یکشنبه، 6 مه 2007


خدا جون!
به عنوان كارشناس يه كارخونه توليد قير
تو اين دنيا،
حاضرم وظيفه ريختن قير داغ تو حلقوم
اين رستوراندارها و مراكز تهيه غذاي شركتها رو
تو اون دنيا،
برعهده بگيرم.
تو رو خدا اجازه بده
فهميدم چه ام شده،
مسافرت نرفتن عيد تأثير خودش رو گذاشته،
دلم يه مسافرت ميخواد،
دلم ميخواد از اين شهر كوفتي دور بشم
شهر سياه، شهر مرگ،
هميشه تو فيلمهاي دوران كودكيمون
وقتي فيلمش تلخ بود و ماجراي فقر و بدبختي بود،
شهر محل وقوع فيلم همينجوري ابري و دلگير
و گرم و شرجي نشون داده مي‌شد،
محله‌هاي زشت و بدقواره لندن تو اليور تويست و …
الان تهران مثل همون محله‌هاي قرن نوزدهم لندن شده
بدون رنگ و كدر و خاكستري
دلم رنگ ميخواد،

شادي ميخواد…