فوریه 2008


خبری ندارم ازت،

نمیدونم هستی،

نیستی!

شاید هم همونطوری که اومدی رفتی، بی سروصدا!

ولی خب. . .

میگن بی خبری خوش خبریه،

ولی اگه بی خبری به خاطر تنبلی خودت باشه

که کاری رو که لازم باشه انجام بدی و انجام نداده باشی چی؟

سکوت،

خنده،

گریه،

زندگی روزمره،

انتظار،

انتظار،

و انتظار کشنده. . .

میگن یه سری چیزها نشانه است…

یه سری از کارها هم وقتی خدا بخواد سریع جور میشه ،

خودت به دلشون انداختی که مهلت ثبت نام سفر برای اون زمان

فقط برای اشخاصی باشه که ثبت نامشون تو یه زمان خاص باشه

که مال ما هم بوده،

اینکه شب به دل یکی بندازی که حتماً بره خبر بگیره

و آدرس رو پیدا کنه،

اینکه یه شب تا صبح کمکش کنی که بیدار بمونه برای این مسئله،

تا حالاش که جور کردی،

بقیه اش رو هم خودت هر جور میدونی

پیش ببر که پشیمون نشیم از این کار،

خودت میدونی که به یه دلیل خاص میترسیدیم امسال بریم،

میدونم که خودت تا اینجاش رو خواستی.پس باز مثل پست قبل ،

خدایا مخلصتیم خودت میدونی و خودت. . .

سرم حسابی گرم بوده این چندوقته،

میخواستم کارهای شرکت رو به خاطر دانشگاه سبک ترش کنم،

که نه تنها کمتر نشد. . .

تازه یه سری کارهای عجیب غریب هم اضافه شد،

دانشگاه هم که برنامه اش طوریه که اگه بچه ها متحد نشوند،

و نشه کلاسها رو جابجا کرد ،

دو روز کامل باید مرخصی بگیرم!

یه برنامه خاص جدید هم تازه به کارام اضافه شده

 که دیگه نور علی نور شده،

نمیدونم زیادی ادعا کردم و خدا خواسته بگه تو که این همه ادعات میشه

 بیا و همه این کارها رو انجام بده،

یا نه جنبه مثبتش رو بگیرم

و فکر کنم که خداییش خدا هم خیلی قبولم داره

و فکر میکنه که واقعاً از پسش برمیام 😉

اگه اینطور باشه نباید زیرش بزنم و باید پاش واستم دیگه،

حالا خدا بهم بگو واقعاً هدفت چی بوده؟

اگه اولی بوده ، حاضرم هرنوع عذرخواهی ای که بگی انجام بدم،

ولی به شرطی که کمک کنی هر سه تا مورد رو ادامه بدم،

اگه هم دومی بوده که باز خودت باید کمکم کنی که ادامه بدم،

وگرنه از هیچ کس دیگه ای کاری بر نمیاد!

 پس هرکدوم که باشه باز باید بگم،

«مخلصتم خدا جون هوای ما رو داشته باش»