مه 2007


يه روز هم كه از اين شهر دور باشي
احساس مي‌كني حداقل به اندازه يه هفته اميد به زندگيت افزايش يافته،
جمعه رفتيم كاشان،
درسته كه سفر يه روزه بود و خيلي خسته شديم،
و البته ناهماهنگي هاي تور طبق معمول اعصاب آدم رو خرد مي‌كرد
ولي خب،
تيستو به خودش قول داده كه نه تنها خودش رو ناراحت نكنه
بلكه هميشه سعي كنه تا حد امكان به خودش و اطرافيانش خوش بگذره،

به همين دليل،
تيستو از آسمون آبي كاشان لذت برد،

از آثار باستاني و مخصوصاً نقاشي هاي كمال‌المك لذت برد،


البته يه جاهايي هم از دست اين هموطناش كه به گذشته‌شون احترام نميذارن حرص خورد،

از گوجه سبزها و چاقاله‌هاي باغ كند و خورد بدون اينكه از دل‌درد بترسه،

البته گلاب‌گيري رو هم ياد گرفت !

خلاصه تيستو يه روز زندگي كرد.

ميدوني چيه؟
اگه آدم تولد خودش رو فراموش كنه چي ميشه؟
شايد اشكالي نداشته باشه،
خب اون موقع كه به دنيا ميومدي كه دست خودت نبوده،
شايد اصلاً دلت نخواد اون روز رو به ياد بياري،
مهم نيست درسته؟
ولي، اگه تولد بچه خودت، روز ازدواج خودت،
روز دستيابي به هدف خودت رو از ياد ببري چي؟
اينا رو كه ديگه خودت انتخاب كرده بودي،
پس فراموش كردنش يه جاهايي درست نيست.
يكي از اين مناسبتها تولد وبلاگته!
وبلاگي كه خودت ساختي تا
بتوني توش حرف دلت رو بزني،
تا بتوني توش احساساتت رو تخليه كني،
فراموش كردن روز تولد اون چي؟
نه!
تو اين وبلاگ رو ساختي كه نذاري دچار روزمرگي بشي
اين وبلاگ رو ساختي تا با بقيه فرق داشته باشي،
تا بنويسي و براي اين نوشتن خوب ببيني،
مواظب خودت باش،
چون تو تولد وبلاگ خودت رو
كه بخشي از وجود خودته رو از ياد برده بودي،
مواظب خودت باش،
چون اگه خودت، خودت رو فراموش كني
از ديگران چه انتظاري داري كه به يادت باشن؟
پس مريم خاتون، مريم پاييزي، متولد ماه مهر
و حالا …
تيستو سبز انگشتي
تولدت مبارك

امروز ديگه حتي به اين مسأله كه
يه روز اون هدف بزرگي كه اين چند روزه واقعاً
از ته دل آرزو مي‌كنم هرچه زودتر بهش برسم،
اتفاق بيفته شك كردم،
مي‌ترسم،
اگه نشه چي؟‌
اونوقت آيا ….
حسرت روزهاي از دست رفته رو نمي‌خورم؟
در ادامه اون هدف بزرگ،
خيلي هدفهاي كوچيك و برزگ ديگه هم
تعريف كردم كه دارم يكي يكي اجراشون مي‌كنم،
مي‌ترسم…
چون تمام اين كارها رو انجام ميدم كه
براي اون هدف بزرگ آماده بشم.
ولي اگه اون هدف بزرگ رو بهش نرسم چي؟
خدا جون!
به عنوان كارشناس يه كارخونه توليد قير
تو اين دنيا،
حاضرم وظيفه ريختن قير داغ تو حلقوم
اين رستوراندارها و مراكز تهيه غذاي شركتها رو
تو اون دنيا،
برعهده بگيرم.
تو رو خدا اجازه بده
فهميدم چه ام شده،
مسافرت نرفتن عيد تأثير خودش رو گذاشته،
دلم يه مسافرت ميخواد،
دلم ميخواد از اين شهر كوفتي دور بشم
شهر سياه، شهر مرگ،
هميشه تو فيلمهاي دوران كودكيمون
وقتي فيلمش تلخ بود و ماجراي فقر و بدبختي بود،
شهر محل وقوع فيلم همينجوري ابري و دلگير
و گرم و شرجي نشون داده مي‌شد،
محله‌هاي زشت و بدقواره لندن تو اليور تويست و …
الان تهران مثل همون محله‌هاي قرن نوزدهم لندن شده
بدون رنگ و كدر و خاكستري
دلم رنگ ميخواد،

شادي ميخواد…

آسمون گرفته است،
هوا دلگيره،
انگار به شهر گرد مرگ پاشيدن
همونجور شلوغه و آدمها در رفت و آمدن
ولي…
انگار يه عده آدم آهني اند،
انگار هيچ كس روح نداره
اينكه روحيه ندارن رو كه مطمئنم،
همه فقط ميرن و ميان و
كارهاي روزمره شون رو انجام ميدن
اما بدون هدف، بدون انگيزه
آدم همه اش منتظر خبر بده
خفقان كه ميگن اينه؟
كاش كه اين فقط احساس من باشه
كاش كه واقعاً اينطور نباشه
وبلاگهاي مختلفي رو خوندم،
به اسامي شون دقت كردم،
هم اسم من كه تو جامعه خيلي هست
و بالطبع و با توجه به آهنگها و ادبيات خودمون
كلمات ساخته شده از اسم « مريم » هم فراوونه
ميخواستم تكراري نباشم،
ميخواستم اسم وبلاگم حداقل به احساسات خودم برگرده،
گشتم و گشتم،
به تمام مراجعي كه فكر مي‌كردم به من كمك كنه رجوع كردم،
فكر مي‌كردم بهترين جا كتابها يا كارتونهاي دوران كودكي‌ام باشه
به خاطر دنياي شيرين كودكي،
و با توجه به روحيات شخصي‌ام:
اينكه از دروغ واقعاً بدم مياد (هرچند از راست‌گويي خيلي جاها ضربه خوردم)
اينكه دوست دارم دو روزه دنيا رو واقعاً ازش لذت ببرم (هرچند …)
اينكه به عنوان بچه‌اي كه تو دوران جنگ بزرگ شده،
حالم از هرچي جنگ و دعوا و طرفداران اين مسأله به هرنحوي به هم ميخوره،
اينكه اعصابم خرد ميشه وقتي مي‌بينم دنيا رو دارن احمقها پر مي‌كنن و هيچي هم جلودارش نيست،
و خيلي دلايل ديگه،
خواستم اسم وبلاگم يه طوري اين رو نشون بده.
و اما تيستو سبزانگشتي،
كتابي بود كه دوران كودكي‌ام خونده بودمش،
تيستو در خانواده‌اي ثروتمند به دنيا اومده بود،
خانه اي داشتن كه هميشه مي‌درخشيد،
و پدرش صاحب بزرگترين كارخانه اسلحه سازي بود،
با وجودي‌ كه خيلي باهوش بود،
تو مدرسه نتونسته بود دووم بياره و هميشه تو كلاساش چرت ميزد،
در نتيجه خانواده مي‌فرستنش توي باغشون تا از باغبونشون ياد بگيره
و باغبون متوجه استعداد جادويي تيستو كه همون داشتن انگشتان سبزكننده است ميشه،
خلاصه …
تيستو كه جنگ رو كار احمقانه‌اي ميدونسته،
به كارخونه پدرش ميره و با انگشتانش در تمام سلاحها و توپهاي ساخته شده
سبزه و گل مي‌كاره!
يك روز صبح كه همه از خواب بيدار ميشن و به جستجوي اون مي‌پردازن
هيچ جا اون رو پيدا نمي‌كنن،
تا در انتهاي باغ، در كنار يك درخت رونده ،كفشهاي راحتي اون رو مي‌بينن،
آري، او به آسمان رفته بود،
تيستو يك فرشته بود!
براي تــيســـتو كوچولو،
هـر چـيز دنيـا – جز زيبايي ها و مهرباني هاي كميابش – معنايي نداشت
و تيستوي ساده دل و مهربان،
آرزومند بود تا همه ي نارسايي ها و ناتواني ها و زشتي ها را
با معجزه‌ انگشت‌هاي سبز كننده اش از زيبايي سرشار كند.
من هم همينطور!
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ :
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه ی خورشید
در دلم
می جوشد از یقین ؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین .
آه ای یقین گمشده ، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافی ام ، اینک! به سحر عشق ؛
از برکه های آینه راهی به من بجو!
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من این سان بزرگ و شاد:

احساس می کنم
در چشم من
به آبشار اشک سرخ گون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم
در هر رگ ام
به هر تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ای می زند جرس.

آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دست اش آینه
گیسوی خیس او خزه بو ، چون خزه به هم.
من بانگ برکشیدم از آستان یأس :
» آه ای یقین یافته بازت نمی نهم!»
– احمد شاملو

« صفحهٔ پیش