يه چند وقتيه كه نميتونم احساسم رو تفكيك كنم،

يه ذره شادم،

يه ذره غمگين،

طبق معمول در مورد يه سري مسائل دودل،

در مورد بعضي افراد نگران،

براي يه سري كارها عجول،

و از يه سري چيزها دلسرد،

در مورد كل زندگي،

اين رو نميتونم بگم!

تا ماه پيش كه خودم رو با كنكور و درس

سرگرم كرده بودم،

چقدر دلم ميخواست كه وقتم آزاد باشه،

چقدر كتابهاي مختلف تو فكرم بود براي خوندن،

چقدر جاي نرفته تو فكرم بود براي رفتن،

چقدر. . .

ولي مثل اينكه يه موضوع رو از ياد برده بودم،

و اون هم اين بود كه بعد از اعلام نتايج،

پاييز شروع ميشه

و پاييز مصادفه با بي‌حوصلگي،

بي‌حالي،

و خواب آلودگي،

واي چقدر دلم ميخواد اين كتابايي كه دستمه

هركدوم رو يه روزه بخونم ،

چقدر دلم ميخواست امسال ماه رمضون قران رو

 كامل خودم تنهايي با دقت كامل بخونم،

نه كه باز برسم به آخراش

و ببينم با وجود تقسيم كردنش با مامان،

باز هم عقبم!

باز هم من موندم و حسرت كارهاي نكرده ام!

باز هم من موندم و يه عالمه كار عقب افتاده،

واي خدايا ،

كي ميشه شبانه روز آدم،

بيش از بيست و چهار ساعت باشه،

روزهاي آزاد آدم بيش از دو روز در هفته باشه،

و . . .

Advertisements