نوامبر 2007


دارم موفق میشم،

الان نزدیک به یه ماه شده

 که تونستم خودم رو کنترل کنم

و هر احساسی دارم رو نشون ندم

یعنی اگه ناراحت هستم،

یا عصبانیم،

یا خسته ام…

اینا رو دور و بریهام متوجه نشن،

روزهام رو شاد شروع کنم،

وقتی میام تو شرکت

حتی اگه کسانی هستن که بودنشون و دیدنشون برام سخته

حتی با اونها هم بگم و بخندم و شاد باشم،

و تنها احساسات مثبت و شاد رو انتقال بدم و نشون بدم،

حتی دو روز پشت سر هم شد که رفتم پالایشگاه و برگشتم،

ولی نذاشتم عدم علاقه ام به این کار روم تأثیر بذاره!

فعلاً موفق بودم…

همین بهم انرژی میده که ادامه بدمش!

Advertisements

شتر شتر راه برو،

تا دم ایستگاه برو،

برادرم زن میخواد،

دختر سرهنگ میخواد…

نمیدونم یه دفعه یادم افتاد شعره…

یه سری شعرها که تو کودکی شنیدیم

گاهی تو مغز آدم میاد و میره،

حس خوبی ایجاد میکنه و دوستشون داره آدم،

ولی دوست دارم بدونم آیا این شعرها همه گیر بودن؟

احتمالا همه شون همه گیر نیستن و

 فقط تو یه منطقه یا محدوده هستن

دوست دارم اگه شعری هست تو ذهنتون بنویسیدش،

شاید جالب باشه برامون.

یه سری شعرها هم بود که تو کتابهای مدرسه میساختیم،

یادم نیست یه سری عکس تو کتاب تاریخ یا جغرافی بود

که ازشون شعر میساختن،

مثل :

عمو ژاپنی ریش داره،

کلاه پشمی داره،

دست به کمر،

چماق به دست،

یک زن هندی داره!

این شعر مال کتاب جغرافی بود

 پایین یکی از صفحات به ترتیب عکس افرادی از کشورهای مختلف بود،

که پشت سر هم قرار داشت

کسی این رو یادش هست؟

کسی شعر دیگه ای یادش هست؟

همیشه بی پروا جلو رفته،

همیشه سعی کرده برخوردهاش با اطرافیانی که میشناسه

و تو زندگیش وارد شدن تا حد امکان صمیمی باشه،

هیچوقت سعی نکرده برای خودش محدودیتی تو روابطش ببینه،

از همون اول از کسانی که برای رابطه برقرار کردنشون

پیش شرط گذاشتن خوشش نمیومده،

تو دوران دانشگاه هم با همه جور دختر و پسری دوست بود،

براش فرقی نمی کرد این فرد از کدوم شهر و از چه خانواده ای هست،

مگر اینکه از برخوردها و نگاههای فرد احساس نا امنی بهش دست میداد،

الان هم همینطوره،

 نه تو محیط کار و نه تو محیط اجتماعیش

سِمت و خانواده و ظاهر و جنسیت و وضعیت مالی و علمی و … اشخاص محدودش نکردن،

ولی حالا که روزها میگذره و میبینه که سنش داره میره بالا،

حالا که سالهاست از ازدواجش میگذره،

حالا که احساس می کنه تو جامعه بعضی جاها نگاهها نسبت به این برخوردها ناجوره،

میترسه ،

میترسه که یه موقع یه سری برخوردهاش تعبیر بد بشن،

میترسه که یه موقع دیگران به خاطر بی اعتمادی ای که این روزها هست،

برخوردهای اون رو هم از دید مثبت نگاه نکنن،

و یا حتی ازش برداشتهای احساسی و …بکنن،

نمیدونه…

دوست داره مثل قبل بمونه و برخورد کنه!

دوست داره همونطور که میخواد با همه دوست باشه،

بگه ، بخنده و حرف بزنه

ولی امان از جامعه ….

«دكتر! امشب شام چي ميخوري؟»

«دكتر! فردا بريم خريد؟»

نميدونم اين افرادي كه اعضاي خانواده‌شون رو

با عناوين و سمتهاشون خطاب مي‌كنن،

آيا هيچوقت مي‌تونن باهاشون احساس راحتي بكنن؟

آخه من فكر ميكنم وقتي يكي رو دكتر خطاب مي‌كنم

بعدش بايد بهش بگم:

دندون سمت راستم درد ميكنه،

 يا آبريزش بيني دارم،

چشام ميسوزه،

 يا دكتر تو رو خدا آروم آمپول بزن!

😉

نوشته پشت اتوبوس جاده اي:

 » عاقبت فرار از مدرسه» 

براي خيليهامون پيش اومده

كه بعد از انجام يك كاري در قبال كسي

يا زدن يه حرفي به اون شخص احساس پشيموني بكنيم،

حالا اينجا دو حالت پيش مياد،

يا درباره اون عمل انجام شده

هي فكر ميكنيم و واسه خودمون بالا و پايين مي‌كنيم،

براي خودمون مي‌بريم و مي‌دوزيم،

خودمون رو ميذاريم تو ترازو و مي‌سنجيم،

يا نه!

اتفاقي كه افتاده محل نمي‌ذاريم

و ميذاريم فراموش بشه،

خب در اين صورت ديگه اگه گند هم زده باشيم

حداقل خودمون بي‌خيالش شديم

و يكي ديگه كه حالا اين بلا سرش اومده

يا اون حرف بهش زده شده

بايد به خودش بپيچه و دنبال راهي بگرده

 كه يه جوري جوابمون رو بده!

براي اين دو حالت ،

 من نتايج زير به ذهنم مي‌رسه

اينكه وقتي اين كار رو ما انجام داديم

تو اون لحظه انجام دادنش حتماً فكر مي‌كرديم درسته

 پس اينكه بعدش بخواهيم خودمون تنهايي مورد بررسي قرارش بديم

 به نتيجه بهتري نميرسيم

و فقط الكي باعث شديم ذهنمون الكي درگير باشه،

چون عقل و حسمون كه عوض نشده،

همون خودمونيم!

ولي گاهي مياييم نفر سومي رو درگير ميكنيم

و ازش نظر مي‌خواهيم كه اون نظر بده كه

آيا ما اشتباه كرديم يا نه

كه به نظر من يه جاهايي اصلا جوابگو نيست،

چون اون شخص تو اون زمان نبوده

كه بتونه بررسي كنه،

هرچقدر هم توضيح بديم

باز نميشه انتظار نتيجه خوبي رو داشت.

حتي اگه هم حضور فيزيكي داشته،

باز نميتونيم انتظار داشته باشيم كه دقيق متوجه بشه!

يه راه حل خوب اينه كه بريم

يه جوري ته توي قضيه رو مستقيم از خود اون شخص

كه مسئله باهاش پيش اومده در بياريم

اينجا بايد يه مسأله رو مدنظر قرار بديم،

اينكه چقدر به اون شخص نزديكيم

و اينكه نسبت به اون شخص و نظراتش چقدر اعتماد داريم،

يعني اگه اون شخص بگه ناراحت نشده

يا براش مهم نبوده،

 يا اينكه بگه اتفاقا كارتون درست بوده

باورش ميكنيم يا نه!!

اگه باورش نميكنيم بهتره اصلا سراغش نريم،

ولي اگه باورش ميكنيم هم بايد به هرچي اون ميگه احترام بذاريم

 و ديگه ادامه نديم بحث رو،

چون تازه ممكنه بدترش كنه!

حالا ميريم سراغ حالت دوم،

در مورد بي‌خيال شدنش هم ميشه

 يكي دو مورد رو ديد،

يكي اينكه واقعا و از ته دل بي خيال بشيم

 كه تو اين حالت شايد نامردي باشه،

شايد هم به دور از انسانيت،

چون من فكر مي‌كنم وقتي

 حتي يه نيم‌چه احساس هم به آدم دست ميده

كه ممكنه اشتباه كرده باشه،

نشانه اينه كه يه جاي كار به هرحال مي‌لنگه!

وگرنه در طول روز آدم اين همه كار انجام ميده

اگه اينطور بود،

 بايد در مورد همه‌شون اين احساس رو پيدا مي‌كرد،

ولي به نظرم يه راه حل بهتر وجود داره

كه نياز به يه كمي سياست يا علم روانشناسي داره

و اون هم اينه كه دورا دور

و غيرمستقيم طرف مقابلمون رو زير نظر بگيريم!

مطمئنا اگه اشتباه كرده باشيم،

يه تغييري هرچند كوچك تو برخوردهاي طرف مقابل

به وجود مياد كه بايد نكته سنج باشيم و اون رو ببينيم،

و البته نبايد با ديد منفي حالا هر حركت رو هم بد برداشت كنيم.

به هرحال من فكر مي‌كنم بهتره به هيچي خيلي گير نديم،

و به جاي فكر كردن زياد به گذشته،

سعي كنيم در آينده اشتباه كمتري داشته باشيم،

در اينصورت مطمئنا اشتباهات گذشته‌مون هم

 موردبخشش قرار مي‌‌گيره