ژانویه 2008


I’m going to an island,
Where the sun will always shine,
Where the moon is always riding on the sea;
And when I go I’ll leave behind,
These chains that hold me down,
The time has come to set my spirit free,
Ah ah . . . I will

And there beside a mountain stream,
I’ll build a house of stone,
And work the wood of cedar, pine and fir,
And then I’ll make a garden,
And I’ll plant a field of corn,
Press my hands deep into Mother Earth,Ah, ah . . . I will,
Yes I will,
Oh I will,

Just to be a part of Nature once again,
I want to be a part of Nature once again,
And I will. . .And then I’ll teach my children love,
Like every father should,
For we are part of every living thing,
And speak of half-forgotten words,
Like peace and joy and good,
For the world can only live when love can sing,

Ah, ah . . . I will,
And I will, ah ah, someday I will, (someday I will)

آره واقعاً یه روزی، آرزو بر جوانان عیب نیست.

آی که من الان به این احتیاج دارم. . . 

Advertisements

بخشی از زندگی روزمره:

        کتابچه کمکی ماشین رو ندیدی؟

        نه. ولی فکر کنم تو کشوهای کتابخونه باشه.

(صدای باز و بسته شدن و جستجو میان وسایل درون سه کشوی کتابخانه شنیده می شود.)

        نبود؟ تو کمد آخری رو نگاه کن.

        نیست. . .

        باشه من بعداً دنبالش می گردم.

(نیم ساعت بعد باز صدای باز و بسته شدن و جستجو میان وسایل درون دو کشوی کتابخانه، این بار توسط همسر شنیده می شود.)

        بیا بگیرش.

        کجا بود؟

        همین جا تو کشوی دومی .

****

نتیجه گیری : این که میگن همیشه باید اعتماد حاکم باشه درست نیست.

 عدم اعتماد هم گاهی مفید که نه لازمه!

-گریه ام گرفته ،

میون این همه غریبه،

و نباید اشکهام و کسی ببینه،

پس این پلکها به چه درد میخورن؟

کاش خدا پلکها رو واترپروف می آفرید.

 – آره راست میگی،

ولی اون موقع ،

وقتی گریه میکردی اشکها بیرون نمیریخت،

و چشمات باد میکرد،

و میشد یه گردو.

اونوقت. . .

یک ،

دو ،

سه ،

چهار،

و پنج. . .

به همین راحتی گذشت،

با همه پستی بلندیهاش،

باورت میشه

امروز سرد بود،

و شب برف بارید،

ولی با بودنت ،

هیچ سرمای خارجی مهم نیست،

و راحت تحمل میشه کردش،

تا وقتی که این شعله درونی روشنه

و میدونه که روشن میمونه

مرسی که بودی و هستی و خواهی بود

پی نوشت1: از چهارشنبه دارم این پست رو میذارم، وردپرس بازیش گرفته هی ارور میده. . .

می ترسیدم مجبور شم یه شش اضافه کنم و بذارم سال بعد این پست رو بذارم!

پی نوشت 2: من از ورد پرس پررو ترم! لج کردم و هر دفعه آنلاین شدم،

مجدد سعی کردم. : 😉

پی نوشت 3: والله اینکه سالگرد رو جدا نوشتم تنها راه حلی بود که به ذهنم رسید،

حدس زدم شاید چون قبلاً پستی با این عنوان داشتم وردپرس خطا میگیره که

البته درست هم بود! پس فکر نکنید خدای نکرده سوادم نم کشیده و یخ زده!

 

 

– دندونم درد میکنه ،

احتمالاً باید عصب کشی کنم،

اصلاً اعصاب دندونا به چه درد میخورن؟

کاش خدا واسه دندونا از اول عصب نمیذاشت.

 – آره راست میگی،

 اونوقت راحت میتونستیم با دندونامون فندق بشکونیم!!

خاطراتش رو ورق زد،

تمام احساساتش رو تو این چندساله،

یادش اومد که چقدر از داشتنش احساس امنیت میکنه همیشه،

اینکه میدونه حتی نگاهش رو میخونه،

حتی تک تک چینهای پیشونیش رو میشناسه

و اگه یه روز یکیش بیشتر بشه ازش میپرسه که چی شده،

حتی نمیتونه به این فکر کنه که یه روزی برسه که دیگه نشناسدش،

جدی اش نگیره و باورش نکنه

و فکر کنه چینهای پیشونی و خمهای ابروهاش برای شوخی باشه،

حتی نمیتونه فکر کنه که شاید روزمرگی به حدی برسه

که این اتفاق برای اونا هم بیفته،

برای اونا که ،

از اول و همیشه دوتایی سعی کردن روابطشون با بقیه فرق کنه،

آره! 

همه عاشقن ،

همه همدیگه رو دوست دارن،

ولی اینکه دو نفر نفسهای هم رو هم بشناسن،

نگاه همدیگه رو هم بتونن تا ته اش بخونن،

و معنی کنن و حتی توش خطایی نداشته باشن. . .

 خیلی کَمَن ،

گرچه آرزو داشت زیادتر باشن،

تا بتونه با استفاده از تجربیات اونا کاری کنه که از این هم بهتر باشه،

کاش. . .

1- چشمان سیاهت را به کجا دوخته ای؟ 

     در انتظار کدام نور هستی . . .   

     تاریکی را بپذیر که زندگیت با اولین اشعه های خورشید 

      به نابودی کشیده خواهد شد . . .

*****

 2- لبهایت کجاست؟ 

  تا آتش نهفته در وجودت بیرون بریزد،

میدانی که تحمل آن ذره ذره آبت خواهد کرد . . .

*****

پی نوشت1- به گیرنده های خود دست نزنید اشکال از فرستنده است.

پی نوشت 2- برف که زیاد بباره تیستو هم شاعر میشه.

پی نوشت 3- با اجازه از اساتید شعر و موسیقی البته : مجید، DNA و نازنین اخوان

صفحهٔ بعد »