سپتامبر 2007


اين ملت عزيز

كه سالي به دوازده ماه همديگر رو نمي‌بينن،

ماه رمضون يادشون ميفته كه

دعوت كردن ديگران و

سر سفره‌شون از ديگران پذيرايي كردن،

ثواب داره،

در نتيجه ميفتن دنبال افطاري دادن و

از اونجايي كه به خاطر دوري راهها و مشغول بودن مردم،

فقط پنجشنبه و جمعه‌ها مي‌مونه

و ماه رمضون هم كه بيشتر از چهار هفته نداره

پس كلاً مردم هشت روز وقت دارن كه

بخوان به ثواب و ارج و قرب دست پيدا كنن،

بارها شده كه تو يه روز بيش از يك‌ جا دعوت باشيم،

به طوري كه مجبور شديم

برنامه رو به اينصورت بذاريم

كه هركس زودتر دعوت كرد،

 ميريم اونجا!

ولي واي به روزي كه دعوت كننده‌ها در اون روز،

خاله بزرگ، عمه خانم و يا خان دايي خانم خونه و

خاله بزرگ، عمه خانم و يا خان دايي آقاي خونه باشن و

 طبعاً اين افراد هم كه آماده گِله گزاري هستن،

دليلشون هم اينه كه ما جوونا واقعاً بيشتر از سالي يه بار نمي‌رسيم

كه بريم ديدنشون

 البته بماند كه

 برسيم هم حال نمي‌كنيم اين كار رو بكنيم! J

به هر حال،

خودمون رو بكُشيم هم بايد بريم،

اصلاً هم مهم نيست يكيشون شمال تهران زندگي كنه،

يكيشون جنوب،

و اينكه ما چطوري خودمون رو مي‌رسونيم

مهم حضور ماست كه نبايد توش حرفي باشه!!

جالب اينجاست كه فعلاً سه هفته از ماه رمضون گذشته

خبري نبوده و كسي جايي دعوتمون نكرده،

ولي براي اين پنجشنبه برنامه اينطوري چيده شده!

شرايط هم دقيقاً به صورتي است كه بالا ذكر شد،

كُــــــــمَـــــــــــــــــــــــــــك!

 

حاصلِ يه هفته سرما خوردگي،

يه عالمه كار اعصاب خرد كني تو شركت،

مأموريت طولاني بابك،

وسوسه‌هاي مرجان،

ميشه،

كوتاهي موهايي كه يه ساله

تو فكرشم كه يه كم بلندش كنم،

رنگ جديدي كه تا حالا نداشتم،

و در اصل،

هزينه‌اي به ميزان تقريبي

 بيش از دو و نيم روز زحمت

 تو  شركت !

من ماه مهر رو نميتونم دوست نداشته باشم

چون خودم متولد ماه مهرم،

ولي راستش رو بخواهيد

 اين ماه كه همه‌جا به شروع مدارس مشهوره

برام هيچ خاطره خوشي رو يادآوري نمي‌كنه،

هيچوقت درسم بد نبوده ولي هيچوقت با درس و مدرسه حال نكردم،

به همين دليل هم هست

كه اگه الان كسي بهم بگه

دوست داري برگردي به دوران بچگي

ميگم آره ولي بدون مدرسه‌اش!!

امسال هم با قبول شدن تو فوق،

يه ذوق خاصي بهم دست داده بود،

البته نه براي اينكه دوباره ميرم تو محيط درس،

بلكه به اين دليل كه مي‌تونم كيف و كتاب و دفتر نو بخرم

به اين دليل كه اين دوره تحصيلاتم

چون دستم تو جيب خودمه

راحت مي‌تونم هرچي خودم باهاش حال مي‌كنم رو بگيرم

از طرفي هم بازار لوازم تحرير با زمان ما كلي تفاوت داره،

ياد اون روزا ميفتم كه با چه مشقتي

مي‌نشستيم و دفترهامون رو خط كشي مي‌كرديم،

يه زماني خط كشي دو طرف صفحه مد بود،

يه زماني يه طرف صفحه،

يه زماني تك خط،

يه زماني دو خط،

چون دفترهاي خط‌كشي دار خيلي لوكس بودن

و البته كمياب!

ياد اين كه چطوري دفترها و كتابها رو جلد مي‌كرديم،

دفترهاي با جلد گالينكور و . . . . هم عمراً پيدا مي‌شدن،

ولي الان وقتي ميري تو لوازم تحريري

 انقدر تنوع مي‌بيني كه نمي‌دوني كه كدوم رو انتخاب كني

ما هم كه يه دوران كودكي مزخرف داشتيم،

اين كودك درون الان دوست داره بچگي كنه،

 حالا هركي هرچي ميخواد بگه!

اينكه تو دانشجوي فوق ليسانس هستي و . . . . تو كَتَم نميره،

منتظر لوازم تحرير اجق وجق و عجيب غريب من باشيد!

هميشه از نشانه‌هاي پاييز،

صداي خش خش برگها زير پاي عابران بوده،

ولي با اين زندگي ماشيني جديد ما،

كه صبح كله سحر بدو بدو براي اينكه دير نشه،

مي‌پريم سوار ماشينمون ميشيم،

 و عصر هم به همين ترتيب،

تنها نشانه پاييز ،

برگهايي هستند كه گهگاه،

تو خيابون ريختن و

 تو سعي مي‌كني موقع عبور چرخهاي ماشين از روشون،

احساس كني كه صداشون رو،

همون صداي خش خش قديمي رو،

از زير چرخهاي ماشين مي‌شنوي،

و اين تلاش بيهوده‌اي بيش نيست

كه بتوني خودت رو بچسبوني به گذشته‌ها.

شنيدن بوي رُب تازه

از خانه همسايه

وسواسي بودن تو هر زمينه‌اي خيلي بده،

حالا ميخواد اين مسأله در مورد كارِت باشه،

يا در مورد بهداشت و نظافت و …

شده كسي رو ببيني كه يه نامه رو كه

قراره ارسال بشه

بيست هزار دفعه بررسي كنه،

اصلاح كنه و باز فكر كنه كه اشكال داره و

شك داشته باشه به اون نامه،

مخصوصاً اين مسأله رو

مسئول دفترها يا منشي‌هادر مورد بعضي مديرها ديدن

خلاصه اينا رو گفتم كه بگم

وسواس به خصوص در مورد مردها

خيلي ديگه فاجعه است،

چون آقايون عادت دارن

تو همه چي اغراق كنن و

همه چي رو بزرگ كنن.

مردي كه خيلي وسواسيه،

فكر كنم ديگه جون زنش رو بالا بياره

ديروز با يه همچين آقايي بوديم،

ميخواستيم با ماشين ايشون به جايي بريم،

تا قفل فرمان و قفل پدال ماشين رو 

با دقت و با تميزي خاصي باز كنن

و منظم در قسمتي از ماشين قرار بدن و

تا شصت‌صد بار ماشين رو جلو عقب كنن كه

خداي نكرده موقع جابجايي به شمشادهاي كنار كوچه نماله،

يه بيست دقيقه‌اي ما داشتيم سوت ميزديم،

خدا به همسرشون كه

بايد تازه نامزديشون رو هم تبريك بگيم،

صبر بده

 

 

صفحهٔ بعد »