آسمون گرفته است،
هوا دلگيره،
انگار به شهر گرد مرگ پاشيدن
همونجور شلوغه و آدمها در رفت و آمدن
ولي…
انگار يه عده آدم آهني اند،
انگار هيچ كس روح نداره
اينكه روحيه ندارن رو كه مطمئنم،
همه فقط ميرن و ميان و
كارهاي روزمره شون رو انجام ميدن
اما بدون هدف، بدون انگيزه
آدم همه اش منتظر خبر بده
خفقان كه ميگن اينه؟
كاش كه اين فقط احساس من باشه
كاش كه واقعاً اينطور نباشه