ژانویه 2007


ميگه خواب ديده كه محل كارم عوض شده
جاي جديدي هم كه كار مي كنم،
يه فضاي خيلي بزرگه
از طرفي براي اينكه سرمون گرم شه
تو محيط كار و خسته نشيم
گروههاي مختلف ميان و برامون برنامه اجرا مي كنن
تو خواب بهم مي گفته كه اگه ميدونستم
خارج انقدر خوبه، زودتر از اينها ميومديم!
ولي مثل اينكه فقط اسم بهشت بودنش رو تو خواب ديده
بقيه واقعيتها…. از چشمش پنهان بوده
Advertisements
مگه تو هنوز هم تو خونه اينترنت نداري؟
چرا…ولي حال استفاده ازش رو ندارم.
خداييش آخه يه دو روز تعطيل بوديم،
اين دو روز رو هم اگه ميخواستم
باز مثل هر روز بشينم پاي كامپيوتر كه
ديگه زندگيم با روزهاي كاري فرقي نمي كرد.

درسته كه ميگن در آغوش گرفتن
ميتونه حتي باعث رشد افراد بشه،
ولي من در مورد رو بوسي كه قبلاًً هم نوشتم،
هميشه از اين مورد فراري بودم
ولي خب تو مراسم ختم مگه ميشه فرار كرد؟
نتيجه اش هم الان معلومه!
از شدت سر‌درد و گلو‌درد نميدونم چيكار كنم!
بس كه هر‌كي از راه رسيد و با روبوسي ما
هر‌چي ميكروب و باكتري داشت وارد بدن ما كرد.

يكشنبه شب رو تا صبح تو خواب تو خونه اونا بودي
داشتي از پنجره شون بيرون رو نگاه مي كردي و
تو آسمون دو تا ماه كامل رو ميديدي،
به هر‌كي هم مي‌گفتي مسخره ات مي‌كرد.
صبح كه بابا بهت زنگ زد،
شك نكردي كه اون دو‌تا ماه خودشون بودن،
آبا و آبابا كه حالا هر دوشون تو آسمون پيش همه‌ان
آبابايي كه بعد از رفتن آبا روز به روز كوچكتر و كوچكتر ميشد،
آبابايي كه باز نمي‌دونست ناراحتي‌اش رو چطور ابراز كنه‌ و
به آبا لعنت مي‌فرستاد كه با رفتنش زندگي‌اش رو نابود كرده،
تمام مسير رو تو آژانس هم اشك ريختي و هم به خودت دلداري دادي
به اينكه خب خودش همين رو مي‌خواست و اينطوري براش بهتر شد
ولي وقتي رسيدي دم خونه‌شون و پرچم سياه آويزون از پنجره‌شون رو ديدي
و دايي كوچيكه كه هميشه از بقيه بيشتر بهشون سر مي‌زد
بغلت كرد و گفت مريم حالا من صبحها بيام با كي صبحانه بخورم
ديگه نتونستي طاقت بياري،
بعد هم كه ديگه بقيه اعضاي خانواده…
فقط ميدونم آنقدر دوست داشتني بودي كه
تو مراسمت هم همه مون فقط با به ياد‌آوردن خاطرات
تلخي لحظاتمون رو كمتر مي كرديم.
شاد باشي
اين هفته آزاده اومده بود كلاس
با دو روز تعطيلي آخر هفته اش
و اطلاعات زيادش كه در اثر مرور مجدد كتاب
به دست آورده بود،
دل ما رو مي سوزوند
تازشم ،مال ما هم فقط يك ماه و نيمش مونده

دوست و همكار گراميمون ،

آقاي نوزاد شاعر
به تازگي كتابش از زير چاپ در اومده

بهش تبريك مي گم و از ديگر دوستان دعوت مي كنم

با مراجعه به وبلاگ ايشون و خواندن

شعرهاي جديدشون

سري هم به كتاب فروشيها بزنن و كتاب ايشون رو خريداري كنند.

صفحهٔ بعد »