دسامبر 2007


سفر همیشه شادی بخشه،

همیشه باعث میشه آدم یه مدت هرچند کوتاه

 ازغم و غصه و روزمرگی به دور باشه،

ولی نمیدونم چرا گاهی سفرها به جای شادی

برای آدم حسرت میارن!

مخصوصاً وقتی میری یه کشوری تو همسایگی ایران،

مردمش رو می بینی که آی کیوشون از مردم ایران خیلی هم کمتره،

از نظر فرهنگی هم با توجه به فیلمها و اخباری که

میشنوی و می بینی میدونی خیلی عقبترن!

وقتی مقایسه میکنی و می بینی

 ساختار شهریشون،

رفتارهای روزمره شون،

چهره هاشون،

مکانهای دیدنیشون و همه و همه ،

زمین تا آسمون با شهر خودت فرق میکنه،

تو میمونی و کوله باری از حسرت

اینکه چرا کشورت اینطوری مونده،

چرا نتونستن تو این سالها اونطور که باید بهش برسن،

چرا…  

پ.ن. تو این چند روز سفر سعی کردیم هیچ اخباری گوش ندیم.

حتی تو هواپیما برای بازگشت هیچ روزنامه ای نگرفتیم که خبر بد نشنویم.

 پ.ن. 1. تو اولین تماس تلفنی، اولین شوک بهمون وارد شد که همون

ترور بی نظیر بوتو بود.

نمیدونم چرا اینقدر ناراحت شدم!

شاید چون زن بود، شاید چون خوشگل بود! 

پ.ن. 2. اولین اخباری که گوش کردیم خبر ورزشی بود

که اون هم از شانس ما حاوی خبر بدی چون

 درگذشت بازیکن تیم بسکتبال آیدین نیکخواه بود! 

پ.ن.3. هنوز سومی بهمون نرسیده خدا به خیر کنه!

(شاید هم رسید به روم نمیارم)

پ.ن.4. متنم رو جدی نگیرید،

 سفر خیلی خوش گذشت.

این مسائل مال بعد سفر بود!

پ.ن.5.: به این لینک هم سر بزنید تا بفهمید چی میگم:

از اسلام استانبول تا اسلام ایران

Advertisements

این هم از فال حافظ امسال تیستو:

(تو ذهن تیستو مسائل مختلفی میگذشت برای نیت،

راستش نهایی هم نتونست بکنه آخرش و فال گرفت،

شاید یکی از همه چی قویتر بوده تو اون لحظه،

و این جواب اونه خود حافظ میدونه و تیستو)

رواق منظر چشم من آشیانه توست                        کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل                 لطیفه‌های عجب زیر دام و دانه توست

دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد                 که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست

علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن                      که این مفرح یاقوت در خزانه توست

به تن مقصرم از دولت ملازمتت                            ولی خلاصه جان خاک آستانه توست

من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی                در خزانه به مهر تو و نشانه توست

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار                که توسنی چو فلک رام تازیانه توست

چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز                   از این حیل که در انبانه بهانه توست

سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد               که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست

 یه سری دوره این چند وقته باید برم،

اولیش دوره ممیزی بود که این هفته رفته بودم،

دوره ای که همون روز اولش با بیش از نیم ساعت تاخیر رسیدم،

و بعد شنیدم از دوستان که تو این دوره سه روزه

 ماکسیمم میتونیم نیم ساعت غیبت و تاخیر داشته باشیم،

خلاصه تنها کاری که میشه تو این مواقع انجام داد،

نشستن در صندلی اول و

 سیخ تو چشمهای استاد زل زدن و

 تأیید کردن حرفهای اوست،

خلاصه این سه روزه که این کار رو انجام دادم،

حالا اگه گواهینامه اش بیاد و نمره خوبی استاده رد کرده باشه

میتونم نتیجه بگیرم که موفق شدم و …

میتونم امیدوار باشم که دوره فوق لیسانس رو هم یه جورایی

بگذرونم بدون دردسر!!!

وقتی سر کلاس هستم نمیتونم ساکت و آروم باشم،

به طوریکه همکارا همیشه میگن تو دانشگاه چه میکردی!!

هرچند که واقعا دوران لیسانس انقدرها هم شلوغ نبودم،

ولی خب اگه نبودم هم که الان یکی از بهترین پسرها رو نداشتم!

مگه نه؟؟؟

 پ.ن.1 بچه مجردا جمله آخر رو نخونن!

پ.ن.2 قسمتهای قبلترش رو ولی بخونن شاید یه دو سه تا عروسی افتادیم،

پ.ن.3 بچه ها سعی کنید سر کلاس یه جاهایی رو عقب بیفتید تو نوشتن جزوه

تا بعدا بتونید از دیگران درخواست جزوه کنید،

پ.ن.4 راستی اصلا چرا شماها نسل جدید انقده تنبلید! چرا کوه و پارک و اردو نمیرید با هم؟      

فرار،

همیشه اولین و آخرین گزینه است،

میدونه که  دیگه نمیتونه،

تحملش واقعاً براش سخت شده،

حتی تنها امیدش هم دیگه نمیتونه براش کاری کنه،

و اون هم فقط به خاطر امیدش میخواد بمونه،

بمونه و ادامه بده

ولی خسته است،

خسته و ناگزیر از ادامه راه. . .

راهی پر از سنگلاخ،

راهی بدون انتها،

راهی پر از روزمرگی…

کمکش کن!

همیشه سعی کردم وقتی با کسی قرار میذارم،

طوری راه بیفتم که یه چند دقیقه ای زودتر برسم،

به همین دلیل تو اکثر مواقع تو راه عجله ندارم

و میتونم با آرامش به دور و برم نگاه کنم،

از این حس آروم بودن خیلی خوشم میاد،

اینکه استرس رسیدن به مقصد رو نداشته باشم،

تازگیها خیلی بیشتر این حس آرامش رو

سعی میکنم تو خودم بسازم،

چند روز پیش تو یه سمیناری بودم،

سر ناهار که همهمه اطرافیان دور و برم بود،

بر خلاف همیشه که عادت دارم

وقتی وسط نشستم به حرفهای هر دو گروه دور و برم گوش بدم،

یه لحظه تصمیم گرفتم هیچی نشنوم،

مثل بعضی فیلمها که بیننده همهمه اطراف رو میشنوه

ولی خود طرف انقدر گیج و منگه

که نمیفهمه چه خبره!

تجربه جالبی بود،

نمیشه هیچوقت گوش رو به نشنیدن مجبور کرد،

ولی اینکه یه لحظه خودت رو جدا کنی

یا حداقل احساس کنی که نشنیدی…

فوق العاده است!

یا گاهی اوقات تو میدون ونک،

با آرامش دور میدون رو طی میکنم،

تو اون فضای بین خیابون ملاصدرا و برزیل

که همیشه موجی از مردمی

که با عجله دارن میان و میرن هست،

وقتی با آرامش مسیر رو طی میکنم،

تازه به موهبت زمان و حس آرامش پشتش پی میبرم

و قدرش رو میدونم

ولی حیف که همیشه از این اتفاقات نمیفته

گرچه میدونم که فرصت رو خودم باید بسازم!

پ.ن. یه پند حکیمانه از تیستو: دوستان من قدر لحظاتتون رو بدونید!

1.jpg

زندگی ما هم شده مثل شازده کوچولو،

یه گل سرخ داریم که از جونمون دوست تر داریمش،

راستش رو بخواهی . . .

اصلا اون گل سرخ خودمونیم،

جونمونه ،

زندگیمونه. . .

بابا جووووونیمونه که داره هدر میره . . .

نمیدونیم برای محافظتش چیکار کنیم،

نمیذارن ،

 نمیذارن سالم بمونه

یا ببر بهش حمله میکنه،

به طوری که جرأت نمیکنه شب و روز با خیال راحت تو خیابونا قدم بزنه،

حتی نمیتونه اونطور که دلش میخواد ظاهر بشه،

تمام حرکاتش،

 تمام زندگیش زیر ذره بینه،

همه اش تو چشمه…

دوست دارن گل سرخ رو که پژمرده بمونه،

انگار سرزندگیش خار شده تو چشمشون،

آی که کِی کور میشن این چشمها؟

آی که کاش میتونست با اون خارها که سالهای ساله

تو وجود تمام گلهای سرخ رشد کردن

ولی حتی نمیتونن جلوی یه بره رو بگیرن که گل رو نخوره،

این ببرها رو از هم بِدَره . . .

از هر طرف هم که داره باد میوزه،

بادهای سرد و خشک و شدید،

بادهایی که ریشه گل رو میسوزونه،

بادهایی که همه جوره هستن،

از جنس دوا و مواد و . . .

تا بیماریهایی که تا حالا اسمشون رو هم نشنیده،

آخه یه گل سرخ کوچیک،

چطور میتونه این همه باد رو تحمل کنه؟

وقتی که دور و برش هم کسی به دادش نمیرسه؟!

آخه گل سرخ چه میدونه که حتی نباید آدامس بجوه!

که حتی اون آدامس هم ممکنه بلا سرش بیاره،

آخه وقتی گل سرخ تنها منبع اطلاعاتش دو سه تا روزنامه و شبکه تلویزیونیه . . .

که اونها هم هیچ اطلاعاتی رو در اختیارش نمیذارن،

وقتی تو روزی که کل دنیا بسیج شدن و علیه یه نوع بیماری واگیردار

که میتونه با زندگی گل سرخ بازی کنه، فعالیت میکنن،

گل سرخ هیچ اطلاعاتی تو روزنامه ها نمی بینه!

حتی دریغ از کلمه ای . . .

از اون بدتر درختهای بائوباب هستن،

اینایی که اولش مثل بوته رشد میکنن

ولی بعد میشن درختی که حتی یه گَله فیل نمیتونه از جا بکندشون،

این گیاه دیگه ریشه دوونده تو سیاره گل سرخ،

این گیاه فرهنگ مزخرفیه که تو اون سیاره ریشه داره،

فرهنگی که دست و بال گل سرخ رو بسته،

وقتی حتی گل سرخ داد میزنه از بی رحمی ای که بهش روا میشه

این گیاه که میتونست برای این گل سرخ سایه به وجود بیاره،

میتونست حامیش باشه،

 به جای حمایت بیشتر عذابش میده،بیشتر میفشاردش!

آخه شما بگید این گل سرخ چیکار کنه؟

گل سرخ دلش گرفته،

 دلش میخواد فریاد بزنه،

گل سرخ کجا بره که بتونه شادابیش رو حفظ کنه،

جایی که عطرش رو با جون و دل بپذیرن،

جایی که نخوان پژمرده ببیننش…

جایی نداره…

آخرش گل سرخ میمیره بدون اینکه راه دوست داشتنش رو بدونن!