آگوست 2007


هفتاد و شش:

دوره ليسانس

هشتاد و شش:

 دوره فوق ليسانس

نود و شش :

؟؟؟

 

خب،

حالا ميگم چي شده:

من جووني كرده بودم و

سال گذشته كنكور فوق ليسانس سراسري شركت كرده بودم،

رشته اصلي‌اي كه دوست داشتم مديريت جهانگردي بود،

البته در كنارش گرايشهاي مديريت رو هم انتخاب كرده بودم،

خب از اونجايي كه خيلي درس نخونده بودم

اصلا اميدي هم به هيچ نوع قبولي نداشتم،

خلاصه زد و موقعي كه كارنامه‌ها اومد ديدم كه،

در هر دو درس مجاز به انتخاب رشته هستم،

من هم با وجود رتبه‌هاي نه چندان مناسبي كه داشتم،

به دليل پررويي و همان اعتماد به نفس مشهورزدم و

هرچي عشقم مي‌كشيد انتخاب كردم،

حالا نتيجه‌ها اومده و

من هم مديريت كارآفريني دانشگاه تهران قبول شدم،

البته شبانه!!

شبانه بودنش رو دوباره تكرار ميكنم

كه نه تنها ازم شيريني نخواهيد،

بلكه بدانيد كه به خاطر هزينه‌هاي رشته‌هاي شبانه،

هم اينك نيازمند ياري سبزتان هستيم….

دوستان عزيز

با تشكر از اينكه تو اين مدت با من همدردي كرديد،

و در تمام لحظه‌هاي سختي كه

تو فكر امتحان و درس و تقلب بودم

من رو تنها نذاشتيد

و بهم روحيه داديد،

كاري كرديد كه من فكر كنم آخر هوش و تواناييم،

خلاصه اومدم كه …

خيال همه‌تون رو راحت كنم،

از همينجا اعلام كنم كه

 جمعه نميرم سر جلسه امتحان!!!

بي خيالش شدم،

خواستم همه‌تون شاد بشيد

نميخواد ديگه اين دو روزه بشينيد پاي دعا و …

بريد به عشق و حالتون بچسبيد،

بريد صفا كنيدمن هم ميرم صفا!!

ازم نپرسيد چرا…

بعداً مفصل به همه ميگم

تقلب 

ميدونيد حالا فهميدم چيكار كنم،

تا تقلب نكنم سر اين امتحانه

حس دانشجويي بهم دست نميده

فقط دعا كنيد فرصت كنم كه تقلب بنويسم!

رو رو برم!

بريدم ها…

يا حداقل بايد بريده باشم…

ميدونم شرايطش رو ندارم

و نميتونم به هيچ طريقي خودم رو برسونم،

ولي عينهو يه آدم پررو كه فكر ميكنه

 هم فرصت كافي داره و هم به اندازه كافي زحمت كشيده

 رفتار ميكنم.

تازه يه اتفاق جالب افتاد،

تا الان فكر مي‌كردم بايد معدل بشه دوازده

و نمره ها حداقل ده مي‌تونه باشه…

در نتيجه با خودم ميگفتم حالا يه جورايي يه كاريش ميكنم

امروز فهميدم،

 نه تنها معدل بايد حداقل چهارده باشه

بلكه فقط يكي از نمره ها زير دوازده ميتونه باشه.

اون هم به صورت مشروط كه دوباره بايد امتحان بدي.

حالا هي با خودم فكر كنم باهوشم و من ميتونم….

آخه ….

ببينم اينجور فكر كردن براي آدم فوق ليسانس ميشه يا نه;)

هميشه هر تصميمي كه مي‌گرفتيم،

يا حتي احساس مي‌كردم كه قراره يه زماني كار خاصي رو انجام بديم،

سريع دست به كار مي‌شدم و مقدماتش رو فراهم مي‌كردم،

مثلاً اگه فكر مي‌كردم قراره يه ماه ديگه به يه سفري بريم،

از همون هفته اول شروع مي‌كردم به آماده كردن مايحتاج سفر،

يا اگه ميدونستيم عروسي اي آخر ماه دعوتيم،

حالا نگيم از همون اول ماه ولي حداقل از اوايل هفته‌اي كه قرار بود آخرش مراسم باشه

در مورد لباس و نوع آرايش يه فكرايي مي‌كردم

 و به فكر جور كردن وسايل اوليه مي‌بودم،

و هميشه اگه از اطرافيان كسي بود كه كارش رو دقيقه نود انجام ميداد

كلي حرص مي‌خوردم و طرف رو تخطئه مي‌كردم

يه چند وقتيه نميدونم چرا،

ولي من هم به همون دسته دوستان پيوستم

و همه كارام مي‌مونه به روز آخر

يا اگر هم از قبل‌ترش اقدام مي‌كنم،

شرايط به يه نحوي پيش ميره

كه تا آخرين لحظه هيچ كاريم پيش نميره،

يعني يه جوري انگار دست و پام بسته است،

يه جوري انگار هميشه براي انجام كارام ديتا كم ميارم،

مثلاً الان ميخواهيم براي شمال خريد كنيم،

نميدونم چرا دست رو هرچي ميذارم

 احساس ميكنم ممكنه اونجايي كه ميخواهيم اون وسيله رو بذاريم

فضاي مناسب رو در اختيارمون نذاره!!

خلاصه همه چيز رو به هم ربط ميدم

و به خاطر وابسته كردن همه مسائل به همديگه

يه گره كوري ايجاد ميشه كه با دندون هم باز نميشه

worried

امروز دوستان يه لينكي فرستاده بودند درباره مد و لباس

 كه خبري بود درباره دو سالانه طراحي پارچه و لباس

كه مدلهاي متنوعي براي لباسهاي بانوان و آقايان داشت،

با هم صحبت مي‌كرديم ديديم اين مدلها به هيچ دردي نميخوره،

آخه تا جايي كه تجربه در اين يكي دو ساله ثابت كرده،

هر مانتويي كه روش يه تيكه هرچند كوچيك

 از نقش و طرح ديگه‌اي كار شده باشه

 حداقل قيمتش يك و نيم برابر ميشه،

حالا چه برسه ثابت بشه كه تو فلان نمايشگاه اين طرح اومده بوده،

احتمالاً هر مانتوش بالاي هفتاد تومن درمياد،

كه يه سري كارمند جماعت خودش هم از نوع خسيسش مثل من

هرگز حاضر نميشن كه يه همچين پولي بدن !

آخه ميدونيد من يكي هميشه براي يه سري چيزهاي بخصوص

خيلي سخت پول ميدم،

مثل پول براي دندون كشيدن!

هميشه ميگم هم دندونم به عنوان يكي از اعضاي بدنم رو بكَنن

 و هم ازم پول بگيرن خيلي سخته خداييش!!

هزينه دومي كه خيلي سختمه رو+سريه،

هم جلوي هواخوردن موهام رو بگيرم،هم باعث ريزش موهام بشم

هم پانزده بيست تومن به بالا پول روسري بدم؟

مانتو هم كه يه چيزي بدتر از اونه،

براي خريدن يه دونه مانتو بي‌ارزش براي محل كار

كلي هزينه تاكسي ميدم كه همه شهر رو بگردم،

كلي وقتم تلف ميشه،

آخرش هم تمام گزينه‌ها ختم ميشه

به يه سري مانتو مشكي يا سرمه‌اي يا قهوه‌اي،

يا اگه خودمون رو بكشيم و تنوع رنگ بديم

آخرش ميشه سبزهاي لجني و بدرنگ و دلمرده،

چي ميشد يه تي‌شرت مينداختيم تنمون و يه شلوار جين مينداختيم

 پامونو ميرفتيم سركار يا بيرون؟؟

قول هم ميداديم از نوع تونيك و آستين بلندش باشه 😉

يكي دوتا از آقايون تو واحد ما هستن

كه وقتي ميخوان يكي از همكارهاي خانم رو صدا كنن

اونا رو فقط با همون عنوان » خانم » خطاب ميكنن

آدم ياد فيلماي تلويزيون ميفته

كه براي حفظ شئونات اسلامي ،

مرد فيلم همسرش رو با اين لفظ خطاب ميكنه…

يا آدم ياد خيابون ميفته

كه وقتي كسي رو نميشناسي

و ميخواي ازش سوالي كني «خانم » يا «آقا» خطابش ميكني

راستش رو بخواهيد از اين حركت خيلي بدم مياد،

آخه خداييش كشمش هم دُم داره…

يا حداقل بگو خانم مهندس

 يا اسم طرف رو كامل خطاب كن

من خودم هر از گاهي فكر ميكنم

اگه بخوام اين آقايون همكار رو همينطوري خالي صداشون كنم

و تنها بهشون بگم «آقا»

بايد بعدش ازشون بپرسم مثلاً

خيابون ميرداماد كجاست! يا پونصد تومان خُرد داريد!!

داشتم دنبال يه پست ميگشتم از سال گذشته،

ديدم خوندن پستها تو اين وبلاگ حال نميده،

در نتيجه رفتم بلاگ اسپات رو باز كردم،

ولي عجب وبلاگ خوش رنگ و لعابي داشتم قبلاً،

اين يكي خيلي دلگيره…

يه كم بايد بهش رنگ و رو بدم،

البته هيچ دستكاري كه تو قالبش نميتونم بكنم

 فقط بايد به ازاي هر پست يه عكس جينگيلي مستوني هم بذارم

colors

به خودم قول دادم

 اگه نرسم اين كتابا رو تموم كنم

و تو اون امتحان اول شهريور قبول نشم،

عمراً ديگه خودم تو دردسر بندازم

و بخوام كه براي فوق ليسانس و …امتحان بدم!!

به ما نيومده دانشمون رو اضافه كنيم،

الكي خواب خوش رو از خودم گرفتم كه چي بشه…

اين دو روزه دنيا ارزش اين حرفها رو نداره!

صفحهٔ بعد »