مارس 2008


فردا داریم میریم به جایی که هرکی شنیده،

ازمون خواسته که اونجا به یادش باشیم،

و واسش دعا کنیم،

امیدوارم بتونم کامل کامل این کار رو بکنم،

هرچند که نمیدونم آیا میشه به دعاهای من امید داشت یا نه ؟

راستش هنوز حسی ندارم،

نمیدونم شاید به خاطر اینه که ذهنم جور دیگه ای مشغوله،

اگه یه زمان دیگه ای بود،

تا الان همه جور اطلاعاتی راجع به اونجا در آورده بودم،

ولی الان؟؟

البته این شهر رو که همه بچه مسلمونا باید بشناسن ،

شاید من هم به همین امید که مثلا درباره اش میدونم دنبالش نیستم،

امیدوارم بتونم واقعاً از لحظه لحظه سفرم استفاده کنم،

مخصوصاً این مکان که با شرایطی که در حال حاضر وجود داره

سفر مجددش به این زودیها برامون فراهم نخواهد شد،

ما برای همه دعا میکنیم ،پیگیری برآورده شدنش با خودتون،

شما هم برای ما دعا کنید.

Advertisements

یه دست کوچیک در حال حرکت،

یه کف پای کوچیک و پنج تا انگشت ،

یه سر بزرگ و دو تا چشماش،

و از همه مهمتر یه قلب کوچولو که تپیدنش زندگی رو نشون میده،

 فکر میکنی همه اینها با هم چندتا زندگی رو ساخته تا حالا؟

چند تا زندگی رو مستحکم تر کرده

و چند نفر رو به ادامه زندگی علاقمند؟

من الان یکی از همه اون چند نفرها هستم

 که با دیدن همین سه چهارتا عضو کوچولو

فهمیدم که چقدر زندگی شیرینه و میتونه همیشه شیرین باشه

و این شیرینی همین راحتی،

ساخته میشه و ادامه پیدا میکنه 

این دانشگاه رفتن خیلی سخت شده،

نمیدونم آخر ساله حسش نیست،

یا کلاً پیر شدم و این معرکه گیری به ما نیومده!

هر بار که میخوام برم هم مجبورم یه کوله پشتی بردارم،

کلی کتاب و دفتر و گاهی لپ تاپ و همچنین آذوقه یک روزم رو بریزم توش.

این تنبلیم باعث شده یه سری فکرهای مهندسی به سرم بزنه،

و هر از گاهی یه تغییراتی اعمال کنم دیگه!!

مثل . . .

اولیش حذف لپ تاپ بود،

دیدم ولش کن حالا یه نیم ساعتی بین کلاسها بیکاریم

 اون رو هم بدو بدو سرچ و اینترنت بازی کنیم که چی بشه!

و اما دومیش:

هیچی یه روز وقت گذاشتم کتابهام رو

همه اش رو فصل فصل از هم جدا کردم.

جدا که مال یه دقیقه شه البته،

تیکه تیکه و ورق ورق و پاره پاره کردم،

چقدر هم لذت بخش بود،

کتابهایی که تازه یه عالمه پول داده باشی خریده باشیشون،

برداری این بلا رو سرشون بیاری

و کَکِت هم نگزه!

 مثلاً چهارشنبه 5 تا درس داشتم،

که این پنج تا درس حدوداً میشد هزار و پانصد تا دو هزار برگ کتاب،

نمیشد که هی بردشون و آوردشون!

این کار تقسیم بندی که انجام شد،

با خیال راحت فقط هر روز ماکسمیم صد برگ کتاب

با خودمون میبریم و میاریم

 و لذت از جوانیمان می بریم! 😉

این چندوقته انقدر سرم شلوغ شده که نمیدونم چطوری جمع و جورش کنم،

دغدغه های فکریم هم خب کم نیست!

فکر میکردم شاید بشه یه سری از کارهای دانشگاه رو تو شرکت انجام داد،

مثل مطالعه مقالات یا . . . ولی نمیشه!

اصلاً تو شرکت تمرکز ندارم!

کارام هم کم نیست خب.

برای بعد از عید تو فکرش بودم که قراردادم رو پارت تایم کنم،

که به دلایلی مجبورم این موضوع رو از کله ام بیرون کنم!

آپدیت کردنهام هم که زیر سایه این مسائل قرار گرفته!

یادش به خیر زمانی رو که هر روز آپ میکردم!

کجایی جوونی که یادت بخیر. . .

.

.

پی نوشت: راستی کسی یه دو سه ساعتی در روز وقت اضافه ندارهبه من قرض بده؟!