سه‌شنبه، 22 مه 2007


امروز تو شركت

دستام رو گذاشته بودم تو جيبهاي جلوي مانتوم

و از اتاقي به اتاق ديگه مي‌رفتم.

اولين چيزي كه به يادم افتاد

كارتون «رابرت كه مي‌خواست كوچك شود» بود،

احساس كردم دلم ميخواد

همونطوري بي خيالي طي كنم،

يه لحظه تونستم بفهمم واقعاً رابرت چه احساسي داشته.

موضوعي كه دوران كودكي درك نمي‌كرديم،

وقتي تو كارتون ميديديم كه تو محل كارش داره

خيال‌پردازي مي‌كنه…

دلش ميخواد بچه باشه…

تازه دارم دركش ميكنم.

كاش دوباره اون كارتون رو ببينم.

داشت درباره زني صحبت مي‌كرد
كه با يه دختر بچه سه چهار ساله به خاطر اينكه شوهرش معتاده
صاحبخونه انداختدشون بيرون
و هر جاي ديگه هم ميره تا شوهرش رو مي‌بينن
بهشون خونه نميدن
خانواده اش شهرستانن و البته
ازش هميشه ميخوان كه مرده رو ول كنه
و برگرده پيش خانواده اش.
ولي…
ميگه عاشقشه، ميگه نمي‌تونه تركش كنه،
مي‌گفت،
آشنايي كه باهاش ارتباط داره ازشون خواسته كمكشون كنن
حتي پيشنهاد داده بيارنش چند روز خونه خودشون نگه دارن
ولي مي‌گفت،
آخه مگه ميشه به يه مردي كه انقدر اوضاعش بي‌ريخته اعتماد كرد،
دو روز بعد مياد مدعي ميشه كه زن و بچه ام رو بردن،
گفتم:
فكر مي‌كني بشه به كسي كه خودش به فكر خودش نيست
كمك كرد؟
آخه اون مرد كه دلش به حال خودش نمي‌سوزه
چه برسه به زن و بچه اش،
در ثاني اون زن هم يه جورايي قابل تحمل نيست،
چون واقعيت اينه كه وقتي حاضر به ترك اون مرد نيست
يعني عملاً
دلش نه به حال خودش ميسوزه نه دخترش،
فكر مي‌كني من و تو بايد دلمون به حالشون بسوزه؟؟
ديگه از اينكه بخوام به همه فكر كنم خسته شدم،
به خودم قول دادم از اين به بعد فقط دلم به حال كساني بسوزه
كه خودشون دلشون به حال خودشون ميسوزه
كساني كه واقعاً ميخوان پيشرفت كنن
كساني كه واقعاً از شرايط زندگيشون خسته شدن،
بقيه افراد….