همیشه بی پروا جلو رفته،

همیشه سعی کرده برخوردهاش با اطرافیانی که میشناسه

و تو زندگیش وارد شدن تا حد امکان صمیمی باشه،

هیچوقت سعی نکرده برای خودش محدودیتی تو روابطش ببینه،

از همون اول از کسانی که برای رابطه برقرار کردنشون

پیش شرط گذاشتن خوشش نمیومده،

تو دوران دانشگاه هم با همه جور دختر و پسری دوست بود،

براش فرقی نمی کرد این فرد از کدوم شهر و از چه خانواده ای هست،

مگر اینکه از برخوردها و نگاههای فرد احساس نا امنی بهش دست میداد،

الان هم همینطوره،

 نه تو محیط کار و نه تو محیط اجتماعیش

سِمت و خانواده و ظاهر و جنسیت و وضعیت مالی و علمی و … اشخاص محدودش نکردن،

ولی حالا که روزها میگذره و میبینه که سنش داره میره بالا،

حالا که سالهاست از ازدواجش میگذره،

حالا که احساس می کنه تو جامعه بعضی جاها نگاهها نسبت به این برخوردها ناجوره،

میترسه ،

میترسه که یه موقع یه سری برخوردهاش تعبیر بد بشن،

میترسه که یه موقع دیگران به خاطر بی اعتمادی ای که این روزها هست،

برخوردهای اون رو هم از دید مثبت نگاه نکنن،

و یا حتی ازش برداشتهای احساسی و …بکنن،

نمیدونه…

دوست داره مثل قبل بمونه و برخورد کنه!

دوست داره همونطور که میخواد با همه دوست باشه،

بگه ، بخنده و حرف بزنه

ولی امان از جامعه ….

Advertisements