سركار باشيم…
عصر هم از ترس اينكه به خاطر دو قطره بارون باعث نشه
مسير يه ساعتمون دو ساعت طول بكشه
بدو بدو ميريم خونه
مگه سوژه ديگه اي هم مي مونه كه در موردش حرف بزنيم.
واقعاً نميدونم چي بگم.
وقتي تو يه شركت براي انجام يه كاري
از دو تا شركتي استعلام بشه
كه هركدوم با يكي از مديرا ارتباط دارن
فكر مي كنيد چي ميشه؟
هيچي…كارشناس مربوطه از صبح كله سحر
هي بايد كپي از مدارك قديمي ارائه كنه
هي بايد نتايج بررسي ها رو مرور مجدد كنه
هي بايد بره و جواب مديرش رو بده
هي بايد ببينه كارشناس اون يكي مدير چي گفته
هي…
شركتي كه دو سال پيش ازش اومدم بيرون
رو گذاشتن براي فروش!
يكي از همكاران كنوني ام
قبلاً اونجا بوده.
خب البته يه مدتي هم مدير يكي از قسمتها بود،
امروز مي گفت از ديشب تا حالا
دو تا از همكارهاي اونجا بهش زنگ زدن و
از ايشون خواستن كه اگه كاري سراغ داشتن
بهشون اطلاع بدن!
متاسفانه شركت مذكور هميشه در كش و قوس اين مسائل بوده است.
يعني به قولي پايه گذاريش از اول مشكل داشته
الان هم ميگه به چندتايي از همكارها اعلام كردن
كه بايد برن به بعضي ها هنوز نه…
من كه فكر مي كنم واقعاً تو يه همچين شرايطي كار كردن
خيلي سخته!
به هيچ عنوان آدم آرامش فكري براي درست كار كردن نداره
حالا فشارهاي ديگه كه هميشه هست رو هيچي درباره اش نمي گم!
صبح قرار گذاشته بوديم با بابا بريم دنبال خونه
من هم از ذوق اينكه صبح نبايد زود بيدار شم
ديشب خيلي عجله اي براي خواب نداشتم.
صبح هم فقط نيم ساعت بيشتر از هميشه خوابيدم
يعني ديگه ساعت 6:40 دقيقه با سيري كامل از خواب بيدار شدم.
روزهاي ديگه ساعت شش بيدار ميشم
و تا عصر احساس خستگي و كوفتگي دارم
نتيجه گيري كه از اين مسئله ميشه كرد اينه كه
زمان مناسب براي بيداري همين 6:30 تا 6:40 دقيقه است
حالا چرا موقع انتخاب زمان شناوري كار
ساعت كاري 7 رو انتخاب كردم نميدونم!!
گرچه متأسفانه يه مشكل ديگه هم هست
اون هم اينه كه اگه تا قبل از ساعت 7 از خونه بيام بيرون
ديگه ماكسيمم 50 دقيقه طول ميكشه برسم سركار
ولي وقتي از 7 ميگذره قسمتهاي آخر رو بايد بدوم!!
حالا ميگيد چي كار كنم؟
خداييش اين ملت رو چه به تكنولوژي؟
ديروز دو تا صحنه رو ديدم كه دلم ميخواست…
اولي اش اين بود كه بنده چون ديدم بانكها خيلي شلوغن
و از طرفي يه سري كارت پارسيان دارم كه رو سرم مونده
خواستم زرنگي كنم و از طريق اينترنت قبض موبايل رو پرداخت كنم
خلاصه با هزار زور و زحمت و ورود از سايتهاي مختلف تونستم
لينك پرداخت قبوض تلفن همراه رو پيدا كنم
خلاصه وارد شدم و پس از ورود مشخصات متوجه شدم كه
حدود صد توماني هم بابت كارمزد بپردازم،
با مشورت دوستان به اين نتيجه رسيديم كه از تو صف ايستادن بيشتر مي ارزه
قبول كردم و دكمه ادامه عمليات رو هم بعد از ورود مشخصات كارت
شامل رمزهاي ورود اينترنتي وارد كردم اينجا بود كه
اي دل غافل ، صفحه بعدي رو باز نكرد…
يك بار، دو بار و بيش از ده بار دكمه سعي مجدد رو فشار دادم
در نهايت جواب داد كه:
This page is expired
قبضم كه پرداخت نشد، فقط اميدوارم از كارتم پول نكشيده باشه.
صحنه دوم هم در كوچه خودمان اتفاق افتاد
ديدم كه يه ماشين آشغالي در خيابان پارك كرده
و كنار آن سه تا كارگر مشغول حمل سطلهاي جديد طرح مكانيزاسيون
جمع آوري زباله هستند! گفتم شايد ميخواهند درون كاميون خالي كنند كه…
نه!! باور كردني نبود!!!
آشغالها رو روي زمين خالي كردن و بعد
مثل گذشته با بيل مشغول جمع آوري آنها رو ريختن آنها به درون كاميون شدند!
نكته جانبي اين بود كه در كنارشان خانمي با بچه اش ايستاده بود
و كار آنها رو تأييد مي كرد و هي به اين طرح جديد بد و بيراه مي گفت
كه آره هيچ كس از اينها راضي نيست و …
اي خدا يعني ميشه يه روزي برسه كه ما هم با جون و دل تكنولوژي رو بپذيريم؟
عجب تعطيلاتي شد…
ما به مسائل ديگه اش كاري نداريم مثل اقتصاد و…
كارمندي به اين قضيه نگاه مي كنيم
كه چهار روز تعطيل بوديم.
و خوب استراحت كرديم.
اين وسط فقط سر موسسه زبان كيش كلاه رفت
كه هفته پيش ما رو كه كلاسمون پنجشنبه بود به خاطر
تعطيلي كلاسهاي جمعه در روز قدس، تعطيل كرده بودند
كه يه موقع برنامه هاشون به هم نريزه
اين هفته هم كه باز ما تعطيل شديم.
از طرفي بچه زرنگ شديم و يه قسمت مهم از خونه تكوني عيد
رو كه شامل اتاق خواب تكوني مي شد انجام داديم.

صفحهٔ بعد »