سفر همیشه شادی بخشه،

همیشه باعث میشه آدم یه مدت هرچند کوتاه

 ازغم و غصه و روزمرگی به دور باشه،

ولی نمیدونم چرا گاهی سفرها به جای شادی

برای آدم حسرت میارن!

مخصوصاً وقتی میری یه کشوری تو همسایگی ایران،

مردمش رو می بینی که آی کیوشون از مردم ایران خیلی هم کمتره،

از نظر فرهنگی هم با توجه به فیلمها و اخباری که

میشنوی و می بینی میدونی خیلی عقبترن!

وقتی مقایسه میکنی و می بینی

 ساختار شهریشون،

رفتارهای روزمره شون،

چهره هاشون،

مکانهای دیدنیشون و همه و همه ،

زمین تا آسمون با شهر خودت فرق میکنه،

تو میمونی و کوله باری از حسرت

اینکه چرا کشورت اینطوری مونده،

چرا نتونستن تو این سالها اونطور که باید بهش برسن،

چرا…  

پ.ن. تو این چند روز سفر سعی کردیم هیچ اخباری گوش ندیم.

حتی تو هواپیما برای بازگشت هیچ روزنامه ای نگرفتیم که خبر بد نشنویم.

 پ.ن. 1. تو اولین تماس تلفنی، اولین شوک بهمون وارد شد که همون

ترور بی نظیر بوتو بود.

نمیدونم چرا اینقدر ناراحت شدم!

شاید چون زن بود، شاید چون خوشگل بود! 

پ.ن. 2. اولین اخباری که گوش کردیم خبر ورزشی بود

که اون هم از شانس ما حاوی خبر بدی چون

 درگذشت بازیکن تیم بسکتبال آیدین نیکخواه بود! 

پ.ن.3. هنوز سومی بهمون نرسیده خدا به خیر کنه!

(شاید هم رسید به روم نمیارم)

پ.ن.4. متنم رو جدی نگیرید،

 سفر خیلی خوش گذشت.

این مسائل مال بعد سفر بود!

پ.ن.5.: به این لینک هم سر بزنید تا بفهمید چی میگم:

از اسلام استانبول تا اسلام ایران

Advertisements