خاطراتش رو ورق زد،

تمام احساساتش رو تو این چندساله،

یادش اومد که چقدر از داشتنش احساس امنیت میکنه همیشه،

اینکه میدونه حتی نگاهش رو میخونه،

حتی تک تک چینهای پیشونیش رو میشناسه

و اگه یه روز یکیش بیشتر بشه ازش میپرسه که چی شده،

حتی نمیتونه به این فکر کنه که یه روزی برسه که دیگه نشناسدش،

جدی اش نگیره و باورش نکنه

و فکر کنه چینهای پیشونی و خمهای ابروهاش برای شوخی باشه،

حتی نمیتونه فکر کنه که شاید روزمرگی به حدی برسه

که این اتفاق برای اونا هم بیفته،

برای اونا که ،

از اول و همیشه دوتایی سعی کردن روابطشون با بقیه فرق کنه،

آره! 

همه عاشقن ،

همه همدیگه رو دوست دارن،

ولی اینکه دو نفر نفسهای هم رو هم بشناسن،

نگاه همدیگه رو هم بتونن تا ته اش بخونن،

و معنی کنن و حتی توش خطایی نداشته باشن. . .

 خیلی کَمَن ،

گرچه آرزو داشت زیادتر باشن،

تا بتونه با استفاده از تجربیات اونا کاری کنه که از این هم بهتر باشه،

کاش. . .

Advertisements