خودم


 

1- سفر رو رفتیم ، همه هم منتظرن احساساتمون از اون سفر رو بدونن،

 ولی عملا هیچ فرقی با قبل از سفر نداشته فکر کنم.

2- امیدوارم هرکسی خودش به هرحال یه بار این سفر رو بره،

تجربه خوبیه. اونجا که هستی خوبه،

ولی خب مشکل ما اینه که انقدر ذهن پر شده از مسائل مختلف،

که فکر میکنی هر کاری تا الان کردی گناه بوده،

باید اینجا درستش کنی،

ولی از طرفی هم احساس میکنی،

این چیزهایی که تو عمرت بهت گفتن کجا گناه بوده!

گناه وقتیه که تو زندگیت کسی رو اذیت کرده باشی و قلبش رو شکونده باشی!

3- بعد از سفر مریض شدم،

حتی نرسیدم خاطرات سفر رو برای خودم مرور کنم.

4- زندگی سه تایی هم جالبه،

نمیدونم بعدا هم این حرف رو خواهم زد یا نه!

5- نه به درسام میتونم خوب برسم

نه به کارام ، یکی یه راه حل پیشنهاد بده!

البته بدون ترک هیچکدوم از اینا!

6- و. ح از کانادا اومده،

به خاطر مریضی نتونستم هنوز برم سر بهش بزنم.

7- کورال منتظره که بتونه وقت سفارت بگیره برای ویزا،

چرا هر کاری آدم میخواد بکنه باید جون آدم در بیاد

تا اون کار به نتیجه برسه؟

8- هنوز وضعیت جدید رو تو شرکت عنوان نکردم،

امیدوارم دعاهایی که کرده بودم تو مکه جواب بده،

دیروز که یه شمه اش اومد،

خدایا کمک کن همینطوری بهتر و بهتر بشه!

9- چند وقت بود ننوشته بودم،

ذهنم هم پراکنده است،

مجبور شدم پاراگرافی بنویسم تا بعد.

10- این دیگه پی نوشته،

وردپرس چرا این شکلی شده؟؟

حتی تو ورد تایپ کردم آوردم باز فونتش خوب نشد!!

فردا داریم میریم به جایی که هرکی شنیده،

ازمون خواسته که اونجا به یادش باشیم،

و واسش دعا کنیم،

امیدوارم بتونم کامل کامل این کار رو بکنم،

هرچند که نمیدونم آیا میشه به دعاهای من امید داشت یا نه ؟

راستش هنوز حسی ندارم،

نمیدونم شاید به خاطر اینه که ذهنم جور دیگه ای مشغوله،

اگه یه زمان دیگه ای بود،

تا الان همه جور اطلاعاتی راجع به اونجا در آورده بودم،

ولی الان؟؟

البته این شهر رو که همه بچه مسلمونا باید بشناسن ،

شاید من هم به همین امید که مثلا درباره اش میدونم دنبالش نیستم،

امیدوارم بتونم واقعاً از لحظه لحظه سفرم استفاده کنم،

مخصوصاً این مکان که با شرایطی که در حال حاضر وجود داره

سفر مجددش به این زودیها برامون فراهم نخواهد شد،

ما برای همه دعا میکنیم ،پیگیری برآورده شدنش با خودتون،

شما هم برای ما دعا کنید.

یه دست کوچیک در حال حرکت،

یه کف پای کوچیک و پنج تا انگشت ،

یه سر بزرگ و دو تا چشماش،

و از همه مهمتر یه قلب کوچولو که تپیدنش زندگی رو نشون میده،

 فکر میکنی همه اینها با هم چندتا زندگی رو ساخته تا حالا؟

چند تا زندگی رو مستحکم تر کرده

و چند نفر رو به ادامه زندگی علاقمند؟

من الان یکی از همه اون چند نفرها هستم

 که با دیدن همین سه چهارتا عضو کوچولو

فهمیدم که چقدر زندگی شیرینه و میتونه همیشه شیرین باشه

و این شیرینی همین راحتی،

ساخته میشه و ادامه پیدا میکنه 

این دانشگاه رفتن خیلی سخت شده،

نمیدونم آخر ساله حسش نیست،

یا کلاً پیر شدم و این معرکه گیری به ما نیومده!

هر بار که میخوام برم هم مجبورم یه کوله پشتی بردارم،

کلی کتاب و دفتر و گاهی لپ تاپ و همچنین آذوقه یک روزم رو بریزم توش.

این تنبلیم باعث شده یه سری فکرهای مهندسی به سرم بزنه،

و هر از گاهی یه تغییراتی اعمال کنم دیگه!!

مثل . . .

اولیش حذف لپ تاپ بود،

دیدم ولش کن حالا یه نیم ساعتی بین کلاسها بیکاریم

 اون رو هم بدو بدو سرچ و اینترنت بازی کنیم که چی بشه!

و اما دومیش:

هیچی یه روز وقت گذاشتم کتابهام رو

همه اش رو فصل فصل از هم جدا کردم.

جدا که مال یه دقیقه شه البته،

تیکه تیکه و ورق ورق و پاره پاره کردم،

چقدر هم لذت بخش بود،

کتابهایی که تازه یه عالمه پول داده باشی خریده باشیشون،

برداری این بلا رو سرشون بیاری

و کَکِت هم نگزه!

 مثلاً چهارشنبه 5 تا درس داشتم،

که این پنج تا درس حدوداً میشد هزار و پانصد تا دو هزار برگ کتاب،

نمیشد که هی بردشون و آوردشون!

این کار تقسیم بندی که انجام شد،

با خیال راحت فقط هر روز ماکسمیم صد برگ کتاب

با خودمون میبریم و میاریم

 و لذت از جوانیمان می بریم! 😉

این چندوقته انقدر سرم شلوغ شده که نمیدونم چطوری جمع و جورش کنم،

دغدغه های فکریم هم خب کم نیست!

فکر میکردم شاید بشه یه سری از کارهای دانشگاه رو تو شرکت انجام داد،

مثل مطالعه مقالات یا . . . ولی نمیشه!

اصلاً تو شرکت تمرکز ندارم!

کارام هم کم نیست خب.

برای بعد از عید تو فکرش بودم که قراردادم رو پارت تایم کنم،

که به دلایلی مجبورم این موضوع رو از کله ام بیرون کنم!

آپدیت کردنهام هم که زیر سایه این مسائل قرار گرفته!

یادش به خیر زمانی رو که هر روز آپ میکردم!

کجایی جوونی که یادت بخیر. . .

.

.

پی نوشت: راستی کسی یه دو سه ساعتی در روز وقت اضافه ندارهبه من قرض بده؟!

خبری ندارم ازت،

نمیدونم هستی،

نیستی!

شاید هم همونطوری که اومدی رفتی، بی سروصدا!

ولی خب. . .

میگن بی خبری خوش خبریه،

ولی اگه بی خبری به خاطر تنبلی خودت باشه

که کاری رو که لازم باشه انجام بدی و انجام نداده باشی چی؟

سکوت،

خنده،

گریه،

زندگی روزمره،

انتظار،

انتظار،

و انتظار کشنده. . .

میگن یه سری چیزها نشانه است…

یه سری از کارها هم وقتی خدا بخواد سریع جور میشه ،

خودت به دلشون انداختی که مهلت ثبت نام سفر برای اون زمان

فقط برای اشخاصی باشه که ثبت نامشون تو یه زمان خاص باشه

که مال ما هم بوده،

اینکه شب به دل یکی بندازی که حتماً بره خبر بگیره

و آدرس رو پیدا کنه،

اینکه یه شب تا صبح کمکش کنی که بیدار بمونه برای این مسئله،

تا حالاش که جور کردی،

بقیه اش رو هم خودت هر جور میدونی

پیش ببر که پشیمون نشیم از این کار،

خودت میدونی که به یه دلیل خاص میترسیدیم امسال بریم،

میدونم که خودت تا اینجاش رو خواستی.پس باز مثل پست قبل ،

خدایا مخلصتیم خودت میدونی و خودت. . .

سرم حسابی گرم بوده این چندوقته،

میخواستم کارهای شرکت رو به خاطر دانشگاه سبک ترش کنم،

که نه تنها کمتر نشد. . .

تازه یه سری کارهای عجیب غریب هم اضافه شد،

دانشگاه هم که برنامه اش طوریه که اگه بچه ها متحد نشوند،

و نشه کلاسها رو جابجا کرد ،

دو روز کامل باید مرخصی بگیرم!

یه برنامه خاص جدید هم تازه به کارام اضافه شده

 که دیگه نور علی نور شده،

نمیدونم زیادی ادعا کردم و خدا خواسته بگه تو که این همه ادعات میشه

 بیا و همه این کارها رو انجام بده،

یا نه جنبه مثبتش رو بگیرم

و فکر کنم که خداییش خدا هم خیلی قبولم داره

و فکر میکنه که واقعاً از پسش برمیام 😉

اگه اینطور باشه نباید زیرش بزنم و باید پاش واستم دیگه،

حالا خدا بهم بگو واقعاً هدفت چی بوده؟

اگه اولی بوده ، حاضرم هرنوع عذرخواهی ای که بگی انجام بدم،

ولی به شرطی که کمک کنی هر سه تا مورد رو ادامه بدم،

اگه هم دومی بوده که باز خودت باید کمکم کنی که ادامه بدم،

وگرنه از هیچ کس دیگه ای کاری بر نمیاد!

 پس هرکدوم که باشه باز باید بگم،

«مخلصتم خدا جون هوای ما رو داشته باش»

I’m going to an island,
Where the sun will always shine,
Where the moon is always riding on the sea;
And when I go I’ll leave behind,
These chains that hold me down,
The time has come to set my spirit free,
Ah ah . . . I will

And there beside a mountain stream,
I’ll build a house of stone,
And work the wood of cedar, pine and fir,
And then I’ll make a garden,
And I’ll plant a field of corn,
Press my hands deep into Mother Earth,Ah, ah . . . I will,
Yes I will,
Oh I will,

Just to be a part of Nature once again,
I want to be a part of Nature once again,
And I will. . .And then I’ll teach my children love,
Like every father should,
For we are part of every living thing,
And speak of half-forgotten words,
Like peace and joy and good,
For the world can only live when love can sing,

Ah, ah . . . I will,
And I will, ah ah, someday I will, (someday I will)

آره واقعاً یه روزی، آرزو بر جوانان عیب نیست.

آی که من الان به این احتیاج دارم. . . 

« صفحهٔ پیشصفحهٔ بعد »