دسامبر 2006


تو چهره ات عوض شده،
از موهات كه ديگه چيزي نمونده،
هيكل هم كه، بابا يه كم رژيم بگير!
لهجه هم كه پيدا كردي،
ما…
طرز زندگيمون عوض شده
مدل لباس پوشيدنها،
و البته صحبت كردنها
حرفهايي كه ما ميزنيم و
همه مون هم زود عكس العمل نشون ميديم
رو بايد براي تو يه بار ديگه تكرار كنيم
و البته گاهي به زبان ديگري تا متوجه بشي منظورمون چي بوده!
Advertisements


چند روز پيش داشتم يه خبري رو ميخوندم در مورد كاهش قد ايرانيها به علت تغذيه ناصحيح!

كه تو اين خبر به افزايش قد ژاپني ها نسبت به سالهاي گذشته هم اشاره كرده بود،

امروز يكي از دوستان يكسري عكس از بچه هاي چشم بادامي آسياي شرقي برام فرستاده بود،

كه البته من هيچوقت نميتونم تشخيص بدم مال كدوم كشور هستن

عكسهاي بچه هاي تپل و سفيد رو كه ميديدم
با فيلمهايي كه ما ازشون ميديديم مثل هانيكو و اوشين و از سرزمين شمالي مقايسه مي كردم

و ياد چهره اغلب رنگ و رو رفته بچه هاي خانواده هاي متوسط به پايين ايراني ميفتادم
كه عده شون هم داره روز به روز بيشتر ميشه،

فقط ميتونستم افسوس بخورم…

به قول دوستان وقتي آدم زيادي تيز باشه
گاهي ممكنه خودش رو هم ببره!
روزهايي هست كه خيلي كار دارم
ولي حوصله انجام دادنش رو ندارم
روزهايي هم هست كه خيلي انرژي دارم
ولي كاري ندارم كه انجام بدم
كاش ميشد هميشه وقتي خيلي انرژي داشتم
خيلي هم كار داشتم !
امان از دست اين انديشه،
يه ماه از شب يلدا گذشته باز من رو دعوت كرده به يلدا بازي!
خب حالا اين من و اين …
1- من خيلي بچه خوبيم بوخودا! ولي نميدونم چرا وقتي با هركسي حرف ميزنم ميگه تو خيلي شيطوني!
2- خواب براي من خيلي با ارزشه، حتي نشد تو عمرم يه بار هم به خاطر درس خوندن بيدار بمونم.
هميشه شبهاي امتحان تازه عادت داشتم زود بخوابم كه روز بعدش سر جلسه خسته نباشم.
يادم مياد دوران ابتدايي كه مدارس دو شيفت بودن، مامان جان من رو بعدازظهرها ثبت نام مي كردن
كه يه موقع خواب بچه شون خراب نشه
3- دوران ابتدايي كه بودم قبل از رفتن به مدرسه با لباسهاي مدرسه ناهار ميخوردم و نماز مي خوندم
يادم مياد روپوش مدرسه جيب داشت و من هم هميشه دستام رو ميذاشتم تو جيبم نماز مي خوندم
تازه تمام برنامه تلويزيون رو هم نگاه مي كردم.
4- برخلاف ظاهر بي احساسم ، روحي لطيف و نازك دارم و حتي به قول دور و بريها اشكم دم مشكمه!
5- واي يه نكته ديگه اي كه هست و خيلي ها از دستم عذاب مي كشن اينه كه من اصلاً به ظاهر ديگران توجهي نمي كنم ،
در نتيجه هيچوقت نوفهمم كه يه لباس به كسي مياد يا نه…
و هميشه، هروقت تو اين شرايط قرار ميگيرم كه دوستي ازم نظر ميخواد
از خاصيت متولد ماه مهر بودنم و كفه متعادل ترازو و خاصيت تشخيص احساس فرد از روي چهره اش استفاده مي كنم و نظر ميدم، يعني اگه حس كنم طرف با حس خاصي به اون لباس نگاه مي كنه كه يعني دوستش داره ميگم آره بهت مياد،
و اگه ببينم شك داره با نگاه تيزبينم نگاه مي كنم ببينم كفه اش كدوم ور سنگيني ميكنه!…
بي خيال ديگه، مُردم تا تونستم 5 تا خصوصيتم رو بگم، آخه اكثرش سانسوريه
حتي مورد آخر، اميدوارم از دوستانم كسي نخونه!!
حالا من هم چند نفر ديگه رو ميندازم تو زحمت، فكر كنم اين بازي تا يلداي سال ديگه ادامه پيدا كنه!
اين شما و اين بابك عزيزم ، خانواده نوزاد شاعر : خودش، من و تو و نيكا كوچولو… و البته برادر شاعر خودم
خوش به حالشون ،
دلشون پاكه،
اعتقاداتشون سر جاشه،
و همه خانواده رو هم با همين ايمانشون حمايت مي كنن،
مادربزرگها رو ميگم،
اون آبا بود كه هميشه حرفاش درست از آب در ميومد،
اين هم مامان بزرگه كه بي اينكه بهش چيزي رو بگي
خودش احساس مي كنه و به سبك خودش كارها رو راه ميندازه
ولي دريغ كه ماها قدرشون رو نميدونيم،
وقتي هستن، با اين ادعا كه ماها نسل تحصيل كرده، و مدرن هستيم و
از همه چي سر در مياريم، به حرفاشون اهميتي نميديم
مريضي شون يا خواسته هاشون اذيتمون مي كنه و حوصله شون رو نداريم
ولي وقتي ميرن…تازه مي فهميم كه چي بودن و چي داشتيم!
از وقتي كه آبا رفت، ياد گرفتم كه لازم نيست به پيرها همه چيز رو توضيح دقيق داد
منظورم اين نيست كه بهشون چيزي نگي،
منظورم مواردي است كه باعث ناراحتي شون ميشه،
وقتي ميخوان كاري رو انجام بديم
چرا بايد بهشون بگيم كه نه! اين كار به درد نميخوره
به قول معروف همين كه بهشون بگيم باشه
باعث دلخوشيشون ميشه و براشون كافيه،
مگه چند وقته ديگه پيشمون هستن كه بخواهيم تو اين مدت هم
الكي وقتمون رو باهاشون به كل كل كردن بگذرونيم،
وقتي كه نه ما زير بار ميريم و نه اونا از حرفشون برمي گردن
حيف…
از ما كه گذشت،
شما قدر بزرگتراتون رو بدونيد!
كنكور فوق هم كه تعطيله
در دو سه هفته اخير شايد به زور 50 تا تست خوندم،
از هفته بعد هم كه ده روزي به مناسب ورود
خان داداش اعظم، كار و زندگي خودم تعطيله،
مامان جان كه پريشب ما رو دعوت كردن كه
در طول مدتي كه مهدي اينجاست ما هم بمونيم خونه اونها
گرچه از اونطرف، همچنان بين مجيد و مرجان دعوا بود
كه مهدي تو اتاق كدومشون بمونه،
چه برسه به ما!!
آخه سري قبلي كه مهدي اومده بود،
مجيد هنوز بچه مرتب و تر و تميزي بود،
به طوري كه تميز بودن اتاقش هميشه بحث محافل بود
و مهدي در مدت بيست روزي كه اينجا بود،
اتاق اون طفلكي رو تبديل به يك دپوي وسايل كرده بود
و تا آخرين لحظه رفتنش وسايلش همينطور پخش و پلا بود.
ولي خب مجيد اين سري دست پيش رو گرفته،
اين هفته كه خودش هم تازه از سفر اومده
هنوز وسايلش پخش زمينه !

صفحهٔ بعد »