ژانویه 2007


يه مسير نوعي:
چهار راه وليعصر تو خيابون،
– تاكسي؟؟ ميدون وليعصر
پايين ميدون وليعصر داخل تاكسي،
– آقا شما ميدون ونك هم ميريد؟
– نه تا سر مطهري ميرم، (همزمان صداي راننده ديگه اي
كه براي ونك مسافر سوار مي كنه مياد)
– آقا همين جا پياده ميشم.
ميدون ونك ، خيابان برزيل نرسيده به محل پياده كردن مسافرها،
– صدايي از سمت خيابان : ميرداماد ، ميدون محسني…
– مرسي آقا پياده ميشم.
نرسيده به ميدون محسني،
دم در شركت از ماشين پياده ميشم،
دو تا پله ساختمون رو بالا ميرم
و منتظر آسانسور ميشم تا من رو به طبقه دوم برسونه،
تا ميرسم تو شركت مستقيم ميرم و
پشت ميزم ميشينم تا عصر هم به همين ترتيب برگردم خونه
حالا اين نمونه طي كردن يه مسير در روزي بود كه
مثلاً به خاطر بيشتر پياده روي كردن
و تحرك بيشتر ،
با ماشين نميرم سرِ كار تا هيكلم از ريخت نيفته!!
حيف اين برف نيست كه آدم بشينه كار كنه؟
كاش ميشد الان با هم بوديم
دوتايي، قدم زنان، دست در دست هم
خيابون وليعصر رو از ونك مي رفتيم تا بالا
درختاي پر از برف و خوشگل
چقدر روحيه آدم رو مي برد بالا
بعد ميرفتيم پارك ملت
يه برف بازي حسابي مي كرديم و
شايد هم احساس هنرمندي بهمون دست ميداد
و يه آدم برفي مي ساختيم
حيف كه اين برف دو روز دير باريد!!
شايد هم پنج روز زود!
وقتي خودت رو اسير تكنولوژي مي كني
اولش خيلي خوشحالي
چون فكر مي كني همه كارهات ديگه به راحتي پيش ميره
ديگه همه دانسته هاي فكري ات رو ميريزي رو كامپيوترت
به طوريكه بعد از يه مدت مي بيني ديگه خودت به تنهايي
از پس كاري بر نميايي…
حتي براي چك كردن خاطرات گذشته ات هم بايد
وارد كامپيوترت بشي و اين آغاز …
يه روز كه كامپيوترت خراب باشه
ميتونم بگم به مرز جنون هم ميرسي فكر مي كني
هيچ كاري ديگه از دستت برنمياد
اشتباه هم نمي كني چون خودت با دست خودت
شكنجه گاهت رو ساختي و توش غرق شدي!

پ.ن. دو روزه تو شركت كامپيوترم خرابه،
ميتونم بگم دستم به كار نميره…با وجوديكه تو شركت
همه چيز رو شبكه است و به راحتي ميشه از كامپيوترهاي ديگه
استفاده كرد.

اين تعطيلي ها هميشه به آدم انرژي ميدن
كاش هر دو سه هفته يه بار هم كه شده
يه تعطيلي وسط هفته داشتيم.
طفلكي تو اين يه ساله خيلي افت كرده
درسته كه سنش بالاست
ولي بيشتر از ضعف جسمي و ناراحتيهاي پيري
اين غم و غصه از دست دادن همسرشه كه به اين روزش انداخته
همه هم كه به خيال اينكه به خاطر سنش است بهش اهميتي نميدن
ولي حرفهايي كه اون روز به زور از زير زبونش كشيدم بيرون
و شرايطي كه پيدا كرده همه نشان از افسردگيه
حيف كه تو اين كشور كسي به مشاوره و روانپزشكي اهميت زيادي نميده
ببينم اين هفته مي تونم من برم پيش يه روانپزشك و شرايطش رو بهش توضيح بدم!!
اميدوارم دكتره همكاري كنه و بدون ديدنش توصيه هاي لازم رو بكنه!
هيچ كس باورش نميشد به اين سرعت پيش بره
همه مي گفتن حداقل يكي دو ماهي ممكنه طول بكشه
يعني هفته پيش كه رفت مصاحبه قرار بر اين بود كه
يه ماه بعد نتيجه معلوم شه.
ولي…
امروز صبح با هم اومديم سر كار…
خيلي عاليه!
پ.ن. البته الان معلوم شد كه بايد حداقل تا يه ماه ديگه
بره پالايشگاه براي كارآموزي!!
همه در مورد مرگ صدام مينويسن
يه عده كه ذاتاً با همه چي مخالفن
با اعدام، با زندان و غيره
يه عده هم كه ذاتاً خونريزي تو رگهاشونه
و شايد بشه گفت خودشون زمينه هاي صدام شدن رو تو وجودشون دارن
با ذوق و شوق حرف مي زنن و حتي به هم تبريك ميگن
ولي من و امثال من كه بچه هاي دوره جنگيم
مايي كه بچگيمون به پناهگاه و زيرپله و آژيرهاي رنگ به رنگ گذشته،
مايي كه از بچگيمون جز دوري از پدرها و دلهره مادرها يادمون نمياد
كوچه هايي كه روز به روز اسمشون به اسم يه جوون تبديل ميشد
ما چي ميتونيم بگيم؟
من يكي كه تو تناقضم،
وقتي ياد بچگيهام ميفتم ميگم حقش بود
تازه اين اعدام هم كم بود،
شايد بايد ميذاشتنش هر كدوم از ما و امثال ما ميرفتيم
يه جوري حرص خودمون رو خالي مي كرديم،
از طرفي هم ميگم،
اين يه نفر چه كاره ميتونست باشه؟؟
اگه واقعاً خوي وحشي گري تو وجود همه انسانها نباشه
اين جنگها هيچوقت فقط به فرمان يه نفر به عنوان رهبر شكل نميگيره
پس تمام آدمها ميتونن مقصر باشن
و اينكه صرفاً يه نفر رو اعدام كنيم به خاطر اين جنايتها
نميتونه مسأله رو به انتها برسونه
كاش واقعاً ميشد همه انسانها وجودشون پاك باشه
همه انسانها مهربون باشن
همه انسانها…
حالا اگه همه هم نشد ما به 95 درصد هم راضي هستيم.
بالاخره ميشه من از شر اين شيراز خلاص بشم؟
يه ماهي هست كه نفر جديدي رو كه قراره
مديريت اجراي اين پروژه رو بر عهده بگيره بهم معرفي كردن
ولي تا كار قبلي اش رو ترك كنه و بياد يه عالمه طول كشيده
بالاخره از شنبه اين آقا اومدن،
فقط بايد كار رو شسته و رفته تحويلش بدم
كه ديگه خيالم از بابت اين پروژه كه هميشه ازش بدم ميومده
راحت بشه
گاهي يه دفعه آدم ميفته تو يه حجمي از كار
كه اصلاً يادش ميره درباره خودش و اطرافش فكر كنه
يعني يه دفعه چشم باز مي كنه و مي بينه
كه افتاده تو يه دور روزمرگي و همينطور داره دور خودش مي چرخه
هر روز داره ميره و مياد بدون اينكه يادش بياد هدفي هم داشته
هدف كه هيچي، مي بينه اين عمر كوتاه همينطور گذشته
و هيچ دستاوردي براي اون مدت نداشته كه بگه حاصل زحماتشه
نه نتيجه مادي و نه معنوي…
از خودش ممكنه حتي بدش بياد،
بره تو فاز مخالفت و لجبازي با خودش براي اين اتفاق
ولي كاريش هم نميتونه بكنه
متأسفانه اون زمان رو كه از دست داده هيچي
حتي نميتونه كاري كنه كه ادامه كار درست پيش بره
همون رفتار و روزمرگي رو ادامه ميده
شايد بدتر هم باشه، چون الان دانسته اين كارها رو مي كنه
كاش همونطور ندانسته باقي مي موند.
پ.ن. خيلي خوابم مياد، چشام باز نميشه،
اگه از جملات بالا چيزي سر درنياورديد خيلي سخت نگيريد
مال آدمي بود كه تازه داره مي فهمه يه مدته
روزمرگي اومده سراغش…

« صفحهٔ پیش