دوشنبه، 19 فوریه 2007


نه كه چند ساله دارم تو كانادا و امريكا زندگي ميكنم
بدنم نمي تونه خودش رو با ساعت تهران تطبيق بده
چند وقته ، شبها به سختي مي خوابم
عوضش صبحها نميتونم بيدار بشم.
به روي خودم هم نميارم صبحها دير ميرم سر كار
آخر ماه با جريمه كسر كار موجود در فيش حقوقي كه
روبرو شدم تازه مي فهمم كانادايي بودن يعني چي!
فقط اميدم به اينه كه از هفته ديگه بابك ديگه نميره پالايشگاه
صبحها به زور اون هم كه شده مجبورم زود بزنم بيرون
از اون اتفاقا بودها
اينكه صبح بابك از پالايشگاه اس ام اس بزنه
كه داره اينجا شديد برف ميباره
ولي دم خونه هوا تازه ابري باشه
آخ كه دلم واسه اين آسمون ميسوزه
اون هم ديگه قاطي كرده