دوشنبه، 1 ژانویه 2007


بالاخره ميشه من از شر اين شيراز خلاص بشم؟
يه ماهي هست كه نفر جديدي رو كه قراره
مديريت اجراي اين پروژه رو بر عهده بگيره بهم معرفي كردن
ولي تا كار قبلي اش رو ترك كنه و بياد يه عالمه طول كشيده
بالاخره از شنبه اين آقا اومدن،
فقط بايد كار رو شسته و رفته تحويلش بدم
كه ديگه خيالم از بابت اين پروژه كه هميشه ازش بدم ميومده
راحت بشه
گاهي يه دفعه آدم ميفته تو يه حجمي از كار
كه اصلاً يادش ميره درباره خودش و اطرافش فكر كنه
يعني يه دفعه چشم باز مي كنه و مي بينه
كه افتاده تو يه دور روزمرگي و همينطور داره دور خودش مي چرخه
هر روز داره ميره و مياد بدون اينكه يادش بياد هدفي هم داشته
هدف كه هيچي، مي بينه اين عمر كوتاه همينطور گذشته
و هيچ دستاوردي براي اون مدت نداشته كه بگه حاصل زحماتشه
نه نتيجه مادي و نه معنوي…
از خودش ممكنه حتي بدش بياد،
بره تو فاز مخالفت و لجبازي با خودش براي اين اتفاق
ولي كاريش هم نميتونه بكنه
متأسفانه اون زمان رو كه از دست داده هيچي
حتي نميتونه كاري كنه كه ادامه كار درست پيش بره
همون رفتار و روزمرگي رو ادامه ميده
شايد بدتر هم باشه، چون الان دانسته اين كارها رو مي كنه
كاش همونطور ندانسته باقي مي موند.
پ.ن. خيلي خوابم مياد، چشام باز نميشه،
اگه از جملات بالا چيزي سر درنياورديد خيلي سخت نگيريد
مال آدمي بود كه تازه داره مي فهمه يه مدته
روزمرگي اومده سراغش…