این دانشگاه رفتن خیلی سخت شده،

نمیدونم آخر ساله حسش نیست،

یا کلاً پیر شدم و این معرکه گیری به ما نیومده!

هر بار که میخوام برم هم مجبورم یه کوله پشتی بردارم،

کلی کتاب و دفتر و گاهی لپ تاپ و همچنین آذوقه یک روزم رو بریزم توش.

این تنبلیم باعث شده یه سری فکرهای مهندسی به سرم بزنه،

و هر از گاهی یه تغییراتی اعمال کنم دیگه!!

مثل . . .

اولیش حذف لپ تاپ بود،

دیدم ولش کن حالا یه نیم ساعتی بین کلاسها بیکاریم

 اون رو هم بدو بدو سرچ و اینترنت بازی کنیم که چی بشه!

و اما دومیش:

هیچی یه روز وقت گذاشتم کتابهام رو

همه اش رو فصل فصل از هم جدا کردم.

جدا که مال یه دقیقه شه البته،

تیکه تیکه و ورق ورق و پاره پاره کردم،

چقدر هم لذت بخش بود،

کتابهایی که تازه یه عالمه پول داده باشی خریده باشیشون،

برداری این بلا رو سرشون بیاری

و کَکِت هم نگزه!

 مثلاً چهارشنبه 5 تا درس داشتم،

که این پنج تا درس حدوداً میشد هزار و پانصد تا دو هزار برگ کتاب،

نمیشد که هی بردشون و آوردشون!

این کار تقسیم بندی که انجام شد،

با خیال راحت فقط هر روز ماکسمیم صد برگ کتاب

با خودمون میبریم و میاریم

 و لذت از جوانیمان می بریم! 😉

Advertisements