گاهي اوقات هست كه آدم از خودش هم بدش مياد،

حالا نه اينكه بخواد سر خودش بلايي بياره،

بلكه فقط با خودش درگيره،

دلش ميخواد كسي به كارش كاري نداشته باشه،

دلش ميخواد بست بشينه يه جا و حرف نزنه،

دلش حتي نميخواد كسي ازش بپرسه چه ات شده،

براي اينكه جوابي نداره،

حالا تو اين گير و دار مهموني يا مراسمي باشه

كه مجبور باشه بره،

چيكار ميكنه وقتي همه كارهاي ممكن رو انجام بده

كه معافش كنن از اين مراسم،

ولي ببينه كه كسي نيست كه به احساسش اهميت بده!

وقتي ببينه كه بقيه فكر ميكنن اگه نره آسمون به زمين مياد،

وقتي بالاخره به زور ببرنش؟؟

هيچي…

 تمام راه رو دعا ميكنه كه اين مراسم بي‌محل كنسل شه،

و قربون خدا كه جاي حق نشسته،

و اين كار رو در حقش انجام ميده

تا همه بفهمن،

زور زوركي نميشه كاري رو به كسي تحميل كرد.

خدايا دوستت دارم.